حدیث عاشقان
پيشگويي كه به حقيقت پيوست اين خاطره از ص 235 كتاب « پرواز تا بي نهايت» به روايت « ستوان حسن دوشن» انتخاب شده است . به همراه تيمسار بابايي, سرهنگ اردستاني و ستوان دربندسري به طرف تبريز درحركت بوديم, شهيد بابايي و اردستاني درعقب ماشين مشغول خواندن قرآن بودند. حدود20كيلومتري تبريز به كافه بين راه رسيديم. نماز صبح را خوانديم, برسرسفره صبحانه كه نشستيم، ديدم عباس گرفته و درهم است. پرسيدم كه آيا اتفاقي افتاده؟ گفت كه چيزي نيست. سپس زير لب چندبار« الله اكبر» گفت. من كه باخلق و خوي او آشنا بودم, چيزي نگفتم.

پس از صرف صبحانه آماده حركت شديم. وقتي كه خواستم پشت فرمان بنشينم, سرهنگ اردستاني سوئيچ را از من گرفت و گفت:

ـ تو برو عقب يك كمي استراحت كن. من رانندگي مي كنم.

شهيد بابايي به من گفت :

ـ بروخودت بنشين پشت فرمان.

سپس به اردستاني گفت كه عقب بنشيند. اردستاني گفت:

ـ بابايي! اين بنده خدا خسته است, بگذار من بنشينم.

عباس گفت:

ـ حسن راننده بيابان است و الان فقط او بايد رانندگي كند.

او گفت تا دوباره پشت فرمان بنشيند كه شهيد بابايي با جديت گفت:

ـ آقاي اردستاني! حرف را يك بار مي زنند.

سرانجام من پشت فرمان نشستم و حركت كرديم. سرهنگ اردستاني كه از برخورد شهيد بابايي ناراحت شده بود, رو به او كرد وگفت:

ـ همه اش كه نبــايد حرف شمــا باشد. راننــده خسته شده اگر الان تصادف كند مقصرچه كسي است؟

عباس گفت:

ـ ان شاء الله تصادف نمي كند، او ازهمه ما به جاده آشناتراست. ضمناً خودم تا تبريز پهلو او مي نشينم تا خسته نشود.

مقداري از راه را كه رفتيم، عباس برگشت و به سرهنگ  اردستاني گفت:

– آقاي اردستاني خواهش مي كنم ناراحت نشويد. لحظاتي پيش حادثه اي رخ داده كه بعداً به چشم خواهيم ديد.

اردستاني گفت:

– آن حادثه به ما چه مربوط است.؟!

سه چهار تا پيچ را كه ردكرديم، ديديم كه دو دستگاه تريلر از وسط با يك وانت برخورد كرده اند و درنتيجه تمامي سرنشينان وانت درجاده كشته شده بودند. صحنه دلخراشي بود. عباس به سرهنگ اردستاني گفت:

ـ شما برويد پليس راه را خبركنيد، من همين جا مي نشينم.

ستوان دربندي با عباس درآنجا ماندند و من به همراه سرهنگ اردستاني به پاسگاه رفتيم و پليس راه را به محل حادثه آورديم.

پليس مشغول بررسي بود كه ما به راه افتاديم. در بين راه عباس كه مي خواست ناراحتي سرهنگ اردستاني  را از دل او درآورد گفت:

صحنه را ديديد؟ آن وقت شما ازدست ما ناراحت مي شويد. من صداي تصادف را در رستوران شنيده بودم.

من با شگفتي به عباس گفتم:

ـ از كافه تا اينجا پانزده كيلومترفاصله است؛ چطور شنيدي؟

او پرسش مرا نشنيده گرفت و چيزي نگفت.

 

منبع: برای سرباز تا ارتشبد، صادقی گویا، نجاتعلی، 1387، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده