حدیث عاشقان(7)
عباس به غذا اهميت نمي داد اين خاطره از ص 231 كتاب « پرواز تا بي نهايت» به روايت « ستوان هوشنگ آل ابراهيم» انتخاب شده است. به خاطر رفاقت صميمي كه بين من و شهيد بابايي بود, هر وقت كه خانواده ايشان به مسافرت مي رفتند هنگام بازگشت از مأموريت به منزل ما مي آمدند. دريكي از شبهاي ماه مبارك رمضان سال 1365 نيمه هاي شب بود كه شهيد بابايي به منزل ما آمدند. از او پرسيدم كه آيا شام خورده است؟ من درحالي كه مي دانستم؛ غذا نخورده است، چيزي نگفتم. آن شب طبق عادت، گوشه اتاق بر روي زمين دراز كشيد و يك پتو روي خودش انداخت. بايد يادآور شوم كه عباس هيچ وقت داخل رختخواب نمي خوابيد. هنگام سحر پس از مناجات، تنها لقمه اي غذا خورد و سپس برخاست و نماز را بجا آورد و رفت.

آن روز تا ساعت نه شب، عباس در عمليات هاي سخت چند بار برفراز خليج فارس به پروازدرآمد. مقارن ساعت نه و نيم شب بود كه زنگ خانه به صدا درآمد. وقتي در را بازكردم، ديدم عباس است كه با حالتي خسته بر روي پله هاي جلو درنشسته. از ديدن وضع و حال او شگفت زده شدم، پرسيدم: چه شده؟!

عباس لبخندي زد و با لهجه شيرين قزويني گفت: پسر! اين گرسنگي امانم را بريده.

گفتم: مگر هنور افطار نكرده اي؟

گفت: نه.

آنگاه با همان حال داخل منزل شد و پس از گرفتن وضو, نماز خواند. سپس سرسفره نشست و با وجود اينكه غذاي موجود درسفره، غذاي مورد علاقه اش بود و او هم به شدت گرسنه بود؛ ولي تنها دولقمه كوچك خورد. سپس بدون اينكه اهميتي به غذا بدهد, به كناري نشست. به اوگفتم: عباس جان! تو دو روز است كه غذا نخورده اي و چندين ساعت پرواز كرده اي. نگاهي به آسمان كرد وگفت: ( خدايا! تورا شكر.)

 

 

منبع: برای سرباز تا ارتشبد، صادقی گویا، نجاتعلی، 1387، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده