مژههای سوخته (روایتی از زندگی شهید یوسف کلاهدوز) – (7)
انقلاب و روزهای پیروزی روز 22 بهمن حکومت نظامی شکست خورد. مردمی که از شب قبل در خیابانها سنگر گرفته بودند، جلو تانکهای ارتش ایستادند؛ تانکها هم که از کار افتاده بود. خدمة تانکها یا فرار کردند یا تسلیم مردم شدند، یا مقاومت کردند و مجروح یا کشته شدند. مردم به مراکز نظامی ریختند و آنها را تصرف کردند. کلانتریها یکییکی به دست مردم میافتاد. مردم نیروی هوایی را که از گارد شاهنشاهی کمک خواسته بود، محاصره کردند. ده دستگاه تانکی که به طرف پادگان دوشانتپه حرکت میکردند، به درختهای اطراف خیابان خوردند و از کار افتادند. مردمِ اطراف پادگان که بعضیشان از پادگانهای دیگر، اسلحه فراهم کرده بودند و مسلح بودند، به کمک نیروهای درگیر در پادگان نیرویهوایی رفتند.

صبح همان روز، یوسف خودش را به ستاد مشترک رساند. با کمیتة نظامی که در مدرسه رفاه تشکیل شده بود صحبت کرد تا از اسلحه‌خانه پادگان لویزان محافظت کند. نیروهای چپ که همواره مبارزه مسلحانه را اصل کار خود می‌دانستند، دنبال فرصت بودند تا در این گیرودار به اسلحه‌خانه‌ها بروند و سلاح و مهمات جمع کنند. یوسف، حفاظت از اسلحه‌خانة پادگان لویزان را به عهده گرفت و تمام مهمات آنجا را به نمایندة شورای انقلاب تحویل داد. از مهمات مهم‌تر اسناد و مدارکی بود که توی درگیری‌ها از بین می‌رفت؛ سند‌هایی که یا تصادفی می‌سوخت یا گروه‌هایی که میان مردم به چشم نمی‌آمدند، آنها را می‌بردند. با تلاش‌های یوسف، اسناد و مدارک پادگان دست نخورده ماند و یوسف پادگان را صحیح و سالم تحویل شورای انقلاب داد. نیمه شب روز بعد سری به خانه‌اش زد. یک ساعتی آنجا بود و بعد از دوهفته، همسر و پسرش را دید. شور و شوق پیروزی انقلاب نمی‌گذاشت حرفی غیر از انقلاب و وقایعش بزنند، اما زهرا یک دنیا حرف توی دلش بود. دم رفتن، زهرا پرسید: «حالا که انقلاب پیروز شده، بیش‌تر می‌بینمت؟»

یوسف همان‌طور که توی راه‌پله بند پوتین‌هایش را سفت می‌کرد گفت: «تازه کار ما شروع شده.» خداحافظی کرد و رفت. ساعت 12:30 شب بود. از پله‌ها که پایین می‌رفت، رو به زهرا کرد و گفت: «شاید تا یک ماه دیگر نیایم، اما اگر تا یک هفتة دیگر تماس نگرفتم، به این شماره زنگ بزن.» و شماره‌ای روی یک تکه کاغذ نوشت و به زهرا داد. زهرا نگاهش می‌کرد که تند از پله‌ها پایین می‌رفت. فکر می‌کرد حالا که انقلاب پیروز شده دیگر چه کار دارد بکند؟ به خیال او، یوسف حالا دیگر کارش را کرده بود و بعد از این پیروزی ، مال زن و بچه‌اش بود. فکر می‌کرد؛ دیگر همه چیز تمام شد. دوری‌ها، تعقیب‌ها، نگرانی از لو رفتن، ترس از زندان و اعدام.

زهرا به لوستر فروشی‌ها و فروشگاه‌های مبل فکر می‌کرد. فکر می‌کرد حالا که انقلاب شده کار این فروشنده‌ها کساد خواهد شد. فکر می‌کرد ساده‌زیستی فراگیر خواهد شدو تجمل و تشریفات دیگر جایی نخواهد داشت.

انتظار داشت؛ یوسف غروب که می‌شد، خانه باشد و بعد از غروب را با او و حامد بگذراند. انتظار داشت؛ یوسف بگوید: دیگر تمام شد. بعد از 10 سال تعقیب و گریز و پوشش ضدّ‌تعقیب بگوید: بالاخره تمام شد. اما یوسف گفت: «تازه شروع شده.» و بند پوتین‌هایش را سفت کرد و رفت. گفت: شاید تا یک ماه دیگر برنگردم. چه می‌گفت؟

یک ماه بعد، عصر جمعه یوسف خانه آمده بود. توی پذیرایی نشسته بود که صدای آیفون بلند شد. خودش جواب داد و بعد به حامد گفت که یکی از دوست‌های قدیمی‌اش است. حامد دوید کنار پنجره و از بالا به در حیاط نگاه کرد که باز شد و مردی آمد تو. یک دستش را باند پیچی کرده بود و از گردنش آویزان بود. وارد ساختمان شد و از پله‌ها بالا آمد. حامد دید؛ یوسف درِ آپارتمان را باز کرد و به استقبال دوستش رفت. یوسف منتظر نماند و از پله‌ها پایین رفت. حامد دنبالش رفت و از لای نرده‌ها نگاه کرد. دید که یک طبقه پایین‌تر به هم رسیدند. هم‌دیگر را در آغوش گرفتند و فشار دادند. بعد دید شانه‌های دوستِ پدر می‌لرزد. داشت گریه می‌کرد و سرش را از شانة یوسف برنمی‌داشت. یوسف با دست به گرده‌اش زد و دست باند‌پیچی شده را نگاه کرد. دست دیگرش را گرفت و از پله‌ها آوردش بالا.حامد دوید توی خانه.

توی پذیرایی نشسته بودند و حرف می‌زدند؛ خاطره می‌گفتند. دوست پدر با چشمِ تر می‌خندید و حامد زیر نظرش داشت. دورتر نشسته بود و زیر‌چشمی اشک‌های مرد را می‌پایید. نمی‌فهمید گریه‌اش از چیست. گوش تیز کرده بود سر در بیاورد.

دوست پدر یکی از خدمه‌های تانک‌هایی بود که روز 22 بهمن به طرف مردم رانده بود و تانک را به درختی زده بود که بعد بگوید تانک منحرف شد و از کار افتاد. از کسانی بود که یوسف برای راندن تانک‌ها انتخاب کرده بود و می‌دانست به مردم آسیبی نمی‌زنند. به‌شان سفارش کرده بود؛ مبادا به مردم آسیبی برسد. گفته بود: اگر شماها این تانک‌ها را نبرید، کسانی می‌برند که از کشتار مردم ترسی ندارند. هم‌قسم شده بودند که به مردم شلیک نکنند و تانک‌ها را به در و دیوار بزنند و به مردم بپیوندند.

مردم که نمی‌‌دانستند کدام افسر شاه‌دوست است کدام انقلابی، تا دیدند تانک به درخت خورد، کوکتل‌مولوتف انداختند توی تانک. تا خدمه بپرند بیرون. دست و پایشان سوخته بود. دوست پدر داشت ماجرا را تعریف می‌کرد و دست سوخته‌اش را نشان می‌داد. بعد یوسف گفت: «آنهایی که هم‌قسم بودند و توی تانک به دست مردم کشته شدند، مظلوم‌ترین شهدای انقلاب هستند. هیچ‌کس ندانست چه خدمتی به انقلاب کردند و چه‌طور نقشة کودتای ارتش را نقش برآب کردند.»

**

انقلاب که پیروز شد، از همان روزهای اول صحبت از تشکیل سپاه بود. این که ریشة فکری تشکیل سپاه و اولین جرقه‌اش دقیقاً از کیست، معلوم نیست. اما نیاز به تشکیل یک نیروی نظامی مخصوص که از نیروهای ورزیده انقلابی باشد و از انقلاب اسلامی و امام محافظت کند، از زمانی که ورود امام به ایران مطرح شد، به طور همزمان در ذهن چند نفر به وجود آمد. این صحبت‌ها قبل از 12 بهمن توی کمیته استقبال و شورای انقلاب مطرح بود. اولین نیروی نظامی سازمان‌یافته انقلاب، انتظامات کمیتة استقبال بود که شهید محمد بروجردی آن را می‌گرداند. صحبت آمدن امام به ایران که شد کمیتة استقبال به 1000 نفر داوطلب که از پیش شناسایی کرده بود، بازوبند‌های مخصوص انتظامات داد و برنامه‌ای برای تأمین امنیت جان امام از فرودگاه مهرآباد تا بهشت زهرا آماده کرد. بازوبند‌های پارچه‌ای سبز بودند که با کلیشه روی آن کلمة «انتظامات» نوشته بودند و به راحتی امکان کپی‌برداری نداشت. تعدادی از این افراد به فرماندهی محمد بروجردی شب قبل از ورود امام در فرودگاه مستقر شدند و بقیه در مسیر فرودگاه تا بهشت زهرا به مردمی که از سراسر ایران آمده بودند نظم و سامان می‌دادند.

بعد از ورود امام به مدرسة رفاه این افراد دو حلقة حفاظتی در اطاف محل استقرار امام ایجاد کردند؛ یکی در خود مدرسه و دیگری در خیابان ایران  با کمی فاصله از مدرسه. همان روزها یک کمیتة نظامی در مدرسة رفاه تشکیل دادند که وضعیت ارتش و نیروهای نظامی شاه را بررسی می‌کرد و خبرها را از طریق نیروهای انقلابی ارتش جمع‌آوری می‌کرد و به امام گزارش می‌داد.

اولین برخورد محسن رفیق‌دوست و یوسف کلاهدوز روز 13 بهمن بود که یوسف همراه سید‌موسی نامجوی و چند نفر افسر و درجه‌دار دیگر با لباس شخصی به مدرسة رفاه رفته بودند. از روزهای قبل از پیروزی انقلاب، جلساتی بود که نیروی نظامی پاسدار انقلاب تشکیل بدهند و محسن رفیق‌دوست هم در آن جلسلت حضور داشت. این جلسات بعد از پیروزی انقلاب جای ثابتی پیدا کرد؛ در منزل شخصی به نام آقای اخوان در خیابان ایران.

بلافاصله بعد از پیروزی انقلاب صحبت از انحلال ارتش بود. کمیتة نظامی انقلالب که بدنة ارتش را می‌شناخت مخالف بود، اما نیروهایی که گرایش به سازمان‌هایی مثل مجاهدین خلق و مبارزات مسلحانه داشتند اصرار می‌کردند؛ ارتش باید کاملاً منحل شود و یک ارتش جدید ایجاد شود.

وظیفة ارتش حفظ و حراست از خاک و مرزهای کشور است. بدنة ارتش ایران مردمی بود و همراه انقلاب، اما انقلاب به نیروی دیگری احتیاج داشت که فراتر از خاک و زمین از ایدئولوژی انقلاب اسلامی و دستاوردهایش پاسداری کند.

منبع : کلاهدوز، حامد، مژه‌های سوخته، 1390، مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده