در کمین گل سرخ
بخش شصت و هفتم: اولین اقدام تروریستی علیه صیاد و معاونانش تیم اول به سراغ دفتر فرماندهی نیرو رفتند، گروهی به سوی دفتر جانشین او رهسپار شدند و تیم سوم به سراغ سرهنگ خرسندی آمدند که معاون هماهنگ کننده بود. دو فرمانده اولی در جبهه بودند، اما سرهنگ حسین خرسندی تازه به دفترش رسیده بود و مشغول نوشتن بود. او صبح به جای سرهنگ صیاد به دیدار امام رفته بود تا گزارش پیروزی های عملیات فتح المبین را بدهد.

عملیات فتح المبین سرانجام روز هشت فروردین به پایان رسید. در این عملیات رزمندگان اسلام علاوه بر آزاد سازی حدود2000 کیلومتر مربع از اراضی اشغالی، شانزده هزار اسیر از دشمن گرفته شد. سال ها بعد وقتی از سپهبد صیاد شیرازی پرسیدند در میان همۀ عملیات و حمله های ایران در هشت سال دفاع مقدس، بالاترین امتیاز را به کدام می دهید، گفت:

بدون هیچ گونه تردید، باید بالاترین امتیاز را به فتح المبین بدهیم. ما عملیات مختلفی داشتیم و هر کدامشان امتیاز مختلفی داشتند. در یک امتیاز، عملیات فتح المبین بالاترین امتیاز را داشت: امتیاز اخلاص، یکپارچگی، وحدت رزمندگان اسلام و یدواحده بودن به معنی واقعی.

بالاترین امتیاز، معنویت و روحانیت حاکم بود. در جمع عملیات هایی که ما داشتیم، از این بالاتر ما نداشته ایم، که ملاک خوبی است برای این که در آینده، برای بازسازی و تشکیل نیروهای مسلح، الگوهای گذشته را ملاک قرار بدهیم.

آن موقع، امکانات محدود بود و شاید همین محدودیت ها باعث شده بود تا بیش تر قدر همدیگر را بدانیم. اگر انسان تقوا و اعتقاد و ایمان را خوب به کار ببرد، با همین امکانات، بهتر از آن زمان می توان به وحدت و یکپارچگی رسید.

درست در هنگامی که مردم دزفول و اندیمشک از شنیدن تصرف سایت ها به خیابان ها ریخته بودند و شادمانی می کردند، در شمال تهران درست در ستاد فرماندهی نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران، گروهی دل به دشمن داده بودند و آمادۀ جنایتی می شدند تا شادی هموطنانشان را تبدیل به عزا کنند!

آنان مأموریت داشتند تا سرهنگ علی صیاد شیرازی را به همراه معاونانش ترور کنند. اما خواست خدا چیز دیگری بود. طبق قرار، سرهنگ باید در تهران می بود و به دیدار امام خمینی(ره) می رفت و گزارش فتوحات را می داد. اما هنوز کارش را نا تمام می دانست. بنابراین برگشت به تهران را به تعویق انداخت و در جبهه ماند.

هوای شمیران ابری بود. خانه ها در مه غلیظ صبحگاهی گم شده بودند. همین به سرباز صبری و همدستانش کمک می کرد تا راحت تر خود را به دفتر فرماندهان برسانند. او رانندۀ رئیس بازرسی بود. این که چگونه سازمان  مجاهدین( منافقین) توانسته بود عنصر خود را به چنین جایگاهی برساند، اطلاعات زیادی در دست نیست.

او در پشت ماسک ریا و تظاهر پنهان شده بود. بچه های دژبانی به او اعتماد کرده بودند و او را دوست خودشان می پنداشتند. برای همین، معمولاً ماشین او را نمی گشتند و برایش سخت نمی گرفتند.  در سایه همین اهمالکاری ها بود که او توانسته بود شب قبل سه تیم تروریستی را وارد پادگان کند.

تیم اول به سراغ دفتر فرماندهی نیرو رفتند، گروهی به سوی دفتر جانشین او رهسپار شدند و تیم سوم به سراغ سرهنگ خرسندی آمدند که معاون هماهنگ کننده بود. دو فرمانده اولی در جبهه بودند، اما سرهنگ حسین خرسندی تازه به دفترش رسیده بود و مشغول نوشتن بود. او صبح به جای سرهنگ صیاد به دیدار امام رفته بود تا گزارش پیروزی های عملیات فتح المبین را بدهد.

 اکنون در نشئه آن دیدار روحانی، برای فرماندهش گزارش می نوشت که ناگهان صدای انفجار شنید. گمان کرد هواپیماهای دشمن باز جایی را زده اند.  وقتی صدای چند رگبار هم از نزدیک تر شنید، به منشی اش زنگ زد. در آن سو کسی گوشی را بر نداشت. صداها بیش تر شد. تندی بلند شد تا خود را به بیرون برساند.

 ولی پیش از او جوانی بلند قد در آستانۀ در قرار گرفت و بی درنگ به سویش شلیک کرد. سرهنگ تنها به یاد دارد، وقتی که به زمین افتاد، همو بالای سرش ایستاده بود و کلت به دست پیشانی اش را نشانه گرفته بود و داشت تیر خلاصی می زد.

اما جوانک نفهمید تیرش به خطا رفت و به جای مغز، چشم سرهنگ حسین خرسندی را درید و از بیخ گوش دیگرش درآمد!

لحظات بعد، آنان خشمگین از این که سرهنگ صیاد را نیافته اند در سر راه خود هر که را که دیدند، کشتند و آن گاه با استفاده از بنز های فرماندهان که صبری از قبل برایشان تدارک دیده بود، از سد دژبانی گذشتند و به بیرون گریختند. در یکی از خیابان های خلوت شمال تهران اتومبیل های دیگری منتظرشان بود.

در جنایت حمله به دفتر فرمانده نیروی زمینی، سیزده نفر شهید و هفت نفر مجروح شدند. سرهنگ صیاد هنگامی این خبر را شنید که در قرارگاه کربلا بود و به همراه دو افسر عملیاتی راه های آزاد سازی خرمشهر را بررسی می کردند!

4آبان سال1359 در آن غروب غمگینانۀ پاییزی، هنگامی که مدافعان خرمشهر با تن های مجروح و قلب های به درد آمده از خیانت فرماندهی جنگ، مجبور شدند از شهر دل بکنند، به خون یاران شهیدشان قسم خوردند که روزی باز خواهند گشت و خرمشهر را آزاد خواهند کرد.

 و اکنون سرهنگ صیاد و دوستانش در ستاد فرماندهی قرارگاه کربلا، گمان می کردند آن روز فرا رسیده است و باید طرح آزادسازی خرمشهر ریخته شود.

 هنوز گرد و خاک عملیات فتح المبین فرو ننشسته بود که سرهنگ دو تن از افسران عملیاتی اش را از خط فرا خواند. ساعتی بعد وقتی که آن دو  با سر و وضع خاک آلود به اتاقش آمدند، گفت تا قبل از این که دشمن بتواندکمر راست کند، باید عملیات جدید طراحی و اجرا شود. او تأکید کرد این عملیات در غرب کارون اجرا خواهد شد و هدف خرمشهر است.

آن روز هر چند آنان به هیچ تصمیم مشخصی نرسیدند، اما سرهنگ صیاد با قاطعیت به تعدادی از فرماندهان لشگرها و تیپ هایش دستور داد به منطقۀ اهواز نقل مکان کنند. اتفاقاً فردای آن روز وقتی که جلسۀ مشترک فرماندهان سپاه و ارتش برگزار شد معلوم شد آنان نیز به خرمشهر می اندیشند.

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده