در کمین گل سرخ
بخش شصت و چهارم: تعویض فرمانده در میدان رزم طرح این مرحله از عملیات این گونه بود که ابتدا باید بخشی از نیروهای جبهه نصر، شبانه از سمت شمال به پشت مواضع دشمن درارتفاعات ابوصلیبی خات نفوذ می کردند و با درگیر شدن آنان در تمامی چهار جبهه حمله آغاز می شد. برای این که دشمن متوجه نیروهای نفوذ کننده نشود، در سمت شرق جبهه فجر باید در طول شب با اجرای آتش و عملیات ایذایی دشمن را مشغول به خود می کرد.

صبح روز دوم فروردین پاتک عراق شروع شد. صدام خود را به منطقه رسانده بود و در قله برغازه در قرارگاه سپاه4 در کنار سپهبد هشام الفخری عملیات را هدایت می کرد تا دشت عباس را بگیرند. ستونی از تانک های مدرن تی-72 لشگر10 زرهی عراق روانه میدان شد. بالگرد ها پشت سر هم به پرواز در آمدند و دامنه ارتفاعات تینه مملو از کماندو شد.

جنگ سختی درگرفت. تنها پناه نیروهای ایرانی تپه کوچکی بود؛ به نام یال251. تمام آتش ها نیز به همان سو بود تا آن را اشغال کنند. به فرمان سرهنگ صیاد شیرازی، تیپ2 از لشگر92 خوزستان به آنجا اعزام شد. اما کاری از پیش نرفت. دشمن نه تنها تانک های مدرن داشت و بلکه برخلاف نیروهای ایرانی با قرار گرفتن در دامنه تینه به تمام منطقه اشراف داشت و قدرت عمل به نیروهای زرهی ایران نمی داد. وقتی هفت دستگاه از تانک های چیفتن تیپ2 یکی بعد از دیگری منهدم شد، یأس و ناامیدی سرتاسر تیپ را فرا گرفت و برای نجات بقیه تانک ها تصمیم گرفتند به عقب برگردند.

 سرهنگ چاره ای نداشت تا این که خود را به وسط معرکه برساند. بالگردش در میان تانک هایی که عقب نشینی می کردند، نشست. دادش درآمد. به فرمانده تیپ تاخت.

وضعیت عجیبی بود. بررسی کردم و متوجه شدم فرمانده تیپ ترسیده. درست است که تانک هایش خورده، ولی بیش تر، ترس فرمانده تیپ موجب عقب نشینی شده بود. قپه های سرهنگی همراهم داشتم. یک فرمانده گردانی بود که بین آنها خیلی شجاعت داشت، به نام لهراسبی که لرستانی بود.

قبلاً او را می شناختم. در عملیات طریق القدس خیلی فداکاری کرده بود. دیدم روحیه اش عالی است. گفت: می زنیم ما، مسأله ای نیست.

سریع گفتم: تو فرمانده تیپ بشو.

باورش نمی شد. گفت: مگر می شود؟ توی میدان جنگ…

گفتم: این درجه ات، تو بشو فرمانده تیپ.

همان جا سریع به همه ابلاغ کردم که فلانی به سرهنگی ارتقا درجه پیدا کرد و از این لحظه فرمانده تیپ است. البته شخصیت فرمانده قبلی را هم حفظ کردم…

تدبیر سرهنگ صیاد چاره ساز شد و تیپی که داشت عقب می نشست، دوباره به میدان آمد و با روحیه شگفت آوری چنان ایستادگی کرد که ستون عظیم زرهی سپاه4 عراق تا شب نتوانست دشت را دوباره اشغال کند.  با فرا رسیدن شب، صدام و فرماندهانش دست از کار کشیدند به امید این که فردا صبح کار را یکسره کنند.

آنها هیچ گمان نمی بردند که فرماندهان ایرانی بتوانند به زودی مرحله دوم حمله خود را آغاز کنند. اما در همان زمان، فرماندهی قرارگاه کربلا با سازماندهی مجدد و چند جابه جایی در مأموریت نیروها، آماده می شد تا ساعاتی بعد مرحله دوم عملیات را آغاز کند. قرارگاه مرکزی کربلا، همه فرماندهان را برای جلسه مهمی فرا خواند. در این جلسه بعد از تحلیل مرحله اول عملیات.

رحیم صفوی گفت: «اکنون وضعیت طوری است که هر کس زودتر شمشیر بکشد، می برد.»

همه فرماندهان به این نتیجه رسیدند که باید زود تر از آشفتگی دشمن استفاده کنند و کار را یکسره کنند وگرنه اگر دیر بجنبند روزهای سختی را پیش رو خواهند داشت.

نیمه های شب، وقتی صدام با غرش توپ های ایرانی سراسیمه از خواب برخاست، خبردار شد که حمله جدید ایران از سه نقطه دیگر آغاز شده است. آنها خط را شکسته اند و پیش می آیند.

او و فرماندهانش برای نگه داشتن جبهه رقابیه چاره ای نداشتند جز این که لشگر10 زرهی را از دشت عباس به رقابیه بکشانند.

دشمن هر چند در مرحله دوم عملیات، ارتفاعات راهبردی و تنگه رقابیه را از دست داد، اما از ادامه کار ناامید نشد و نقطه ضعف جبهه ایران را دریافت. به علت عدم موفقیت در بعضی از محورها الحاق نیروها به هم دیگر مشکل بود و به گونه ای که بین دو محور60 کیلومتر فاصله افتاده بود. بنابراین بر شدت پاتک هایش افزود و از سه طرف نیروهای جبهه های نصر و قدس را به محاصره درآورد. وضعیت پیچیده تر شد.

واقعاً به این نکته رسیدیم که خطر این هست که دوباره از دستمان بگیرند. مشخص بود که دشمن دارد خودش را آماده می کند تا با یک حرکت یکپارچه زرهی، کار را تمام کند.

با برادر رضایی به این نتیجه رسیدیم که اگر توقف کنیم و بخواهیم همین جا بمانیم و دفاع کنیم، کارمان ساخته است. دشمن می آید منطقه را پس می گیرد. باید تک را ادامه داد چون طرحی برای ادامۀ تک نداشتیم و فقط برای دو محور طرح داشتیم، باید همان موقع طرح می ریختیم و اجرا می کردیم.

دو تایی، با یقین، به یک تصمیم واحد رسیدیم که راهی نیست جز این که تنگۀ عین خوش نگه داشته شود، ولی از محور کوت کاپون و سه راهی دهلران و پل نادری، تک را به طرف ارتفاعات رادار ادامه دهیم. یعنی کاری را که می خواستیم از آن طرف بکنیم، حالا از جناح شمالی و جناح چپ دشمن انجام بدهیم.

طرح، هم برای دشمن چیز جدیدی بود و هم این که خود را گیر نمی انداختیم. در ضمن، فاصله اش تا هدف زیاد نبود. روی نقشه حساب کردیم، پنج ساعت راهپیمایی تا ارتفاعات رادار داشتیم. تصمیم را گرفتیم.

طرح این مرحله از عملیات این گونه بود که ابتدا باید بخشی از نیروهای جبهه نصر، شبانه از سمت شمال به پشت مواضع دشمن درارتفاعات ابوصلیبی خات نفوذ می کردند و با درگیر شدن آنان در تمامی چهار جبهه حمله آغاز می شد. برای این که دشمن متوجه نیروهای نفوذ کننده نشود، در سمت شرق جبهه فجر باید در طول شب با اجرای آتش و عملیات ایذایی دشمن را مشغول به خود می کرد.

بی شک این مرحله حساس ترین بخش عملیات فتح المبین بود. اگر عملیات با موفقیت انجام می شد، پیروزی بزرگی نصیب رزمندگان اسلام می شد. زیرا علاوه بر الحاقی که بین رزمندگان عمل کننده صورت می گرفت، آنان به سایت های افسانه ای صدام هم دست می یافتند.

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده