در کمین گل سرخ
بخش پنجاه و نهم: برای عبور از رودخانه، گردان هایی که دستچین کردیم، گردان125 پیاده مکانیزه لشگر16 زرهی بود. بعد ها فرمانده آن در کردستان شهید شد.« سرهنگ مخبری». ویک گردان تانک. این هم از لشگر92 زرهی بود؛ به فرماندهی«لهراسبی» که افسر شجاعی است. از افسران لُر است. خیلی قوی بود. یک گردان از بچه های سپاه هم آمده بود ولی دسترسی حضوری به آنها نداشتیم. در سعیدیه بودند. پیام به آنها رسیده بود.

افسر اطلاعات قرارگاه کربلا1 مجدداً به یگان ها هشدار داده بود و مدام مراتب را از آنها جویا می شد که البته جواب این بود: هیچ خبری نیست. چند دقیقۀ بعد، پست شنود پیامی را استراق سمع کرد مبنی بر این که گردان4 تیپ12 عراق گزارش می داد که به30 متری هدف رسیده است. افسر اطلاعات نگران از این که این عملیات کجا انجام می شود، ذیل پیام می نویسد: پس چرا یگان های خودی هیچ فعالیتی را از دشمن گزارش نمی کنند؟ این چه هدفی و کجاست؟»

درست زمانی که فرماندهان می خواستند؛ بپذیرند که این پیام ها فریبنده است و در حقیقت نوعی جنگ الکترونیکی است، معلوم شد یگان های عراقی از اصل غافلگیری و عدم پوشش نیرو در منطقه، استفاده کرده اند و دارند از پل سابله می گذرند.

آنها می خواستند از آنجا گسترش پیدا کنند و به سوی شمال کرخه پیش بروند تا بستان را مجدداً اشغال کنند. طرح دقیق و حساب شده ای بود. اگر این اتفاق می افتاد و بستان دوباره سقوط می کرد، نه تنها حیثیت نیروهای مسلح ایران بلکه حیثیت همۀ ایران و ایرانی به خطر می افتاد و در جهان بازتاب ناخوشایندی داشت. در این جا بود که بازهم صیاد شیرازی درخشید و از شکستی که در انتظار جبهۀ خودی بود، یک پیروزی ساخت!

شب نگران کننده ای بود. آمدیم اهواز. تا رسیدیم به گلف- پادگان گلف محل نیروهای بسیج بود  تقریباً همۀ بچه های سپاه آنجا بودند- خبر آمد؛ دشمن تک کرده و در حال پیشروی از جنوب به طرف شمال است و شدت پیشروی به گونه ای است که می خواهد از پل سابله بگذرد و برود به طرف بستان. از طرف دیگر، فشار روی بچه ها در تنگه چزابه هم زیاد است، به طوری که از بالا هم دارند می آیند.

دشمن از دو محور پیشروی می کرد. منطقی هم بود. جادۀ قوی، پشتیبانی خوب و نیروهای کامل داشتند. به سرعت می آمدند تا الحاق را در بستان انجام دهند. معنی حرکت این بود که عملیات ما خنثی می شود. ناراحت کننده بود.

هر چه صحبت داشتیم، فراموش کردیم و از طریق سوسنگرد خودمان را رساندیم به قرارگاه. دیدیم یک دستور قابل ابلاغ است. دستوری که به عنوان یک فرمانده نظامی باید صادر می کردم، دستوری روی هوا بود نه دستوری که به صورت کلاسیک، فرمانده اطمینان به اجرای آن دارد و صادر می کند.

بررسی کردم که به کدام نیروها می توانم دستور بدهم تا جلو دشمن را در پل سابله بگیرند. معلوم بود که محور پیشروی اصلی از سابله است. یک گردان تانک بسیار قوی دشمن داشت عبور می کرد و فرمانده آن هم مدام تشویق می شد. تانک داشت جلو می آمد.

این قضیه مال زیر رودخانه سابله است. ما از رودخانه سابله عبور نکردیم. اصلاً وسیلۀ عبور نداشتیم. به مهندسی رزمی ابلاغ کردیم که سریع یک پل پی ام پی بزنند که عبور کنیم. برای عبور از رودخانه، گردان هایی که دستچین کردیم، گردان125 پیاده مکانیزه لشگر16 زرهی بود.

بعد ها فرمانده آن در کردستان شهید شد.« سرهنگ مخبری». ویک گردان تانک. این هم از لشگر92 زرهی بود؛ به فرماندهی«لهراسبی» که افسر شجاعی است. از افسران لُر است. خیلی قوی بود. یک گردان از بچه های سپاه هم آمده بود ولی دسترسی حضوری به آنها نداشتیم. در سعیدیه بودند. پیام به آنها رسیده بود.

حالت مثلثی به حرکت آنها داده بودیم.گردان تانک لشگر92 از بستان راه افتاد تا به طرف جاده بیاید، گردان پیاده سپاه در حاشیۀ رودخانه سابله به هور می خورد و گردان125 مکانیزه هم از سابله عبور کرد و از جناح راست یا شرق آمد تا از سه نقطه بیایند و از سه طرف جلوی پیشروی دشمن را بگیرند.

دستور را ابلاغ کردیم ولی ستادمان در نظارت برای اجرای دستور مانده بود. نیروها در بعضی جاها قابل دسترسی نبودند و بعضی جاها فاصله طولانی بود و رفت و برگشت زمان می گرفت. در نتیجه، اکتفا کردیم به همان تلگرافی که صادر کردیم؛ که این ها پیام را بگیرند و عمل کنند.

همه در نگرانی و وحشت بودیم. ساعت حدود0100 نیمه شب بود. همۀ پیام هایی که صادر می شد، از طرف دشمن بود. لحظه به لحظه، پیشروی گردان تانک دشمن را از سابله شنود می کردیم. از خودمان کم تر مطلب می آمد؛ بیش تر وضع دشمن را می فهمیدیم تا وضع خودمان را. تا آنجایی که فرمانده دشمن گفت: من از پل سابله عبور کردم.

آن قدر نشاط و سرور در قرارگاه دشمن به وجود آمده بود که به آن سرگرد یا سروانی که فرمانده گردان بود، ابلاغ کردند که صدام به تو یک درجۀ تشویقی داد، برو جلو. این آقا هم گفت: من همچنان پیش می روم.

نگران واحد های خودمان بودیم که بالاخره عمل می کنند یا نه. یکدفعه صدای واحدهای خودی آمد که داشتند با هم صحبت می کردند، نه با ما. می گفتند؛ دارند پیش می روند. بعضی هم غیر حفاظتی صحبت می کردند؛ مثلاً بچه های سپاه می گفتند: آرپی جی ما تمام شد، چه کار کنیم؟

هر چه می گفتیم که توی بی سیم نگو، چند لحظه بعد می گفت: آرپی جی رسید. با یک وانت رسید!

معلوم بود که دارند به هم می گویند. دیدیم مشکلی ندارند.گفت و گو بین فرماندهان دشمن، بیش تر وضعیت ما را نشان می داد. یک دفعه، همان فرمانده گردان گفت: من زیر رگبار آرپی جی قرار گرفتم، از همه طرف آرپی جی به طرف من می آید ولی من می شکافم و می روم جلو.

چند لحضه بعد گفت: نه! نمی شود شکافت. وضع من طوری است که باید سریع به عقب برگردم.

به جایی رسید که صدای فرمانده عراقی قطع شد.

و آخرین پیامی که پست شنود از بی سیم دشمن گرفت، در ساعت0638 صبح11 آذر بود. پیامی که در آن سو امید صدام و ژنرال هایش را از رسیدن به بستان برید و در این سو، امیران و سرداران لشگر اسلام را به سجده برد: «یکی از تانک ها روی پل سابله منهدم شده و چند تانک و خودروی دیگر به هم خورده اند و واژگون شده اند و پل کلاً بسته شده و قابل عبور نیست، اگر عقب نشینی نکنیم، ایرانی ها همه ما را منهدم خواهند کرد!»

او حالا نگران الحاق نیروهای خودی بود. سه گردانی که از پیش همدیگر را ندیده بودند و با هم هماهنگ نبودند. اما با هوشیاری سرگرد مخبری این اتفاق بدون هیچ خطری صورت گرفت.

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده