کلاه سبزها : خاطرات نیروهای ویژه هوابرد
بخش سیودوم : خاطرات سرهنگ قیصر همرنگ خیلی از آنها برگههای مرخصی را پاره کردند و گفتند: «ما میدونیم به خاطر عملیات، نمیذارن شما برید. ما هم میآییم عملیات.» گفتم: «ای بابا! سربازها دلشون میخواد بهشون مرخصی بدن و برگردن عقب، شما چرا اینطوری هستین؟» گفتند: «ما به بقیه کاری نداریم؛ ما به فرماندمون کار داریم. هر موقع فرماندهمون رفت، ما هم میریم.» سه روز بعد عملیات شد. تعدادی از همین سربازهای غیور به درجة رفیع شهادت نائل آمدند.

* درگیری در ارتفاعات سرشاخان

تقریباً تا ساعت 7:30 صبح درگیری طول کشید. به بچه‌ها گفتم: «زودتر کار رو تموم کنید تا اگه توپخانه شروع به شلیک کرد، ما اینجا نباشیم، چون جون سالم به در نمی‌بریم.» بعضی از مسئولان ما را بسیار دست کم می‌گرفتند و هر کاری می‌کردیم، باورشان نمی‌شد، به خاطر همین، به بچه‌ها گفتم: «چند تا اسیر بگیریم، لااقل اونهایی که حرف ما رو باور نمی‌کنن، بفهمن که ما چه کردیم.» از این حرف من، بقیه خنده‌شان گرفت. تقریباً 24 اسیر گرفتیم که یکی‌شان سرهنگ بود. سرهنگ عراقی وقتی به اسارت ما درآمد، خیلی وحشت‌زده بود. تمام اسرا را در یال ارتفاع گرفتیم، دست‌هاشان را بالا برده و تسلیم شده بودند. آنها را بازرسی بدنی کردیم و با بند‌های پلاستیکی دست‌هایشان را از پشت بستیم. بعد آنها را به خط کردیم. حدود پانزده نفر از نفرات زبدة یکان را انتخاب کردیم تا همراه اسرا سوار بر ماشین آیفا شوند. در هر آیفا پانزده اسیر و نیمی از این نفرات زبده را سوار کردیم. حتی به آنها گفتم: «خشاب سلاحتون رو خالی کنید که اگه سلاحتون رو گرفتند، خطری شما رو تهدید نکنه.» مسئول اسرا و آیفاها ستوان احدزاده بود. اسرا را به قرارگاه لشکر 23 فرستادم.

تعداد بسیار زیادی از نیروهای نظامی و جاش کشته شدند. جنازه‌های بسیاری روی زمین افتاده بود. در بین کشته‌شدگان سه چهار سرهنگ دیده می‌شد. پیکر سیزده چهارده شهیدمان را جمع کردیم. هفت نفر از شهدا جزو گروه ضربت و بقیه از نیروهای وظیفة گردان بودند. متوجه شدم صدیقی در حین فیلمبرداری تیر به شقیقه‌اش خورده و شهید شده است. با فیلمی که از صدیقی به جا ماند، تعداد کشته‌شدگان را تخمین زدیم، مسئولان هم متوجه عملکرد عالی بچه‌ها شدند. تقریباً 32 نفر زخمی شدند که 22 نفر از آنها جزو گروه ضربت بودند.

نیروها را دوباره سازماندهی کردیم و همگی در جای خود مستقر شدیم. پزشکیارها زخمی‌ها را پانسمان می‌کردند. به بچه‌ها گفتم: «زودتر زخمی‌ها رو برگردونید عقب، چون اینها کار ما رو بدون جواب نمی‌ذارن و حتماً به ما حمله می‌کنن.» یکی از سربازها به نام احمدی که اهل محمود‌آباد مازندران بود، سه تیر به پایش خورده بود و بسیار خونریزی داشت، با وجود این عقب نمی‌رفت. به من می‌گفت: «شما رو تنها نمی‌ذارم، کجا برم؟» مجرد بود، ولی به شوخی به او گفتم: «برو پسر! تو زن‌و‌بچه‌ داری.» هر چه اصرار کردم عقب نرفت؛ همان‌جا پیش بقیه ماند. پای خودم هم تیر خورده بود. به پزشکیار گفتم: «طوری پانسمان کن که بقیه متوجه نشن.» پایین شلوارم را طوری بستم که بقیه فکر کنند برای اینکه شلوارم موقع راه رفتن صدا نکند، این کار را کردم. زخمی‌ها را به عقب منتقل کردیم، ولی فرصت نشد شهدا را به عقب بفرستیم. همگی در مواضع خود سنگر گرفتیم تا دستور فرمانده لشکر برسد. به شهید آبشناسان بی‌سیم زدم و گفتم: «اسرا رسیدن؟ اسرا رو دارن می‌آرن.» خندید و گفت: «اسیر گرفتی دیگه.» به شوخی گفتم: «ای کاش همون اول می‌گفتی اسیر می‌خوای، تا بیشتر می‌آوردم.»

چون احتمال حملة دوباره بود، تا فردا صبح همان جا ماندیم. جیره غذایی به ما نرسید. جیرة اندکی با خود آورده بودیم، ولی به دلیل طولانی شدن عملیات، خیلی زود تمام شد. هیچ‌کس غذا برای خوردن نداشت، ولی اعتراض هم نمی‌کردند. پایین دره چشمه‌ای بودکه آب بسیار زلالی داشت.

یکی از بچه‌ها می‌رفت و ده‌تا ده‌تا قمقمه‌ها را پر از آب می‌کرد و می‌آورد. در آن وضعیت، فقط با آب، شکم خود را پر می‌کردیم. سرهنگ آبشناسان دستور داد؛ نفرات را به عقب منتقل کنم. گفتم: «اینها هیچی نخوردن. چیزی بفرستین تا بخورند و جون بگیرند.» گفت: «من بهت دستور می‌دم.» گفتم: «شما هم که دستوراتت تموم‌شدنی نیست.» ایشان از این حرف من خنده‌اش گرفت و گفت: «پس چی‌کار کنیم اقای همرنگ؟ من و تو بریم تهران و عراقی‌ها هم تا تهران بیان دنبال ما؟» آنچا را تخلیه کردیم، چون هر چه ماندیم و با دوربین نگاه کردیم، آثاری از عراقی‌ها نبود. هر چهار نفر، با کلاش، ژ-3 و لباس‌های تنمان برانکارد درست کردیم و شهدا را روی آنها گذاشتیم. شهدا را سوار دو آمبولانس کردیم.

همه به عقب برگشتیم. خدمت شهید آبشناسان رسیدم. به من گفت: «هر درجه‌ای که می‌خوای، بگو تا من برات بزنم.» گفتم: «جناب سرهنگ، من 72 سرباز دارم. بعضی‌ها حتی چهارتا بچه دارن. پاداشی به اونها بده. من هیچ درجه‌ای نمی‌خوام. به جناب سرهنگ صیاد هم عرض من رو بفرمایید.» به شوخی گفت: «مگه من و تو مجرد هستیم؟» در آن زمان متأهل بودم و سه فرزند داشتم. تقریباً چهار ماه و نیم بود که مرخصی فراهم نشد. همسرم به همراه فرزندانم درمنزلی استیجاری در تهران و در غربت زندگی می‌کردند. گفتم: «نه. ما حقوق می‌گیریم و مسئول هستیم. به خاطر این لباسی که پوشیدیم، باید بجنگیم. ولی اینها که این‌طور نیستن. درسته مملکت مال اینها هم هست، اما لااقل جیبشون پر باشه.» با خنده گفت: «اینها رو که نمی‌خوای مرخصی بفرستی؟» گفتم: «الان بیشتر از چهار ماهه که مرخصی نرفتن . . . جناب سرهنگ، مگه شما نگفتین هر کی بیشتر از چهر ماه بمونه، زنش می‌تونه طلاق بگیره؟» خندید و گفت: «منظورم به شما نبود. خودم هم اینجام؛ برای آدم‌های بیکار گفتم.» سرهنگ آبشناسان با شهید صیاد صحبت کرد و مبلغ قابل توجهی به عنوان پاداش به سربازها دادند. برگه‌های مرخصی سربازها را امضا کرد و قرار شد همگی به عقب برگردیم. روزی که قرار بود به مرخصی برویم، همگی سوار ماشین شدیم، ولی به محض اینکه خواستیم راه بیفتیم، دژبان آمد و گفت: «آقای همرنگ، یه دقیقه صبر کن. فرمانده لشکر با شما کار داره.» پیش فرمانده رفتم گفت: «می‌دونستی تو نمی‌تونی بری مرخصی؟» گفتم: «خانمم تازه زایمان کرده.» چهار روزی بود که از تولد فرزند سومم می‌گذشت. گفت: «می‌خواهی سربازات همه کشته بشن؟ خدا بهت یه بچه داده، اینجا حداقل نهصد تا بچه داری. باید بمونی. دوست نداری؟ اگه می‌خوای همه کشته بشن.» گفتم: «باشه، نمی‌رم.» گفت: «ولی به نیروهات که دارن به مرخصی می‌رن، نگو مرخصی نمی‌ری. بگو شما برین، فردا من میام. بگو امروز کار ستادی دارم و فرمانده لشکر با من کار داره.» می‌دانست اگر به نیروهایم بگویم که مرخصی‌ام لغو شده است، آنها هم نمی‌روند. پیش نیروهایم رفتم و گفتم: «من فردا می‌آم، به خونواده‌هاتون سلام برسونید و موفق باشید.» در کمال تعجب دیدم همه از ماشین‌ها پیاده شدند. خیلی از آنها برگه‌های مرخصی را پاره کردند و گفتند: «ما می‌دونیم به خاطر عملیات، نمی‌ذارن شما برید.

ما هم می‌آییم عملیات.» گفتم: «ای بابا! سربازها دلشون می‌خواد بهشون مرخصی بدن و برگردن عقب، شما چرا اینطوری هستین؟» گفتند: «ما به بقیه کاری نداریم؛ ما به فرماندمون کار داریم. هر موقع فرمانده‌مون رفت، ما هم می‌ریم.» سه روز بعد عملیات شد. تعدادی از همین سربازهای غیور به درجة رفیع شهادت نائل آمدند.

منبع : کلاه‌سبزها، ذاکری خطیر، سمیه، ذاکری خطیر، رضا، 1395، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی آجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده