کلاه سبزها : خاطرات نیروهای ویژه هوابرد
بخش سیویکم : خاطرات سرهنگ علیرضا مرادی حمله به تیپ 3 گارد ریاست جمهوری عراق . . . در اردوگاه فرعی، من، علی محمدزاده، شهید حسن آقازاده فرد، شهید ابراهیم صفری، ولی خواجهوندی و چهار پنج نفر دیگر از بچههای نیرو مخصوص و رهایی گروگان حضور داشتیم. فرماندهی تیم بر عهده من بود و علی محمدزاده هم معاون بود. شهیدآقازده و شهید صفری در اردوگاه اصلی به ما ملحق شدند. وقتی متوجه شدمY این دونفر تازه از دانشکده افسری فارغالتحصیل شدهاند، با خودم گفتم: «آخه مگه ما میخواهیم اینجا دانشکده باز کنیم! اینها چرا اومدن؟» صفری چهارشانه و قد بلند بود. آقازاده هم قدی متوسط داشت. وقتی اینها به تیم ما پیوستند، متوجه شور و علاقهشان به یادگیری شدم. بسیار فعال بودند. با خضوع و تواضع و برای اینکه از ما کار یاد بگیرند، به ما خدمت میکردند: کفشهایمان را واکس میزدند، برایمان چای آماده میکردند و ... دوست داشتند زود با ما صمیمی شوند. بسیار طالب علم بودند. مدام به من میگفتند: «استاد، این چی میشه؟»، «استاد، اون چی میشه؟» روی پا بند نبودند و به اصطلاح بوی شهادت میدادند.

تابستان بود. شب‌ها از سرما می‌لرزیدیم، در حالی که روزها فقط شلوار کردی و پیراهن چینی می‌پوشیدیم. آن زمان، پیراهن‌های چینی مرسوم بود؛ پیراهن دکمه‌ای یقه‌دار که دو جیب در سمت راست و چپ آن بود. در مأموریت‌های نفوذ، نمی‌توانستیم با خود پوشاک گرم ببریم و بارمان را سنگین کنیم. گاهی باید هفته‌ها پیاده‌روی می‌کردیم. آن‌قدر خسته می‌شدیم که حتی انگشتر و ساعت هم در دستمان سنگینی می‌کرد. تا آنجا که امکان داشت، مواد غذایی با خود نمی‌بردیم تا بتوانیم مهمات بیشتری با خود ببریم.

پس از استقرار در اردوگاه، برنامه‌ریزی کردیم و همراه سه چهار نفر از کردها راه افتادیم. وقتی نزدیک هدف می‌رسیدیم، کردها به ما می‌گفتند: «صبر کنید! صبر کنید! عراقی‌ها کمین کردن. نباید جلوتر بریم.» ما هم طبق گفتة آنها برمی‌گشتیم. با این کار، سه بار ما را از نزدیک هدف برگرداندند. در مسیر غاری را شناسایی کردم و به محمد‌زاده گفتم: «جای این غار رو در ذهنت بسپار.» گفت: «برای چی؟» گفتم: «فقط جای این غار یادت باشه.» یک شب به محمد‌زاده گفتم: «ما که راه رو بلدیم.» گفت: «خب آره.» گفتم: «مگه ما دیوونه‌ایم که با اینا هماهنگ کنیم که دوباره بگن کمینه و برگردیم. ما نیازی به نیروی اینها نداریم.» گفت: «اینها زیادن اینطوری بهتره.» گفتم: «نه. ما به اینها می‌گیم می‌خواهیم بریم گشت بزنیم . بدون اینکه با اینها هماهنگ کنیم، صبح بریم.» گفت: «نه بابا! اینها دیوونه می‌شن.» چون چادر‌های ما و کرد‌ها فاصله داشت، به راحتی توانستیم نقشة حمله را بکشیم، ضمن اینکه اگر می‌خواستیم برویم و گشت بزنیم، آنها با ما کاری نداشتند. کردها حتی فکرش را هم نمی‌کردند که ما بدون آنها حمله کنیم.

نزدیک 6 صبح بود که بچه‌ها را بیدار کردم و هر دوازده نفر از مرز ترکیه راه افتادیم. کردها خواب بودند. همه کلاش داشتیم و تنها سلاح سنگینمان خمپاره 60 بود. به هر نفر یک خمپاره برای خمپاره انداز 60م م دادم، یکی از بچه‌ها هم لوله‌اش را می‌آورد. به دو نفر از نیروها گفتم در همان اردوگاه بمانند و نگهبانی بدهند. از مسیری کوهستانی که پوشش جنگلی داشت، عبور کردیم و ساعت 3، 4 بعد‌از‌ظهر به مقر تیپ گارد ریاست جمهوری عراق رسیدیم. باورمان نمی‌شد که بالای سر آنها هستیم. ما بالای ارتفاعات بودیم و آنها در دامنه. شب قبل باران آمده و زمین گل‌آلود بود. مستقر که شدیم، به بقیه گفتم: «اول یکم استراحت کنین.» من و محمد‌زاده دراز کشیدیم، دست‌هایمان را زیر چانه گذاشتیم و از بالا مشغول تماشای آنها شدیم، دقیقاً مثل تماشای تلویزیون. فاصلة ارتفاع ما تا مقر آنها، کمتر از صد متر بود. شیاری که ما بالای آن بودیم، مقر فرماندهی تیپ بود و آنها هم دقیقاً در مرکز شیار مستقر بودند. فاصلة مقر فرماندهی با بقیة نیروها حدود چهارصد متر بود. عده‌ای مشغول استراحت بودند. تعدادی والیبال بازی می‌کردند. بالای تخت‌ها پشه‌بند زده و تعدادی روی تخت‌ها دراز کشیده بودند و رادیو گوش می‌دادند. زمانی که داد می‌زدند، صدایشان به خوبی به گوش می‌رسید. قسمتی را هم برای نگهداری قاطر‌ها در نظر گرفته بودند. روی چادرهایشان آنتن بی‌سیم بود که به بقیه نشان دادم و گفتم: «اون چادر‌ها و بی‌سیم‌ها رو حتماً بزنید.»

چون آنها کوچک‌ترین تصوری از حمله به آن منطقه نداشتند، آنجا برای ما بسیار امن بود و توانستیم با خیال راحت، نیم ساعت استراحت کرده و مواضع آنها را شناسایی کنیم. این در حالی بود که در دیگر عملیات‌ها وقتی به هدف می‌رسیدیم، بیش از سه چهار دقیقه برای آماده شدن فرصت نداشتیم. باید فوری هدف را می‌زدیم و بر می‌گشتیم. این قدرت ایران بود که توانست به امن‌ترین نقطة عراق نفوذ کند.

پس از شناسایی و استراحت، ساعت تقریباً 4:30، 5 بود. به صورت نعلی شکل در بالای سرشان آرایش گرفتیم. شهید صفری را به وسط نعل آوردم و گفتم: «خمپاره‌ات رو اینجا مستقر کن.» آر‌پی‌جی‌زن‌ها را هم در چپ و راست قرار دادم. چهار آر‌پی‌جی و یک خمپاره‌انداز 60 با خود آورده بودیم. گفتم: «اول خمپاره‌ها رو شلیک کنین، بعد آر‌پی‌جی‌ها و بعد هرکی هر چی خشاب داره، جز یه خشاب، بقیه رو شلیک کنه، بعد هم باید فرار کنیم.»

منبع : کلاه‌سبزها، ذاکری خطیر، سمیه، ذاکری خطیر، رضا، 1395، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی آجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده