در کمین گل سرخ
بخش شصت اُم: سرهنگ صیاد شیرازی به شکرانۀ این پیروزی به معرکۀ نبرد رفت تا از نزدیک از نیروهایش سپاسگزاری کند. با خود درجه ای هم برای سرگرد کیومرث مخبری فرمانده گردان125 برد. البته اهدای درجه مقررات تشریفاتی داشت که اختیارش در دست او نبود، اما الان هنگام این مسائل نبود. دشمن شکست خورده تمام محور را زیر آتش گرفته بود. گلوله های مختلف بی وقفه می بارید. سرهنگ به هر زحمتی بود خودش را تا نزدیک پل سابله رساند. در آنجا لاشۀ تانک های عراقی را روی پل دید و دید که بعضی از آنها توی رودخانه واژگن شده اند.

آتش آن قدر سنگین بود که باران خمپاره می آمد. لحظه به لحظه این خطر بود که من و ماشین باهم از بین برویم. هرجا دنبال فرمانده گشتم، او را پیدا نکردم.

رسیدم نزدیک پل سابله که آتش شدید بود. بچه ها با پی ام پی آن طرف را می زدند. دشمن آن طرف بود…

آن فرمانده را با بی سیم پیدا کردم. از من توضیح خواست که شما چرا آمدید اینجا؟

گفتم: آمدم از تو تشکر کنم.

گفت: تشکر لازم ندارم. من برای خدا کار می کنم، شما زود تر از اینجا خارج شوید تا من بهتر بتوانم فرماندهی را اعمال کنم.

آمدم بروم که دیدم حملۀ هایی شروع شد. هواپیماهای دشمن از نزدیک رگبار زدند. خوابیدم. احساس و حالت روحی و روانی من این بود که از لای انگشتانم گلوله رد می شود. انگار نقاشی شده بود. همۀ اطراف ما آتش بود. گلوله همین طور توی خاک فرو می رفت. رگبار تیربار هواپیما بود.

برگشتیم و این خطر به لطف خدا به خیر گذشت.

در این پاتک گردان های2و4 پیادۀ تیپ48 عراق تقریباً به طور کامل منهدم شد. گردان تانک قتیبه نیز چنان از هم پاشید که بازسازی اش مدت ها طول کشید. تلفات جانی دشمن در این حادثه حدود800 کشته برآورد گردید. کشته هایی که هرازگاهی در رودخانۀ سابله از آب بیرون می افتاد.

ژنرال های صدام با این شکست زمینه را فراهم کردند تا نیروهای اسلام در محور جنوب کرخه نیز به تمام اهداف خود برسند. بدین گونه عملیات طریق القدس به پایان رسید. این نخستین عملیات بزرگی بود که سرهنگ صیاد شیرازی به عنوان جوان ترین فرمانده نیروی زمینی ارتش، قابلیت خود را نه فقط در مدیریت نیروی زمینی و ایجاد هماهنگی بین دو نیروی ناهمگون به لحاظِ سازمانی، بلکه به عنوان فرمانده لحظات بحرانی هم به اثبات رساند.

امام خمینی در پاسخ تبریک فرماندهان جنگ برای این پیروزی، نوشتند:

«آن چه برای این جانب غرورانگیز و افتخارآفرین است، روحیۀ بزرگ و قلوب سرشار از ایمان و اخلاص و روح شهادت طلبی این عزیزان که سربازان حقیقی ولی الله الاعظم ارواحنافداه هستند، می باشند و این است فتح الفتوح.

 من به ملت بزرگ ایران و به فرماندهان شجاع قبل از آن که پیروزی شرافتمندانه و بزرگ خوزستان را تبریک بگویم، وجود چنین رزمندگانی که از دو جبهۀ معنوی و صوری و ظاهر و باطن از امتحان سرافراز بیرون آمده اند، تبریک می گویم.»

هر چه که زمان می گذشت صدام و ژنرال هایش بیش تر متوجه اهمیت مناطق از دست رفته در عملیات طریق القدس می شدند. نهایتاً به این نتیجه رسیدند که برای آیندۀ جنگی که آغاز کرده اند، چاره ای ندارند جز این که مجدداً تنگۀ چزابه را مال خود کنند.

هر چه در توان داشتند ریختند به میدان. صدام از شرکایش در منطقه کمک خواست و آنان مبالغی دلار به حسابش ریختند. شاه اردن پا را از این هم فراتر گذاشت و یگان کماندویی قوای یرموک را تشکیل داد  به کمک قشون عراق فرستاد.

 صدام حسین خود به منطقه آمد و در پاسگاه شیب نشست تا حمله را هدایت کند. بزرگ ترین آتش تهیه ای که تا آن روز برایشان مکمل بود، تدارک دیدند و بر سر و روی مدافعان تنگه ریختند.

از ناحیه ای که فراموش شده بود، دور زدند و پیش آمدند و در سر راهشان دو تپه را گرفتند و به جبهۀ ایران وسعت دیدی پیدا کردند. وضعیت بحرانی شد و تمام دست آورد های آن عملیات بزرگ در آستانۀ نابودی قرار گرفت.

ساعت24 روز17 دی، سرهنگ صیاد وقتی این خبر را شنید که در قرارگاه عملیات کربلا2 بود. آن روز ها تمام ذهن و روان او و همکارانش در ارتش و سپاه، معطوف عملیات بزرگی بود که قرار بود به زودی، در جنوب شوش، انجام بگیرد. او و دوستانش عجالتاً طرح را کنار گذاشتند و خود را به منطقه رساندند.

 خاکریز اول و بخشی از خاکریزدوم مدافعان تنگه سقوط کرده بود. هر آن چه که برای ایستادگی به ذهنشان می رسید، انجام دادند. به سختی توانستند جلو هجوم مهاجمان را سد کنند، اما هیچ امیدی به موفقیت نبود.  آتش بی امان همچنان بی وقفه بر تنگه می بارید. تعداد تلفات لحظه به لحظه بیش تر می شد.

 تدارکات به سختی صورت می گرفت و برای جایگزینی نیروها خسته و فرسوده، نیرویی در دست نبود. زیرا اغلب نیروها در جنوب شوش بودند. هنگامۀ ناامیدی، لحظه غنیمتی بود برای شیطان که از کمینگاه درآید و کوشش کند تا شاید بین لشگر اسلام بذر اختلافی بیندازد!

هر لحظه آمار شهدا بالا می رفت. حدود1800 شهید برای نگهداری برای تنگۀ چزابه داده بودیم. وضعیت تعویض نیروهای خط به این گونه بود که ما نیروها را برای استراحت به خاکریز عقب می فرستادیم و مجدداً از آنها بهره می بردیم.  یعنی نیروی تازه نفس نبود که برای تعویض جلو بیاوریم.

در قرارگاه سپاه نیروها و فرماندهان عزا گرفته بودند که حالا چه کار کنیم؛  چون نیروهایمان ته کشیده و دیگر نمی شود به نیروهای خط زیاد فشار آورد. جر و بحث های آنجا پیش آمد که برای من خیلی تلخ بود.  می گفتند ارتشی ها در خط نمی مانند و آنجا را خالی می کنند.به فرماندهان سپاهی قرارگاه تذکر دادم که نگذارید این جو در بین نیروها ایجاد شود که خیلی خطرناک است.

این مسأله خیلی من را عصبانی کرد. سوار جیپ شدم تا خودم بروم خط را از نزدیک ببینم.  مجبور بودم بروم با این که حضرت امام سفارش کرده بودند که من و آقای محسن رضایی، تا آنجا که ممکن است زیاد جلو نرویم. چون ایشان روی ماها حساب باز کرده بودند و در آن زمان، پیدا کردن کسان دیگر مشکل بود.

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده