در کمین گل سرخ
بخش شصت و یکم: از جادۀ بستان به طرف چزابه حرکت کردم. باران خمپاره همچنان می بارید. دو دل بودم که بروم یا برگردم. هفتاد درصد احتمال کشته شدن وجود داشت. به خط سوم که رسیدم، شک و تردید نگهم داشت. بچه های ارتش در آنجا با تانک مستقر بودند. سری به آنها زدم که روحانی شهید، «مصطفی ردانی پور» فرمانده لشگر امام حسین(ع) را دیدم. آن زمان فرماندۀ محور بود.

همدیگر را می شناختیم. با خوشحالی جلو آمد و بعد از سلام و احوال پرسی گفت:

-کجا می روی؟

گفتم: « آمده ام سری به منطقه بزنم.»

گفت: « پس با هم برویم.»

با این حرف او، احساس کردم رفتن من به جلو یک تکلیف است. با هم خط سوم را بازدید کردیم  و به خط دوم رسیدیم. در آنجا بودیم که ناگهان گلولۀ خمپاره ای آمد و درست در مقابل ما روی سنگر یک بسیجی افتاد.

گرد و خاک که نشست وقتی که بلند شدیم چیزی از او باقی نمانده بود و خون پاکش به روی من هم پاشیده است.

پس از خط دوم به طرف خط مقدم و اول جبهه خودمان راه افتادیم. هر چه به جلو تر نزدیک می شدیم، آتش خمپاره شدید تر می شد. بیش تر خمپارۀ60 بود که بی خبر می آمد و آدم فرصت خیز رفتن نداشت.

طول خاکریز حدود75 متر بود که در زیر باران گلولۀ خمپاره بود. سنگر به سنگر می پریدیم و به نیروها سرکشی می کردیم. نیروهای ارتشی و سپاهی در سنگر خود، خیلی محکم پشت تیربار نشسته بودند و آمادۀ مقابله با دشمن بودند. دیدن روحیۀ آنان و دوستی و صمیمیتی که در میانشان بود، به من روحیه داد و همۀ نگرانی هایم را از حرف هایی که در قرارگاه شنیده بودم از بین برد.

به آخرهای خاکریز خودمان رسیده بودیم که ناگهان خمپارۀ120 با شیهه ای وحشتناک در کنارمان زمین خورد، ولی به لطف خدا عمل نکرد و در میان رمل ها و ماسه ها ماند. با دیدن این صحنه شهید ردانی پور به من گفت:

«شما هر چه زود تر برگردید عقب. دیگر همه جای خط را دیدید.»

همراه خود او برگشتیم به قرارگاه. با فرماندهان ارتش و سپاه سه ساعت دربارۀ وضعیت تنگۀ چزابه، بحث کردیم اما راهی پیدا نکردیم. شهید ردانی پور گفت:

«برادرها، شما همۀ حرف ها را زدید و نظرتان را گفتید، می بینید که کاری از دستمان برنمی آید. حالا اگر موافق باشید چراغ ها را خاموش کنیم و به14 معصوم(ع) توسل بجوییم.»

این حرف به دل همه چسبید. چراغ ها خاموش شد و خود او شروع کرد به خواندن دعا.

آن هنگام که فرماندهان عالی رتبۀ جبهۀ اسلام، رو به خدا کردند و به ناتوانی خود برای نگه داشتن تنگۀ چزابه اعتراف کردند، خدا نیز صدایشان را شنید و دعایشان را مستجاب کرد. آن روز یک هفته تمام از آن نبرد بی امان می گذشت.

سه روز دیگر باز جنگ ادامه داشت، اما از صبح روز یازدهم، هیچ صدایی از توپخانۀ دشمن نیامد، مگر هر چند ساعت یک بار گاهی گلولۀ سرگردان خمپاره ای آرامش دشت و بیابان را برهم می زد. ژنرال های عراقی به همراه بزرگشان خائباً و خاسراً به عقب رفته بودند.

در روزهایی که فرماندهان ارتش و سپاه سخت درگیر اجرای عملیات کربلای1 (طریق القدس) بودند، سرهنگ صیاد شیرازی به افسران طراح در قرارگاه عملیاتی جنوب، دستور داد: طرح کربلای2 را آماده نمایید. این دستور در روز19 آبان داده شد. او شش روز بعد، پیگیر کار شد و مجدداً دستور جدیدی در این باره داد و تأکید کرد؛ سپاه در این عملیات شرکت خواهد داشت.

طراحان با دو راه کار متفاوت روبه رو بودند. آنها با توجه به میزان نیروی فعالی که در اختیار فرماندهان بود، تنها می توانستند روی طرح تک نسبتاً محدودی کار کنند که از غرب دزفول و شوش شروع می شد، در شمال به تپۀ علی گره زد منتهی می شد و در جنوب به تپۀ ابوصلیبی خات.

 اما با توجه به دشت وسیعی که در برابرشان بود و تحرک تانک های دشمن، حفظ مناطق آزاد شده کار مشکلی بود و چه بسا دشمن می توانست بعد از مدتی که شور و حال عملیاتی نیروهای ایرانی فروکش کرد، دوباره به سر جای اولش برگردد.

با توجه به این نگرانی، راه کار مناسب این بود که وسعت عملیات را بیش تر کنند و علاوه بر آزادسازی مناطق عین خوش و کنترل تنگ های ابوغریب، برغازه و رقابیه، دشمن را تا پشت رودخانۀ دویرج پس بزنند. هر چند این طرح ایده آل بود، اما اجرایش نیروی کافی می خواست که آن زمان نبود.

ناگزیر راه کار نخستین را برگزیدند. تا این که طرح عملیات کربلای1 اجرا شد. و پیروزی های عملیات طریق القدس اعتماد به نفسی در رزمندگان و فرماندهان ایجاد کرد و نشان داد که دشمن با همۀ موانعی که دور و برش ایجاد کرده، شکننده و نفوذ پذیر است.

این بار روی راه کار دوم کار کردند، اما به این شرط که با احتیاط پیش بروند و ابتدا در دو محور عمل کنند، سپس در مرحلۀ دوم عملیات، کار را گسترش دهند. ولی فرماندهان سپاه این را نپذیرفتند و اصرار کردند این عملیات از همان ابتدا از چهار محور آغاز شود.

بچه های سپاه، به شدت معتقد بودند که عملیات را باید از چهار محور عین خوش، پل نادری، شوش و رقابیه به طور همزمان شروع کنیم. بنابراین باید چهار تا سازماندهی داشته باشیم و چهار تا قرارگاه تشکیل شود و عملیات هدایت شود. بچه های ارتش می گفتند:

اگر از چهار محور عملیات را انجام دهیم، این خطر هست که در بعضی محورهای عملیاتی پیشرفت خوبی داشته باشیم ولی نیرو کم بیاید و نتوانیم ادامه دهیم، یا در مواقعی که اوضاع خراب می شود و نیرو زیاد داریم، اصلاً نخواهیم جلو برویم.که کارمان ناقص می ماند. بنابراین منطقی است که تمرکز  نیرو را از دو محور بدهیم و در مرحله بعد برسیم به کل اهداف عملیات.

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده