مژههای سوخته (روایتی از زندگی شهید یوسف کلاهدوز) – قسمت پنجم
تهران – گارد انتقال به تهران یوسف کلاهدوز را در گارد شاهنشاهی پذیرفتند. ضداطلاعات ارتش باید پروندهاش را کامل میکرد و به گارد نظر نهاییاش را میداد. تعقیبها شروع شد. یوسف را درست وقتی در گارد پذیرفته بودند که انقلابی شده بود و کارهای انقلابی میکرد. در شیراز با حسن اقاربپرست همخانه بود و با موسی نامجوی که در دانشکده افسری استادشان بود، ارتباط داشت. بعد از اینکه در گارد پذیرفتندش، در موقعیت سختی قرار گرفت. مأموران ضداطلاعات دائم دنبالش بودند و گزارش میدادند. سایهبهسایه تعقیبش میکردند و رفت و آمدهایش را زیر نظر داشتند.

گارد شاهنشاهی، نیروی ویژه‌ای بود که کارش حفاظت از کاخ‌ها و خانوادة شاه بود. معمولاً افرادی برای گارد انتخاب می‌شدند که از نظر جسمی قوی و در مهارت‌های رزمی متبحر بودند. «گارد جاویدان» یک واحد ویژه در گارد شاهنشاهی بود که از دربار و خانوادة سلطنتی محافظت می‌کرد و از سال 1303 در زمان رضاشاه شکل گرفته بود. آن موقع یک گروهان پیاده ارتش از رضا پهلوی و خانواده‌اش محافظت می‌کرد. ابتدا سربازهای این گروهان، وظیفه بودند. اما کم‌کم این گروهان تغییر کرد و بزرگ‌تر شد و نیروهایش را با دقت بیشتری انتخاب می‌کردند. در زمان محمد‌رضا، گارد جاویدان دیگر نیروی ویژه‌ای شده بود که از کاخ‌های شاهنشاهی مراقبت می‌کرد و نیروهایش افسرهایی بودند که مدت‌ها زیر نظر ضد‌اطلاعات ارتش بودند و صلاحیتشان تأیید شده بود.

یوسف، مخفیانه با نامجوی مشورت کرد. موضوع رفتن به گارد را در میان گذاشت و منتظر جواب ماند. نامجوی این خبر را به محمد منتظری داد و او هم از بیت امام در نجف نظر خواست. جواب مثبت بود. تصمیم گرفتند؛ یوسف وارد گارد شاهنشاهی شود و تا آنجا که ممکن است، به شاه نزدیک شود. اطلاعاتی که از این طریق به دست می‌آمد، برای انقلاب بسیار مهم و کارساز بود. شهریور 54، یوسف را به تهران فرستادند. یوسف، همسر و پسر نه‌ ماهه‌اش را فرستاد اصفهان پیش خانواده شان، اثاث خانه را جمع کرد و یک انباری اجاره کرد و اثاث را توی انبار گذاشت. رفت تهران که جایی پیدا کند.

خودش را به گارد معرفی کرد. همان روزهای اول توی گارد، دوستی پیدا کرد به نام علی ضابطیان که مذهبی بود. افسری بود از یک خانوادة اصیل و پای‌بند به اصول اسلام. خانة علی آپارتمانی بود در خیابان دماوند نزدیک پمپ بنزین قاسم‌آباد. طبقة پایین آپارتمان خالی بود. صاحب‌خانه‌اش به او گفته بود؛ اگر از دوستان ارتشی‌اش کسی بود که خودش تأییدش کند، اجازه دارد؛ طبقة پایین را به او اجاره بدهد. یک روز بعدازظهر، علی یوسف را برد و خانه را نشانش داد. یوسف هم پسندید و همان‌جا قرارداد اجاره را بستند.

سال بعد یوسف از طریق شبکة مخفی نظامی با افسر دیگری آشنا شد به نام طوطیایی که انگیزة مبارزه قوی داشت و روی طرح ترور شاه کار می‌کرد. این دو نفر کم‌کم به هم نزدیک شدند و رابطة دوستی‌شان شکل گرفت. یک سال گذشت. هر دو مستأجر بودند و دنبال خانه می‌گشتند. یک بار که به آژانس املاک رفته بودند، یک آپارتمان بزرگ به‌شان نشان دادند. به فکرشان رسید صاحب‌خانه را راضی کنند که هر دو توی یک آپارتمان زندگی کنند. کاری که معمولاً دو برادر نمی‌توانند بکنند، آنها کردند. صاحب‌خانه هم پذیرفت. چند روز بعد، هر دو خانواده به این آپارتمان جدید اسبا‌ب‌کشی کردند؛ سه راه سمنگان، 46 متری نارمک.

یوسف به تهران که آمد، کم‌کم جا افتاد و فعالیت‌های مخفی‌اش را از سر گرفت. بعد از مدتی از طریق دوست‌های مشترک با سید‌حسن آیت آشنا شد. سال‌ها بعد، آیت را صبح روز چهارشنبه 14 مرداد 1360، ساعت 8، در یکی از کوچه‌های نارمک، درست جلو خانه‌اش با شلیک 50 گلوله به شهادت رساندند. ترور آیت پنج هفته بعد از انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی بود. آیت، عضو شورای مرکزی حزب جمهوری و از نمایندگان استان اصفهان بود که در الحاق اصل ولایت فقیه به قانون اساسی نقش داشت.

آیت از 15 سالگی وارد سیاست شد و مسائل سیاسی را مطالعه و بررسی می‌کرد. از همان موقع بریدة روزنامه جمع می‌کرد و هنگام پیروزی انقلاب، یکی از بهترین مجموعه‌های بریدة روزنامه را در ایران داشت. طرفدار آیت‌الله کاشانی بود و علیه مخالفانش موضع‌گیری می‌کرد. سال 1342 از حزب زحمت‌کشان فاصله گرفت و هم‌زمان با قیام 15 خرداد به نهضت امام خمینی پیوست.

آیت، کم‌کم تشکیلاتی سیاسی نظامی ایجاد کرد و در شکل‌گیری یک شبکة مخفی نظامی در ارتش شاه نقش داشت. نظامیان مبارزی که در ارتش شاه بودند، هم‌دیگر را پیدا کردند و با شبکة سیاسی تشکیلات آیت ارتباط پیدا کردند. بعد از این ارتباط، شاخة نظامی این تشکیلات شکل گرفت و در سال‌های بعد نیروهای نفوذی‌اش به گارد جاویدان راه پیدا کردند. یوسف کلاهدوز که به تهران برگشت، با موسی نامجوی ارتباط نزدیک‌تری گرفت و با نیروهای مبارز بیشتری آشنا شد. همین شبکه، حسن آیت را به یوسف معرفی کرد و جلسات مخفی آن‌ها شروع شد.

عاشورای 57، ناهارخوری لویزان

بعد از کشتار 17 شهریور، اعتراض مردم علیه رژیم شاه شدیدتر شد. کارکنان شرکت نفت اعتصاب کردند و جلو صادرات نفت را گرفتند. خیلی از مدرسه‌ها تعطیل شد. دانشگاه تهران، مدرسة ایران، مدرسة علوی و مسجد‌های کوچک . بزرگ، شدند مرکزِ هماهنگی فعالیت‌های انقلابی.

با نزدیک شدن ماه محرم زمینة تجمع مردم بیشتر می‌شد. امام در نوفل‌لوشاتو بود و هر روز اخبار ایران را می‌شنید. امام در یکی از پیام‌هایش از مردم خواسته بود؛ روز عاشورا و تاسوعا تظاهرات آرام کنند و خواسته‌هایشان را اعلام کنند. صبح عاشورا، دسته‌های عزاداری راه افتاد و آرام‌آرام به هم پیوستند و جمعیتی میلیونی به وجود آورند. تا ظهر، خیابان آیزنهاور (آزادی) تهران پر از جمعیت بود. خبرگزاری‌ها، جمعیت مردم را در این راهپیمایی سه تا چهار میلیون نفر اعلام کردند. یوسف کلاهدوز قبلاً خبردار شده بود که رژیم، طرحی برای سرکوب مردم در روز عاشورا دارد. یوسف به این نتیجه رسید که باید برای مقابله با عملیات سرکوب تظاهر کنندگان، نقشه‌ای را که از مدت‌ها قبل روی آن کار می‌کردند، عملی کنند. نقشه، اجرای عملیات گروه نفوذی در گارد جاویدان بود.

یکی از افرادی که به عنوان یک فرد مؤمن و مخالف شاه شناسایی کرده بودند؛ ستوان حسن‌زاده بود. ستوان حسن‌زاده، تبریزی بود و با یوسف ارتباط داشت. بعد از این که یوسف از طرح سرکوب مردم باخبر شد، با ستوان حسن‌زاده تماس گرفت و عملیات سرکوب مردم در روز عاشورا را در میان گذاشت. ستوان حسن‌زاده هم با گروهبان‌دوم اسماعیل سلامت‌بخش اهل ارومیه تماس گرفت و او را برای اجرای عملیات مقابله با نظامیان سلطنت‌طلب آماده کرد. بعداً فرد سومی هم وارد گروه شد. جلال‌الدین امیدی‌عابد اهل رزن همدان که سرباز اسلحه‌خانة گارد شاهنشاهی بود. امیدی عابد دورة چهار‌ماهة آموزش را گذرانده بود و در گارد شاهنشاهی در پادگان لویزان خدمت می‌کرد.

سالن غذا‌خوری پادگان لویزان در زیرزمین بود. موقع ناهار حدود صد نفر از افسرها در سالن نشسته بودند. یوسف هم میانشان بود و انتظار می‌کشید. امیدی‌عابد توی در شمالی ایستاد و سلامت‌بخش توی در جنوبی. با صدای بلند خبردار دادند. همه بلند شدند. امیدی عابد فریاد زد: «خدا، قرآن، خمینی» و آتش کرد. سلامت‌بخش هم از جنوب سالن افسرها را به رگبار بست. یوسف رفت زیر میز، بغل‌دستی‌اش را دید که با شکم پاره شده روی زمین افتاد، خودش را به پنجره رساند و از سالن بیرون رفت. سرگرد کیومرث رجبیان که صدای تیراندازی را شنیده بود و زیر پله‌ها پنهان شده بود، با اسلحه کمری‌اش به امیدی‌عابد شلیک کرد و او را انداخت. سلامت‌بخش به طرف بالگردی رفت که برای عملیات کشتار مردم آماده کرده بودند، یکی از افسرها هم او را با تیر زد و او هم شهید شد. ستوان حسن‌زاده را که همراه بچه‌ها بود، دستگیر کردند و به ضداطلاعات ساواک تحویل دادند.

در این عملیات بیش از هفتاد نفر از افسران و درجه‌داران گارد کشته شدند. خبر را یوسف به بیرون درز داد و روزنامه‌ها چاپ کردند. خبر که پخش شد باعث شد؛ عملیات سرکوب مردم منتفی شود.                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                         

منبع : کلاهدوز، حامد، مژه‌های سوخته، 1390، مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده