سرباز در خاطرات دفاع مقدس
فرمانده ناشناس چند وقتي ميشد كه اوضاع شبهاي منطقه غير عادي و مشكوك بود، يعني در روز روشن همه چيز به ظاهر سر جايش بود و آب از آب تكان نميخورد، اما به محض اينكه هوا تاريك ميشد، جابهجاييها و تحركات پنهاني و مرموزانهاي از طرف نيروهاي عراقي سر ميزد. وضعيت موجود كمكم حس كنجكاوي ما را تحريك و ما را به وضعيت منطقه حساس كرد، طوري كه فرمانده بالاخره يك گروه گشتي شناسايي به سمت نيروهاي دشمن فرستاد تا دليل اين مخفيكاريها روشن شود. گروه گشتي نيمههاي شب به سمت محل استقرار دشمن راه افتادند و متوجه شدند كه بله؛ دلشوره بچههاي ما بيدليل نبوده است و عراقيها در حد فاصل خاكريز ما و خودشان به طور مخفيانه يك خاكريز ديگر احداث كردهاند. عراقيها با بهره گرفتن از اين خاكريز ميتوانستند خودشان را به ما نزديكتر كنند و راحتتر به ما ضربه بزنند.

بعد از لو رفتن خاكريز جديد حالا نوبت ما بود كه حركتي بكنيم تا عراقي‌ها غافلگير شوند و زحمت‌شان به باد برود؛ به خاطر همين به فرمانده گروهان ما مأموريت داده شد تا با نيروهاي خود شبانه به محل جديد استقرار دشمن حمله كنند و آنجا را به تصرف نيروهاي ايراني درآورند.

فرمانده كه ستوان يكم افشار نام داشت، با استفاده از توانايي‌ها و خلاقيت نظامي خود بلافاصله نقشه حمله را طراحي كرد و بعد درباره كليت آن و مسئوليت سربازان با هر كدامشان حرف زد. در اين طرح قرار شد در تاريكي هوا و با همراهي صد سرباز به سمت خاكريز دشمن حركت كنيم و در سكوت مطلق خودمان را به خاكريز برسانيم.

ساعت هشت شب تك‌تك بچه‌ها از زير قرآن رد شدند و با حفظ استتار و گاه حالت درازكش و سينه‌خيز به طرف مقر دشمن راه افتاديم. حركت ما به جلو به كندي انجام مي‌شد و دائم مواظب بوديم سر و صدايي توليد نكنيم كه احياناً دشمن از مأموريت ما بويي ببرد.

هرچه‌ جلوتر مي‌رفتيم، اضطراب ما بيشتر و حركت ما كندتر مي‌شد. بيش از سه ساعت از آغاز مأموريت ما مي‌گذشت. ساعت يازده شب شده بود و تمام دشت را سنگيني سكوت گرفته بود.

بالاخره به صد متري خاكريز دشمن رسيديم كه فرمانده از ما خواست در همان جا به حالت درازكش مستقر شويم و كمين كنيم. بعد خودش ده نفر را از ميان ما به عنوان گروه ضربت جدا كرد كه آن ده نفر حركتشان را به سمت دشمن ادامه دادند. آن طوري كه ما داشتيم گروه ضربت را تماشا مي‌كرديم، آن‌ها تا ده- پانزده متري خاكريز دشمن هم رسيده بودند كه نمي‌دانم دشمن به چه دليلي متوجه حضور آن‌ها شد و شروع كرد به تيراندازي.

در عرض چند ثانيه قيامتي به پا شد و آن دشت ساكت و آرام به ميدان نبرد ميان دو گروه در آمد. صداي شليك از هر دو طرف يك لحظه هم قطع نمي‌شد و آتش دهانه تفنگ‌ها در آن تاريكي منطقه را روشن كرده بود.

در اين گير و دار و در حالي كه گروه ضربت تلاش مي‌كرد خودش را كمي عقب بكشد و به گروه تأمين نزديك كند، يكي از بچه‌ها بدون اينكه فرمانده دستور عقب نشيني دهد، به دليل ترس و فشار فراوان فرياد زد:

–  عقب نشيني كنيد. عقب نشيني كنيد.

بقيه بچه‌ها هم توي آن تاريكي بدون اينكه بفهمند فرمان عقب نشيني از طرف چه كسي صادر شده است، به محض شنيدن اين كلمه پا به فرار گذاشتند و پشت به دشمن كردند و به سمت عقب دويدند.

نيروهاي عراقي هنوز داشتند شليك مي‌كردند كه ما به خاكريز خودمان رسيديم. در حالي كه از ميان آن گروه صد نفري به خواست خدا فقط چند مجروح داده بوديم و كسي به شهادت نرسيد.

به اعتقاد من تنها امداد غيبي بود كه رزمندگان ما را در آن وضعيت از آتش دشمن محفوظ داشت و موجب شد به كسي آسيب جدي نرسد، اما ترس در آن شرايط و باختن خود در اين چنين مواقعي ممكن است هميشه پايان بي‌خطري نداشته باشد.

تاريخ حادثه: 15/5/62

 

باده نوشاني كه سرمست از مي يزدان شدند                در بلا افكنده خود را لايق جانان شدند

دست از دنياي فاني شسته و در يك كلام                  ذوب در معشوق گشته،‌ غرق در ايمان شدند

فارغ از اين عالم خاكي تهي از مهر غير                      بيخود از خود، آن‌چه مطلوب اله است آن شدند

رعد آسا، تندر آسا، طالب او پر شتاب                        عازم درگاه قربش با مطاع جان شدند

دست شستند از خور و خواب و تن‌آسايي خويش         خون‌بها چون شد خدا،‌ بر خوان او مهمان شدند2

 

پا نوشته ها:

1- سرباز وظیفه حسین البرزی؛ جمعی لشکر92 زرهی

2- فرزاد بیطرف (محزون)؛ آتش دل، ایران سبز 1386

 

منبع: سرباز و خاطرات دفاع مقدس،صدیقی، سیامک،1388، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده