کلاه سبزها : خاطرات نیروهای ویژه هوابرد
بخش سی ام : خاطرات سرهنگ علیرضا مرادی حمله به زندان شَهریکَند . . . آن زمان یک جوان 22 ساله بودم. ترسیده بودم و نفسم در سینه حبس شده بود. سردم بود و احساس تنهایی میکردم. قرار بود نیروها به ما کمک کنند که بعدها متوجه شدم به دلیل درگیری با تعدادی از نیروهای ضدانقلاب نتوانستند به موقع به منطقه برسند. صدای بلندگوی مسجد هم قطع نمیشد. با خودم میگفتم: «قرار بود پشتیبانی بشیم، پس چی شد؟ چرا برنامة پیش از عملیات، اجرا نشد؟»

نزدیک صبح بود. با خودم می‌گفتم:«خدایا، هر چه زودتر این سپیدی بزنه بالا.» چون یکی دو ساعت در آب بودم، بدنم یخ زده بود. با روشنی هوا، صدای تیر‌اندازی هم قطع شد. از آب بیرون نیامدم. در همان نهر راه می‌رفتم تا دیده نشوم. ابتدا بالای سر سرباز رفتم. دستش لبة نهر افتاده و سرش کاملاً متلاشی شده بود. به راهم ادامه دادم تا نزدیک ارتفاع رسیدم، از آب بیرون آمدم. به ارتفاع نگاه کردم و بچه‌ها را دیدم که در جنب‌و‌جوش بودند. خیلی خوشحال شدم؛ فکر می‌کردم اینها را هم به شهادت رسانده‌اند. تا کمر ارتفاع بالا رفتم که دیدم دو سه نفر از بچه‌ها در حای پایین آمدن هستند. گفتم: «اینجا چیکار می‌کنین؟» گفتند: «داشتیم می‌اومدیم دنبال شما. ما رو ول کردین و رفتین . هیچ‌کس نیست.» گفتم: «چهار‌پنج نفر از بچه‌ها را بگید بیان.» همراه چند نفر، در حال پایین آمدن از ارتفاع بودیم که دیدیم نیروهای جدید، سوار بر تویوتا و آیفا از راه رسیدند. سریع از ارتفاع پایین آمدیم و همراه آنها ده را دور زدیم و وارد آن شدیم.

در مرکز ده چشمم به جسم بی‌جان مصطفی افتاد. دست مصطفی را از پشت به درخت بسته بودند و در حالی که کلاه وِرِه روی سرش بود، تیرباران کرده بودند. سرش روی شانه‌اش افتاده بود. مصطفی غریبانه به شهادت رسید. کنار مصطفی، دو سه نفر دیگر را هم به شهادت رسانده بودند. مرتضی آذرهوشنگ و حدود ده نفر را هم به اسارت برده بودند. فقط هفت هشت نفر از نیروهای مصطفی زنده ماندند. اینها به ما گفتند که وقتی مصطفی می‌خواست ده را دور بزند و به سراغ رضایی و نیروهایش برود، درست جلوی ضد‌انقلاب درآمده و آنها مصطفی و تعدادی را دستگیر کرده و آن‌گونه به شهادت رساندند.

زمانی که ما به روستا رسیدیم، کسی از ضد‌انقلاب در روستا نمانده بود و زندان را تخلیه کرده بودند. هفت‌هشت تویوتا از آنها به جای مانده بود. قرص‌های ضد‌بارداری و لباس‌های زنانة زیادی در مقرشان پیدا کردیم. در این عملیات، تقریباً چهل نفر از نیروهای ما به شهادت رسیدند.

* حمله به تیپ 3 گارد ریاست جمهوری عراق

سال 1364 بود. بیشتر نیروهای عراقی در جنوب ایران مستقر شده بودند. بنابر‌این، ایران باید شمال عراق را نا‌امن می‌کرد تا عراق نیروهایش را از جنوب به مناطق شمالی منتقل کند. مأموریت ما این بود که در دسته‌های کوچک، مناطق مورد نظر در شمال عراق را ناامن کنیم. برای اجرای این مأموریت حساس و پر‌خطر، به کل یکان رهایی گروگان دستور اعزام دادند. آن زمان، فرمانده یکان، شهید غلامرضا خلیلی و معاونش یدالله ویسی بود. از مرز اشنویه وارد خاک عراق شدیم و خود را به خِرنِه رساندیم. خرنه در شهر سیدکان عراق و 110 کیلومتری خاک ایران قرار داشت.

نیرو مخصوص وقتی وارد خاک کشوری می‌شود، ابتدا یک اردوگاه اصلی برپا کرده و از آن محافظت می‌کند. از این اردوگاه اصلی، نیروهایش را به اردوگاه‌های فرعی می‌فرستد و از اردوگاه‌های فرعی به عملیات‌های تاخت اقدام می‌کند. ما اردوگاه اصلی خود را در خرنه بر‌پا کردیم. در این عملیات نفوذ، پیش‌مرگه‌های کرد هم با ما همکاری داشتند.

پس از استقرار در اردوگاه، شناسایی منطقه را آغاز کردیم. در این شناسایی‌ها متوجه شدیم تیپ 3 گارد ریاست جمهوری عراق در منطقه‌ای خوش آب و هوا و دقیقاً در شمالی‌ترین نقطة عراق در مرز مشترک سوریه و ترکیه مستقر هستند. این تیپ از جنوب آمده بود تا در شمال عراق استراحت و تجدید قوا کند. اینها مشت آهنین صدام بودند. صدام هر برنامة مهمی داشت، از این تیپ برای اجرای آن استفاده می‌کرد.

پس از شناسایی، موضوع را به قرارگاه اطلاع دادیم. آنها هم به ما دستور دادند تا به این تیپ ضربه بزنیم. از اردوگاه اصلی تا مکان استقرار این تیپ تقریباً پنج روز راه بود، بنابراین در یکی از اردوگاه‌های فرعی مستقر شدیم که تا هدف مورد نظر یک روز فاصله داشت. اردوگاه را کنار رودخانه زده بودیم تا نزدیک منبع غذایی، یعنی ماهی‌های رودخانه، باشیم. چادر کردها هم ده پانزده متر با چادرهای ما فاصله داشت. پنجاه متر دورتر هم چادر فرمانده کرد‌ها قرار داشت . . . ادامه دارد . . .

 

منبع : کلاه‌سبزها، ذاکری خطیر، سمیه، ذاکری خطیر، رضا، 1395، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی آجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده