در کمین گل سرخ
بخش شصت و پنجم: و این جا بود که باز هم دل صیاد در برابر عقل و تخصصش قد علم کرد. هر چه قدر که عقل عجله داشت پیام اعلام شود، دل روا نمی داد. در آن لحظه تمام مسؤولیت عملیات با او بود؛ زیرا فرمانده سپاه بر اثر خستگی های پرواز تهران، بی خوابی ها و اضطراب ها در زیر سرُم بود. سرهنگ، در لحظۀ بسیار سرنوشت سازی قرار گرفته بود، فراوان کوشیده بود، ضمن احترام به تخصص و علم و دانش فرماندهانش، آنان را متوجه چیزهای دیگری هم بکند. «توکل به خدا»، اعتقاد به این که «یک رزمندۀ مؤمن برابر ده جنگجوی کافر، بازدهی دارد و... چیزهایی نبودند که در دانشکده های فرماندهی تدریس شوند.

بر فراز ارتفاعات ابوصلیبی خات دو سایت رادار و موشکی وجود داشت که برای حاکم عراق از چنین حیثیتی برخوردار بود که روزی مستانه گفته بود: اگر کسی سایت ها و ارتفاعات رادار را فتح کند، من کلید بصره را به او می دهم!

سازماندهی به سرعت صورت گرفت و ستون ها راه افتادند. آنها باید ساعت ها در سکوت محض و در ظلمات شب مه آلود، از توی شیارها پیاده روی می کردند و پیش از ساعت0030 بامداد می رسیدند به آنجا های که مأموریت داشتند. آن گاه منتظر می ماندند تا به فرمان فرماندهی جنگ، به سوی دشمن یورش برند.

اما ساعتی بعد به قرارگاه کربلا، خبری رسید که همۀ فرماندهان عالی رتبۀ جنگ را به ماتم برد و تصمیم قطعی گرفتند، بگویند نیروها برگردند! بنا به اطلاعات رسیده150 تریلی تانک بر از تنگۀ ابوغریب عبور کرده و به سوی تپه های علی گره زد روانه شده بودند. آنها تکشان را صبح شروع می کردند و قطعاً با این حساب یگان های نفوذی قتل عام می شدند.

توی اتاق جنگ وحشت کردیم. (کلمۀ وحشت بجاست) همه شروع به تجزیه و تحلیل روی نقشه کردند که اگر دشمن این کار را بکند، کارمان ساخته است. آن هم چطورکارمان ساخته است؟ یک عده نیرو را فرستاده ایم جلو، یک عده هم این جا هستند. دشمن می آید و هر دو را داغان می کند. دیگر برای ما نیرویی نمی ماند.

حدود2230 یا2300 شب بود که دیدم همه نظر می دهند بهتر است بگوییم نیروها برگردند، چون حداقل نیروی است که در دست داریم و فردا پشتش بریده نمی شود. بعد هم شاید بتوانیم از مواضع فعلی دفاع کنیم. من با حالتی که پاهایم نمی کشید، برای ابلاغ این دستور به طرف بی سیم رفتم.

حالتی هم شده بود که دیگر دستور فرمانده نبود؛ یک شورایی تشخیص داده بود… پاهایم رغبت این را نداشت ولی رفتم به طرف بی سیم که بگویم برگردند.

و این جا بود که باز هم دل صیاد  در برابر عقل و تخصصش قد علم کرد. هر چه قدر که عقل عجله داشت پیام اعلام شود، دل روا نمی داد. در آن لحظه تمام مسؤولیت عملیات با او بود؛ زیرا فرمانده سپاه بر اثر خستگی های پرواز تهران، بی خوابی ها و اضطراب ها در زیر سرُم بود.

سرهنگ، در لحظۀ بسیار سرنوشت سازی قرار گرفته بود، فراوان کوشیده بود، ضمن احترام به تخصص و علم و دانش فرماندهانش، آنان را متوجه چیزهای دیگری هم بکند. «توکل به خدا»، اعتقاد به این که «یک رزمندۀ مؤمن برابر ده جنگجوی کافر، بازدهی دارد و… چیزهایی نبودند که در دانشکده های فرماندهی تدریس شوند.

 از آن لحظه که محسن رضایی با نظر مثبت امام به آغاز عملیات برگشته بود، از آن زمان که در تفألشان به قرآن سورۀ فتح آمده بود، سرهنگ صیاد، نفر اول دوره های آموزشی دانشکدۀ افسری و دورۀ «هواشناسی بالستیک» آمریکا، کوشیده بود «فکرتخصصی» را در خود کور کند.

«پس از آن (شنیدن آیات سورۀ فتح) فکر تخصصی را هم در خودمان کور کردیم. چاره ای نداشتیم. اگر می خواستیم  به آن اکتفاکنیم، همۀ جواب ها منفی بود. آنهایی که در معیار تخصصی برآورد می کردند، آنها را هم کنترل کردیم که نباید این طور باشد..»

تصمیم گرفت خارج از فضای جلسه، نظر شخصی تعدادی از فرماندهان برجستۀ سپاه و ارتش را بپرسد. غلامعلی رشید را خواست.

گفتم: وضع این طوری است، ته قلبت چه می بینی؟

گفت: والله اوضاع خیلی خراب است ولی ته قلبم امیدوارم که امشب بچه ها موفق بشوند.

پرسیدم: پس چرا در جلسه نظریۀ آن طوری دادی؟

گفت: خوب، چه بگویم؟ به چه دلیلی بگویم؟

شهید باقری را خواستم. او هم همین را گفت. تیمسار حسنی سعدی را خواستم. او هم افسر بسیار لایقی بود. با این که چهرۀ تحصیل کرده و متخصص- و البته متعهد بود- گفت: اصلاً دلم رغبت نمی کند که این ها برگردند.

دیدم که نظریۀ فردی، همه با قلب هایشان صحبت می کنند ولی در نظریۀ جمعی با زبان تخصص حرف می زنند.

تصمیم خودم را گرفتم. گفتم: ابلاغ نمی کنم که برگردند. بگذار باشند.

ساعات بعد، سرهنگ تاوان این تهور را داد. او و دوستانش شب بسیار سختی را گذراندند. شبی که لحظاتش بسیار سنگین و کشنده بود. او بارها از تصمیمش پشیمان شد. اما تقدیر چیز دیگری را رقم می زد!

ماجرا از آنجا آغاز شد که ساعت0030 دقیقۀ بامداد او وقتی که می خواست، فرمان حمله را صادر کند، قرارگاه نصر اعلام کرد یگان های مورد نظر هنوز به پای کار نرسیده است. ناچار ایستادند. شاید تنها تعداد کمی از فرماندهان می دانستند که حاج احمد متوسلیان فرمانده تیپ محمد رسول الله چه مأموریت مهمی به این گردان ها داده است.

زمان به سرعت می گذشت اما هنوز گردان حبیب (که تلفیقی از گردان حبیب تیپ27 حضرت رسول و گردان44 تیپ2 لشگر21 حمزۀ ارتش بود) به جاده ای که در میان راه بود، نرسیده بود. در حالی که بعد از آنجا باز باید در پناه دو گردان دیگر، 12 کیلومتر راه می پیمودند تا به آنجایی می رسیدند که فرماندهان می خواستند.

نگرانی و اضطراب تمام فضای اتاق جنگ را فرا گرفته بود. فرماندهان می دانستند هر چه به صبح نزدیک شوند، احتمال شکست بیش تر خواهد بود.

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده