در کمین گل سرخ
بخش شصت و دوم: بحث های زیادی شد. از نظر علمی، بچه های ارتشی درست می گفتند و از نظر تخصصی حرفشان درست بود ولی با روحیه ای که در جلسه بود، می دیدیم این روحیه مناسب بچه های سپاه نیست. چون آنها برای نبرد انگیزه داشتند و ما باید با انگیزۀ آنها هماهنگ می شدیم. چون از نظر فرماندهی، توافق بین من و فرماندهی سپاه شرط بود، گفتم: اشکال ندارد. ما می توانیم از این طریق جلو برویم.

بر همین اساس، عملیات طراحی شد و روز13 اسفند در یگان های ارتش و سپاه منتشر شد. علاوه بر قرارگاه کربلا، چهار قرارگاه دیگر به نام قدس، نصر، فتح و فجر تشکیل شدند و به سازماندهی نیروهای عمل کننده پرداختند.

«درباره فرماندهی مشترک چنین مشخص شده بود که در تمامی سطوح فرماندهی از گروه تا گردان اصل بر حُسن تفاهم و کارآرایی قرار گیرد و فرماندهان تیپ های ارتش و سپاه با مشاورت یک دیگر کاردان ترین فرد از فرماندهان گردان ارتش یا سپاه را برای فرماندهی گردان های مشترک تعیین نمایند و فرمانده دیگر به عنوان معاون وی انجام وظیفه نماید.»

سرهنگ، بزرگیِ کاری را که در پیش داشتند، می فهمید. او می دانست که این عملیات آن گونه که آنها می خواهند تمام شود، سرنوشت جنگ به کلی چیز دیگری خواهد شد. بنابراین لحظه ای آرام و قرار نداشت. دفتر فرماندهی اش را در تهران رها کرده بود و دائم در جبهه از یگانی به یگان دیگری سر می کشید و تمریناتشان را زیر نظر می گرفت و توانایی اشان را ارزیابی می کرد.

ضعف ها را می دید و به فرماندهان تذکر می داد. او آن قدر کمبود وقت داشت که تمامی استراحتش خلاصه می شد به آن چه که در اتومبیلش در هنگام تردد مسیر دو پایگاه صورت می گرفت. وقتی برای مراسم معارفه فرماندهی، قرار شد حضور داشته باشد، برای ساعت0100 بامداد وقت گذاشت!

در این میان آن چه که خستگی را از تن و روان او می زدود، دیدن روحیۀ رزمندگانی بود که برای رسیدن هنگام عملیات لحظه شماری می کردند. در پایان تمرینی وقتی صدای رجزهای آنان را می شنید و صبح هنگام وقتی شعارهای حماسی آنان را می شنید، به راستی به وجد می آمد و دوست داشت مانند یک رزمندۀ گمنام در میان آنان باشد.

فرزندان امام،که حالا مدیریت جنگ به دستشان افتاده بود، هر یک می کوشیدند با ابتکاراتی، نهایت استفاده را از اصل غافلگیری کنند و تا دشمن به خود آید، یگان خود را به بهترین جای ممکن برسانند. در لشگر21 حمزه برای رسیدن به پشت دشمن، پیرمردی را از یزد آورده بودند تا با راهنمایی او کانالی به طول400 متر در زیر زمین زده شود.

رزمندگان تیپ نجف، در محور میشداغ برای دور زدن دشمن که را می شکافتند. اما فرمانده تیپ24 محمد رسول الله(ص)، برای رسیدن به پشت دشمن ابتکار دیگری اندیشیده بود. حاج احمد متوسلیان سرانجام در یکی از روستاهای دزفول چوپانی را یافته بود که راه هایی بلد بود که می توانست او را تا ارتفاعات علی گره زد و حتی آن سوی ابوصلیبی خات ببرد.

او به کریم رحیم دلیری اعتماد کرد و به همراه او رفت. چهار شب بعد وقتی برگشت، تا پشت توپخانۀ سپاه4 عراق رفته بود. حاج احمد سه نفر از فرماندهان گردان هایش را مأمور کرد که آن قدر با کریم به شناسایی بروند تا راهکاری برای رساندن نیروها به پشت توپخانه دشمن بیابند.

سرهنگ، روزی برای دیدن راهی که رزمندگان تیپ نجف از میان کوه باز کرده بودند، به منطقه میشداغ و زلیجان رفته بود.

 هنگام برگشت به یگانی از رزمندگان این محور برخورد که در یک صف در حال تمرین اسلحه بودند، هر چه چشم گرداند نیروهای ارتشی را میانشان ندید. نگران شد و خواست از سرهنگ عبادت فرمانده ارتشی یگان بپرسد، پس نیروهای شما کجایند این ها همه که بسیجی اند، که متوجه اسلحه های ژ-3 در دست بعضی از رزمندگان شد.

از این درهم آمیختگی ارتش و سپاه چنان خوشحال شدکه نتوانست از آنان چشم برکند و به قرارگاه برگردد. به میانشان رفت و مدتی پیششان ماند. نماز ظهر و عصر را با آنان خواند و بعد ها همیشه از این خاطره یاد می کرد و از دو فرمانده ارتشی و سپاهی آن یگان به عنوان اسوه در ایجاد وحدت نام می برد.

از زیباترین صحنه هایی که یادم هست، وحدت و یکپارچگی قبل از عملیات بود… از بچه هایی که در این صحنه خیلی زحمت کشیدند- نمونۀ ارتشی را بگوییم- سرتیب دو کریم عبادت بود و از بچه های سپاه هم که اسوه بودند و در صحنه نقش مؤثری برای وحدت داشتند، برادر احمد کاظمی بود؛ فرمانده تیپ نجف اشرف.

اما بر خلاف انتظار سرهنگ صیاد و فرماندهی سپاه، ادغام یگان های ارتش و سپاه آن گونه که آنان سازمادهی کرده بودند، در عمل اجرا نشد و بعد ها در طول جنگ تقریباً فراموش شد.

«به علت عدم تجانس نیروها، ایجاد یگان ها ادغامی در عمل با مشکل مواجه شد… به هر حال آن چه که در عمل به وقوع پیوست این بود که در ردۀ قرارگاه کربلا و قرارگاه های عمدۀ تابعه، فرماندهی مشترک به وجود آمد، ولی در رده های لشگر و پایین تر هر یک از نیروهای ارتش و سپاه، فرماندهی خود را حفظ نمودند و یگان ها دوش به دوش یکدیگر عمل می کردند.»

در کوچه و بازار سخن از عملیات بزرگی بود. که باید انجام می شد. پیروزیهای حمله های اخیر، قول هایی که مسؤولان نظام در سخنرانی هایشان می دادند و از مردم می خواستند به جبهه اعزام شوند و… همه حکایت از آن داشت که ایران عملیات بزرگی در پیش دارد و مردم بی صبرانه چشم انتظار شنیدن خبر خوشی بودند تا روزهای پایانی سال پراز سختی60 را با فتح و پیروزی به پایان برسانند.

اما فرماندهان جنگ هر روز به مانع جدیدی بر می خوردند و عملیات به تعویق می افتاد. و این تأخیرها آن قدر طول کشید که سرانجام دشمن دریافت که ماجرا از چه قرار است!

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده