کلاه سبزها : خاطرات نیروهای ویژه هوابرد
بخش سیودوم : خاطرات سرهنگ قیصر همرنگ * معرفی سرهنگ قیصر همرنگ در سال 1331 در اردبیل متولد شد. او در سال 1350 به استخدام ارتش در آمد و از همان ابتدا وارد تیپ نیرو مخصوص شد. او دورههای مختلف نیرومخصوص را سپری کرد و برخی از آنها همچون سقوط آزاد و رنجر را یک سال در ارتش فرانسه گذراند.

برای فراگیری زبان انگلیسی، یک سال را نیز در کراچی پاکستان بود. همچنین دو بار برای شرکت در مسابقات اسکی به آلمان اعزام شد. همرنگ پس از پیروزی انقلاب اسلامی، در مسئولیت‌های مختلفی از جمله فرماندهی تیم‌های عملیاتی، فرماندهی گردان ضربت لشکر 23 (شش سال) و سرپرستی تیم حفاظت شهید صیاد شیرازی (یک سال) خدمت کرده است.

* درگیری در ارتفاعات سرشاخان

در سال 1363 با گردان ضربت، در منطقة سرشاخان در جنوب آذربایجان غربی که بین شهرستان‌های نقده و پیرانشهر است، مستقر بودیم. قرار بود در آن منطقه حمله‌ای صورت بگیرد؛ منطقه‌ای کوهستانی با پوششی از کاج. ساعت حدود 9:30 شب بود که به من اطلاع دادند دو نفر از سمت مقر نیروهای خودی به ما نزدیک می‌شوند. به بچه‌ها گفتم: «شلیک نکنید. بذارید نزدیک بشن.» نزدیک‌تر شدند، رفتم جلو. شهید آبشناسان و بی‌سیم‌چی‌اش بودند که به سمت مواضع ما می‌آمدند. چون اطراف مقر ما ماشین رو نبود، ماشین را خیلی دورتر گذاشته بودند و پیاده می‌آمدند. طبق معمول، شهید آبشناسان یک کلاشینکف در دست و یک کوله پشتی پر از فشنگ همراه داشت و مثل همیشه یک پُلیور سبز پوشیده بود؛ هیچ‌گاه لباسی نمی‌پوشید که معلوم شود چه درجه و مسئولیتی دارد. آمدنش را با بی‌سیم اطلاع نداده بود، به همین دلیل، وقتی به ما رسیدند، به شهید آبشناسان گفتم: «جناب سرهنگ، چرا بی‌خبر اومدین؟» اگه یه سرباز دستپاچه می‌شد و شلیک می‌کرد، تکلیف چی بود؟» گفت: «می‌خواستم بفهمم دویست سیصد نفری که اینجا مستقر هستن، سر‌و‌صدا دارن یا نه. البته چون هیچ صدایی نمی‌اومد، فکر کردم شما رفتین جلو. می‌خواستم ببینم چطور تو سکوت مطلق دشمن رو غافل‌گیر می‌کنین. حالا فهمیدم چرا تو کارتون موفق هستین. تا اینجا، نه صدایی، نه بویی و نه چیز دیگه‌ای رو حس نکردم.» گفتم: «امرتان را بفرمایید.» گفت: «باید سریع جا‌به‌جا بشید. نیروهات رو ببر بالای تیپ 2، چون دشمن می‌خواد حمله کنه.» گفتم: «الان؟ ما چطور مستقر بشیم؟ اول باید هماهنگی می‌کردیم تا لااقل برای خودمون یه جان‌پناه درست کنیم که اگه دشمن هم اومد، بهتر جواب می‌دادیم.» شهید آبشناسان تأکید داشت که هر چه زودتر آنجا را ترک کنیم و در موضع جدید مستقر شویم. نیروهایم را که تقریباً 220 نفر از افسران، درجه‌داران و سربازان وظیفه بودند. در مدت 45 دقیقه به سرعت جمع کردم و حدود ساعت 10:30 شب راه افتادیم.

نیروها همواره در آماده‌باش به سر می‌بردند. به گونه‌ای به آنها آموزش داده بودیم که حتی اگر با زیر‌پیراهنی هم می‌خوابیدند، وقتی برپا می‌دادیم، در عرض چند ثانیه روی دوشکا سوار می‌شدند. به فرمانده گروهان‌ها دستور دادم نیروهایشان را به طرف ماشین‌ها حرکت دهند که تقریباً تا آنجا یک ساعت تا یک ساعت‌ونیم راه بود. شهید آبشناسان از قبل برای آمدن ماشین‌ها هماهنگ کرده بود و آنها پشت سر جیپ شهید آبشناسان مستقر شده و با چراغ‌های خاموش منتظر بودند.

به ماشین‌ها رسیدیم و سوار شدیم. 22 ماشین آیفا بود. فقط چراغ‌های کوچک را که به اصطلاح چراغ رنگی می‌گفتیم، روشن کردند و پیش رفتیم. من همراه شهید آبشناسان سوار جیپ شدیم و جلوی ستون حرکت کردیم. در راه دربارة نحوه عملیات صحبت می‌کردیم. نیم ساعت بعد حدود 12 شب، به جایی رسیدیم که باید بقیة راه را پیاده می‌رفتیم. به سه تیم تقسیم شدیم و هر سه تیم در یک ستون راه افتادیم. دو نفر را هم برای مراقبت و استراق سمع به جلوی ستون فرستادیم. من و شهید آبشناسان به همراه یک تیم، جلوتر از بقیه حرکت می‌کردیم تا اینکه به یال ارتفاعات سرشاخان بود. صد متر مانده به مواضع دشمن، به هر سه تیم دستور توقف دادیم.

با شهید آبشناسان هماهنگ کردم تا جایی که امکان دارد، نیروها به یال نزدیک شوند تا کمتر آسیب ببینند. حدود ده‌ دوازده متر پایین‌تر از یال، جاگیر شدیم تا اگر شلیک دشمن به یال برخورد کرد، نیروها آسیب نبینند. جایی که مستقر شدیم، منطقه‌ای کاملاً خاکی بود که شیب بسیار تندی داشت و در آن درختان بلوط زیادی هم بود. آن شب هوا ابری و کمی سرد بود و ماه هم در آسمان نبود. شهید آبشناسان بعد از استقرار ما، آنجا را ترک کرد و به عقب برگشت.

به همه گفتم: «وقتی آتش دشمن از بالای سر ما رد شد و نزدیک ما شدند و حتی اگه اومدن و پاشون رو روی سر ما گذاشتن، نباید بفهمن که اینجا نیرو هست. باید با غافلگیری به عراقی‌ها ضربه بزنیم، وگرنه نیروهای اونها خیلی زیادند و ما نمی‌تونیم با روبرو شدن با دشمن بجنگیم.»

پس از پایان شناسایی و هماهنگی، تقریباً ساعت 3 بامداد، عراقی‌ها حمله کردند. حجم آتش آنها بسیار زیاد بود. شلیک می‌کردند و جلو می‌آمدند. آن‌قدر نزدیک شده بودند که صدایشان را به خوبی می‌شنیدیم. ما پایین ارتفاعات چیزی شبیه سنگر کندیم و در آن کمین کردیم. عراقی‌ها هم بالای سر ما و به ارتفاعات رسیدند. اصلاً متوجه حضور ما نشدند. هیچ‌کس حرکت نمی‌کرد. همگی در سکوت کامل در جای خود مستقر بودیم. عراقی‌ها با خیال راحت بالای سر ما و روی ارتفاع جولان می‌دادند و به کاری مشغول بودند: سیگار می‌کشیدند، دراز کشیده و با هم حرف می‌زدند، ما هم متوجه همة آنها می‌شدیم، در حالی که دشمن از حضور ما کوچک‌ترین اطلاعی نداشت. فاصلة ما با آنها پانزده متر بود. همان لحظه شهید آبشناسان به من بی‌سیم زد، ولی جوب ندادم تا لو نرویم. سینه‌خیز رفتم و به فرمانده‌ گروهان‌ها گفتم: «هر موقع دستم رو بلند کردم، تیر بار و آر‌پی‌جی آماده باشه. اولین ضربه رو که توی جمعشون بزنیم اینها غافلگیر می‌شن و نمیتونن کاری انجام بدن. ما هم می‌تونیم سریع برسیم بالای سرشون. غیر از این عمل کنیم هممون کشته می‌شیم.»

ساعت نزدیک 5 صبح بود که دستور آتش دادم. نیروها بسیار آماده و ورزیده بودند و دقیقاً همان‌طور که از قبل به آنها گفتم، شروع به شلیک کردند. در همان مرحلة اول حجم سنگینی از آتش روانة مواضع دشمن کردیم. با یکی از تیم‌‌ها به بالای ارتفاع رفتم. عراقی‌ها از ترس بالا و پایین می‌پریدند، درست مثل ماهی که از آب بیرون مانده است. یکی از بچه‌ها به نام صدیقی، اهل اردبیل، که از عقیدتی لشکر برای فیلمبرداری آمده بود، می‌گفت: «وقتی دشمن اینطور بالا و پایین می‌پره لذت می‌برم، و دوبار فیلم می‌گیرم.» من هم گفتم: «سه بار فیلم بگیر، ولی خودت رو به کشتن نده.» عاشق کارش بود و جلوتر از ما می‌رفت و فیلمبرداری می‌کرد. با رفتن ما به بالای ارتفاع، حجم آتشمان چند برابر شد. عراقی‌هایی که لبة پرتگاه نشسته بودند، خود را از بالا به پایین پرت می‌کردند. تعداد بسیار زیادی هم در سینه‌کش یالِ آن طرف ارتفاع دور هم نشسته و مشغول صحبت بودند که با دیدن ما دست به اسلحه بردند، ولی بچه‌ها مجال ندادند و با تیربار همه را به رگبار بستند. آنها گمان نمی‌کردند نیروهای ما آن‌قدر به مواضعشان نزدیک باشند، به همین دلیل، آسوده خاطر در قسمت‌ها مختلف ارتفاع نشسته بودند. آن طرف ارتفاع، تعداد زیادی نیروی عراقی در حال فرار بودند. بعدها متوجه شدم آنها نیروهای جاش، یعنی همان نیروهای کرد طرفدار صدام بودند که به دلیل غافل‌گیری فرصت عکس‌العمل نداشتند و فرار کردند.

منبع : کلاه‌سبزها، ذاکری خطیر، سمیه، ذاکری خطیر، رضا، 1395، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی آجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده