حدیث عاشقان(6)
من نوكر بسيجي ها هستم شهيد بابايي سيني چاي را درمقابل آنها مي چرخاند و بسيجي ها گمان مي كردند كه او كارگر خدماتي قرارگاه است. استكان هاي چاي كه در سيني بود تمام شد و شهيد بابايي دريافت كه به يكي از برادران چاي تعارف نكرده است؛ به همين خاطر آن شخص كه فراموش شده بود برخاست و درحالي كه خشمگين به نظر مي رسيد با تندي به او اعتراض كرد و گفت: ـ چرا جلوي من چاي نگرفتي؟ شهيد بابايي با لحن بسيار مودبانه دستي به سر او كشيد و گفت: - برادرجان! ببخشيد متوجه نشدم. همين الآن مي روم و برايتان چاي مي آورم.

اين خاطره  از ص 228  كتاب « پرواز تا بي نهايت»  به روايت آقاي عبدالرضا صالح پور انتخاب شده است.

 

درقرارگاه رعد يك سالن جهت استراحت برادران بسيجي اختصاص داده بودند, كه تا قبل ازحركت و آماده شدن اتوبوسها درآن سالن استراحت كنند و پذيرايي مختصري از آنها به عمل بيايد. شهيد بابايي بيشتر وقتها به منظور هماهنگي براي عملياتهاي برون مرزي به قرارگاه مي آمد و اگر پرواز داشت تا آماده شدن هواپيما بي‌كار نمي نشست و ازبسيجي ها ومجروحان جنگي پذيرايي و يا به مكانسين هاي هواپيما كمك مي كرد.

يك روز عــده اي از بـرادران بسيجي بـا دوفـروند هواپيمـاي «C-130 » به پايگاه آمده و درسالن مشغول استراحت بودند. من به قصد ديدن يكي ازاقوامم   مي خواستم به داخل سالن بروم كه شهيد بابايي را با لباس بسيجي و يك سيني پر ازچاي دردست ديدم. به او سلام كردم و خواستم سيني چاي را از دست ايشان بگيرم؛ ولي او گفت:

ـ من نوكر بسيجي ها هستم و افتخار مي كنم كه در خدمت آنها باشم.

وقتي به داخل سالن رفتم  ديدم بسيجي ها با مسئولين خود گرداگرد هم نشسته اند. شهيد بابايي سيني چاي را درمقابل آنها مي چرخاند و بسيجي ها گمان مي كردند كه او كارگر خدماتي قرارگاه است. استكان هاي چاي كه در سيني بود تمام شد و شهيد بابايي دريافت كه به يكي از برادران چاي تعارف نكرده است؛ به همين خاطر آن شخص كه فراموش شده بود برخاست و درحالي كه خشمگين به نظر مي رسيد با تندي به او اعتراض كرد و گفت:

ـ چرا جلوي من چاي نگرفتي؟

شهيد بابايي با لحن بسيار مودبانه دستي به سر او كشيد و گفت:

  • برادرجان! ببخشيد متوجه نشدم. همين الآن مي روم و برايتان چاي مي آورم.

آن بسيجي كه فرد كم حوصله اي بود, شهيد بابايي را هل داد؛ درنتيجه تعادل ايشان برهم خورد وچند قدمي به عقب رفت ولي خودش را كنترل كرد و با عذرخواهي, دوباره به طرف آشپزخانه رفت تا چاي بياورد. مسئولين كه خود تماشاگر صحنه بودند ظاهراً شهيد بابايي را شناختند و بي درنگ آن بسيجي را به بيرون از سالن دعوت كردند و درحالي كه صداي اعتراض  آنها به گوش مي رسيد, مي گفتند:

– برادر, شما كه به عنوان يك رزمنده و ايثارگر جهت اعزام به منطقه به اينجا آمده اي بايد صبر وحوصله ات بيش از اينها باشد. نبايد به خاطريك استكان چاي اين گونه معترض شوي. آيا مي داني او چه كسي بود؟ او سرهنگ بابايي معاون عملياتي نيروي هوايي بود.

در همين حين شهيد بابايي با سيني چاي به داخل سالن آمد، به اطراف نگاه كرد و دريافت كه آن بسيجي را سرزنش مي كنند، نزد آنان رفت و گفت:

چرا او را مواخذه مي كنيد؟ اگر او به من توهين كرده هيچ اشكالي ندارد.

سپس خيلي محترمانه و درحالي كه لبخند برلب داشت چاي رابه آن برادربسيجي تعارف كرد, بسيجي كه از برخورد شهيد بابايي شرمگين به نظر مي رسيد, درحالي كه سرش به پايين بود, عذرخواهي كرد وگفت:

– مرا ببخشيد, شما را نشناختم.

شهيد بابايي دوباره دستي بر سر و روي آن بسيجي كشيد وگفت:

– برادر هيچ عيبي ندارد. من نوكر شما بسيجي ها هستم.

 

 

منبع: برای سرباز تا ارتشبد، صادقی گویا، نجاتعلی، 1387، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده