کلاه سبزها : خاطرات نیروهای ویژه هوابرد
بخش سیودوم : خاطرات سرهنگ علیرضا مرادی * حمله به تیپ 3 گارد ریاست جمهوری عراق با آرپیجی، خمپارهانداز و کلاش همزمان شلیک میکردیم. چادرها کاملاً از بین رفتند. یک خمپاره هم وسط قاطرها خورد و آنها را موجی کرد. عراقیها حسابی غافلگیر شده بودند و فرصت نکردند حتی یک تیر هم به سمت ما شلیک کنند. یه دلیل آرایش نعلاسبی ما، نمیدانستند از چه سمتی به آنها شلیک میشود. تقریباً پنج دقیقه طول کشید تا این حجم آتش را روی سرشان ریختیم.

. . . مقر فرماندهی فقط یک برجک نگهبانی داشت و چون نزدیک‌تر به ما بود، به محمد‌زاده گفتم: «تو اول این برجک رو بزن.» عملیات شروع شد. اول از همه محمد‌زاده با شلیک آر‌پی‌جی برجک نگهبانی را به هوا فرستاد، بعد شلیک‌های رگباری ما شروع شد. متوجه شدم؛ بین شلیک خمپاره‌ها فاصله افتاده است. ناگهان صفری گفت: «سوختم» برگشتم، دیدم از کف دست‌هایش خون می‌آید و گوشت‌های آن تقریباً آویزان شده بود. فهمیدم بچه‌ها قنداق خمپاره 60 را با خود نیاورده‌اند، لوله را به زمین تکیه داده و چون زمین گل‌آلود بود، با شلیک اولین خمپاره، لوله در زمین فرو رفت. شهید صفری هم مجبور می‌شود، لوله را با دست بگیرد که پره‌های خمپاره به دستش گیر می‌کند. با وجود این، با سرعت زمین را می‌کندند، لوله را درآورده و شلیک می‌کردند. تا اینکه یکی از بچه‌ها به نام حجت شکری که بسیار درشت هیکل بود، لولة داغ را برداشت و لای زانوهایش گذاشت. با این کار، بچه‌ها هم با سرعت و پشت سر هم خمپاره‌ها را شلیک می‌کردند. چون حجت شکری بر این کار مسلط بود، زخمی نشد.

با آر‌پی‌جی، خمپاره‌انداز و کلاش هم‌زمان شلیک می‌کردیم. چادرها کاملاً از بین رفتند. یک خمپاره هم وسط قاطر‌ها خورد و آنها را موجی کرد. عراقی‌ها حسابی غافلگیر شده بودند و فرصت نکردند حتی یک تیر هم به سمت ما شلیک کنند. یه دلیل آرایش نعل‌اسبی ما، نمی‌دانستند از چه سمتی به آنها شلیک می‌شود. تقریباً پنج دقیقه طول کشید تا این حجم آتش را روی سرشان ریختیم. پس از پایان عملیات، به بچه‌ها گفتم: «سریع اینجا رو ترک کنید و به سمت اردوگاه بدوید.» همگی شروع کردیم به دویدن؛ دقیقاً مثل مسابقة دو. من و محمد‌زاده پشت سر بقیه می‌دویدیم تا کسی جا نماند. در طول مسیر، همین‌طور که می‌دویدیم، صدایی شبیه صدای آژیر آمبولانس شنیدم. با خودم گفتم: «اینجا که آمبولانس نیست!» صدای کاتیوشا بود و چون من تا پیش از این صدای کاتیوشا را نشنیده بودم، نمی‌دانستم صدای چیست، ولی حدس زدم صدای موشک باشد. فوری داد زدم: «بچه‌ها بخوابید.» همین که دراز کشیدیم، منطقه را به آتش کشیدند. تمام مسیرها و مناطق اطراف پایگاه را با موشک می‌زدند. از محمد‌زاده پرسیدم: «غار کجا بود؟» گفت: «همین پایینه» نیم‌خیز و سینه‌خیز و دوان‌دوان از حاشیة رودخانه‌ای که در مسیر حرکت ما بود، عبور می‌کردیم تا به غار برسیم. تمام مسیر سرازیری بود. گلویمان به شدت می‌سوخت. تقریباً 45 دقیقه دویدیم تا به غار، که دقیقاً در لبة رودخانه قرار داشت، رسیدیم. رفتیم توی غار، یک غار سنگی بود.

پس از اطمینان از امن بودن غار، بررسی کردم، دیدم هرکسی مشغول به کاری است: صلوات می‌فرستادند، دعا می‌خواندند، بعضی‌ها هم در حال مداوای دست صفری بودند. سعی کردیم با بی‌سیم ارتباط برقرار کنیم. مدام به این فکر می‌کردم که چطور تیم را سالم به عقب برگردانم. اولین مأموریتی بود که بدون حضور کردها انجام داده بودیم. حتی با خودم فکر می‌کردم: «عکس‌العمل کردها در برابر این کار ما چیه؟ نکنه عصبانی بشن و ما رو بکشن.»

دو سه ساعت آنجا ماندیم تا آتش دشمن فروکش کرد. از غار بیرون آمدیم. محمد‌زاده گفت: «حالا چی‌ کار کنیم؟» گفتم: «به سمت اردوگاه فرعی نمی‌ریم، دوباره به سمت عراقی‌ها بریم.» گفت: «چرا؟» گفتم: «چون اون طرف امنه. عراقی‌ها نیروهاشون رو می‌فرستن جلوی ما. بهتره بریم تا دل عراق. اونها فکر نمی‌کنن ما اونجا باشیم.» می‌دانستیم که با تمام شدن آتش، عراق نیروهایش را دنبال ما می‌فرستد. به محمد‌زاده گفتم: «بچه‌ها رو، رو به قبله کن.» گفت: «برای چی؟» گفتم: «می‌خوام آیة‌الکرسی بخونم.» کمی صدایش را بالا برد و گفت: «الان می‌آن پدرمون رو در می‌آرن.» گفتم: «رو به قبله کن تا بخونم.» خبردار داد. همه رو به قبله ایستادند. با صدای بلند آیة‌الکرسی خواندیم. همین که تمام شد؛ داد زدم: «حالا بدویید.» همگی با سرعت به سمت مقر تیپ گارد ریاست جمهوری دویدیم. وقتی به انجا رسیدیم، درون شیارهای بین صخره‌ها پناه گرفتیم. همه در یک شیار بودیم تا آب‌ها از آسیاب بیفتد. هواپیماهای سِسنای عراقی می‌آمدند، گشت می‌زدند و می‌رفتند؛ دنبال ما بودند.

غذا همراهمان نبود، ولی چون چنین وضعیتی را پیش‌بینی می‌کردیم، جیرة اندکی با خود برده بودیم. از سیب‌زمینی، سیب، گوجه و ماهی‌هایی که از رودخانه می‌گرفتیم، تغذیه می‌کردیم. لباس کردی به تن داشتیم و شال‌های تور‌مانندی هم به کمرمان بسته بودیم؛ از این شال‌ها برای گرفتن ماهی استفاده می‌کردیم. شال‌ها را در قسمت‌های کم‌عمق رودخانه و برخلاف جریان آب نگه داشتیم و وقتی ماهی‌ها درون شال می‌افتادند، آنها را می‌گرفتیم. از چوب درخت‌ها به عنوان سیخ استفاده می‌کردیم و ماهی‌ها را به سیخ می‌کشیدیم. برای روشن کردن آتش در آن شرایط سخت و حساس، لای تخته‌سنگ‌ها آتش روشن می‌کردیم تا دیده نشویم. جایی که آتش روشن کرده بودیم، با شیاری که پنهان شده بودیم، چهارصد پانصد متر فاصله داشت. شب را همان‌جا گذراندیم. خیلی سرد بود و ما هم لباس گرم نداشتیم، به خاطر همین، یکدیگر را بغل گرفتیم و با کفش و اسلحه به دست خوابیدیم. به نوبت هم نگهبانی می‌دادیم.

ساعت 7 صبح، وقتی هوا کاملاً روشن شد، از مسیر دیگری، به طرف اردوگاه فرعی راه افتادیم. از ظهر گذشته بود که به اردوگاه رسیدیم. صدای رفقای کردمان در آمده بود که: «شما کجا رفته بودید؟» من هم در جواب گفتم: «ناهار چیه؟» خیل اصرار داشتند بفهمند ما کجا بودیم. ما هم کل ماجرا را برایشان تعریف کردیم. حسابی شاکی شدند و گفتند: «اگه یکی از شما شهید می‌شد، ما چه جوابی به مسئولان می‌دادیم؟»

چند وقت بعد، از طریق نیروهای نفوذی و منابع اطلاعاتی شنیدیم با نفوذ نیروهای ایرانی به عمق خاک عراق و حمله به تیپ 3 گارد ریاست جمهوری، ضربة مهلکی به آنها وارد شده و عراق تلفات زیادی داده است.

منبع : کلاه‌سبزها، ذاکری خطیر، سمیه، ذاکری خطیر، رضا، 1395، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی آجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده