در کمین گل سرخ
بخش شصت و ششم: اما بشنوید از آن سو: در آن دل شب محسن وزوایی که سر ستون گردانش راه می رفت، ناگهان احساس کرد، منطقه برایش ناآشناست. باورش برایش مشکل بود. او بیش از این بارها با چوپان دزفولی این مسیر را آمده بود و از قدم به قدم مسیر عبور نیروهایش در شب عملیات، نشانه برداشته بود، اما اکنون در ظلمات شب و در دل بیابان، هیچ یک از آن نشانی ها را نمی دید.

این جوان 22 ساله که روزی رتبۀ اول کنکور را در رشتۀ شیمی در سراسر کشور به دست آورده بود، اکنون نه تنها مسؤولیت جان ششصد رزمنده را داشت، بلکه سرنوشت عملیات هم به سرنوشت او و گردانش گره خورده بود. با فرمانده اش تماس گرفت و گفت:

-احمد جان، خوب گوش کن، ما دیگر نمی توانیم راه برویم. مفهوم است؟

حاج احمد که در قرارگاه تاکتیکی بود، با تعجب پرسید: چی؟ چی؟ ابداً مفهوم نشد! محسن، تو چه می گویی؟

-حاج احمد، همان که گفتم. ما دیگر نمی توانیم راه برویم. نه این که نخواهیم، نشانی را گم کرده ایم…

حاج احمد وقتی که فهمید ماجرا از چه قرار است، با خونسردی گفت: آقا محسن، گوش کن برادر جان، به خودت مسلط باش… دقت کن، نگاهی به اطراف خودت بینداز، حتماً یک چیزهایی را می بینی.

وزوایی پرسید: چه جور چیزهایی؟

-…آن یارو (دشمن) آن یارو، از طرف آن عارضه (تپه) آن عارضۀ پیاده ترس برش داشته، دارد شلیک می کند… مفهوم است؟ خب شما حتماً یک چیزهایی را باید ببینی! همان، جای این ها (گردان حمزه و سلمان) است

-حاج احمد ما این جا چیزی نمی بینیم.

محسن وزوایی، وقتی از آن سو هم ناامید شد، به گردان دستور توقف داد. قدری از نیروهایش دور شد و به نماز ایستاد. معلوم نشد او در آن شب تاریک و در آن بیابان مخوف به خدا چه گفت و چه شنید که وقتی برگشت، به نیروهایش فرمان عقب گرد داد و مدتی بعد در کمال ناباوری به جاده رسیدند و با اطمینان به راه خود ادامه دادند!

ساعت0300 شد یا0330. نزدیک صبح بود و چیزی به روشنی هوا نمانده بود. با صدای خیلی آرام و خونسرد، فرماندهان گفتند: به20 متری دشمن رسیده ایم. هوا تاریک بود و این ها خیلی نزدیک شده بودند توی اتاق جنگ حالتی شد که نمی توانم توضیح بدهم. رغبت فرمان دادن نداشتم. 

چه بگویم؟ نیم ساعت مانده به صبح و روشنایی، بگوییم حمله کنید؟ خسته، از ساعت0730 راهپیمایی کرده اند حالا بگویم حمله کنید؟ بعد هم دشمن تانک هایش آماده است و می خواهد به ما حمله کند.

چاره ای جز دستور نبود. اصلاً مثل این که یک عده فکر و دست و مغز مرا گرفته بودند و می گفتند این کار را بکن. به فرماندهان ابلاغ کردم با همان نام مقدس یا زهرا(س) حمله را شروع کنند. بلافاصله بعد از اعلام رمز عملیات با یک زمینه بسیار آماده، همه رو به قبله نشستند و دعای توسل را شروع کردیم. این دعای توسل چنان غلظتی داشت که در هیچ نقطه ای در چند سالی که در جبهه بودم، در تمام اتاق های جنگ جاهای دیگر موردش را ندیدم. هر کس در توسل خودش بود…

آن صبح فرماندهان عالی رتبه قرارگاه کربلا هنگامی به خود آمدند که بی سیم ها خبر از تصرف سایت ها می دادند. آنها خوب می دانستند که این پیروزی شگفت آور و به این آسانی، خیلی هم از تدبیر آنها نیست. ایمان داشتند که در پس تدابیر آنها دست دیگری است که کارها را پیش می برد.

علی بر خلاف تصمیم فرماندهان، تنها به اتکا فرمان دلش، دستور لغو عملیات را نمی دهد. فرمانده سرشار از هوش و استعداد مسیر را گم می کند تا ساعت ها با تأخیر بر سردشمن برسند و دشمن که تا ساعت0300 صبح انتظار حمله را می کشیده به خیال این که حالا دیگر صبح شده و ایرانی ها روز حمله نمی کنند با خیال راحت به خواب می رود و…

فرمانده (اسیر یکی از) تیپ های عراقی را که نمی دانم تیپ شماره چند بود، آوردند…

(معلوم شد فرماندهان دشمن) قبلاً می دانستند از محور رقابیه حمله می کنیم، ولی الان (برای مرحله سوم) نمی دانستند که از کجا ادامه می دهیم. این بود که فرماندهی دشمن ابلاغ می کند که تا ساعت0300 آماده باشند، یعنی همه پشت سلاح هایشان باشند.  ساعت0300 می گوید اگر این ها حمله می کردند، تا الان کار را شروع می کردند، دیگر نزدیک صبح است و این ها حمله نخواهند کرد. آن فرماندۀ تیپ عراقی می گفت: آن قدر با خیال راحت رفتیم و خوابیدیم که حتی لباس هایمان را هم درآوردیم. با لباس زیر خوابیدیم تا این که ساعت0330 متوجه شدیم بالای سرمان هستید.

بعد از این پیروزی بزرگ، رزمندگان اسلام دیگر معطل طرح قرارگاه نماندند بلکه خود مرحله چهارم عملیات را آغاز کردند و پیش رفتند و به زودی رسیدند و به ارتفاعات برغازه و قرارگاه تاکتیکی سپاه4 را فتح کردند. آنان آن روز اگر کمی زود تر به قرارگاه می رسیدند چه بسا سرنوشت جنگ به کلی عوض می شد!

آن روز وقتی یکی از اسیران عراقی گفت: اگر کمی زود تر می آمدید، صدام را هم می توانستید، دستگیر کنید، بزرگان خیلی این خبر را جدی نگرفتند، اما سال ها بعد وقتی ژنرال حسین کامل مجید داماد فراری صدام در اردن آن ماجرا را افشا کرد، تازه فهمیدند آن روز چه شکاری را از دست داده اند!

«در منطقه شوش- دزفول هنگامی که نیروهای ایران در منطقه سپاه چهارم عراق پیشروی کردند، واحد های پشتیبانی این سپاه رزمی نیز از بین رفت و چیزی نمانده بود که صدام و همراهان او  که من هم جزو آنها بودم، به اسارت نیروهای ایرانی درآیند. در این لحظات رنگ از چهرۀ صدام پریده و بسیار نگران بود. صدام به ما نگاه کرد و گفت: از شما می خواهم در صورتی که اسیر شدیم، من و خودتان را بکشید…»

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده