مژههای سوخته (روایتی از زندگی شهید یوسف کلاهدوز) – قسمت چهارم
شیراز . . . خانة آقاجون (پدرزن یوسف) نزدیک سیو سهپلِ اصفهان، کنار "مادی نیاصَرم" بود. "مادی" به نهرهای آبی میگویند که از زایندهرود جدا میشوند و باغهای شهر را آبیاری میکنند و دوباره به رودخانه بر میگردند. خانه دونبش بود. یک درِ خانه به سمت مادی باز میشد و درِ دیگر توی کوچهای باریک که دیوارهای خشتی داشت و انتهایش با چند پلة کوتاه به پلی قدیمی روی نهر آب میرسید. چند پسربچه روی پل بازی میکردند و توی آب قلوه سنگ میانداختند. چندتای دیگر لب پل نشسته بودند و با قلابهای دستسازشان ماهیهای لاغر و سیاه میگرفتند و توی سطل آب میانداختند که نمیرند.

پسرکی پاچه‌های شلوارش را بالا زده بود و زیر پل دستش را لای سنگ‌ها می‌کرد تا خرچنگی را بیرون بکشد. آقاجون کت‌و‌شلوار پوشیده بود و سر و وضعش مرتب بود. درِ کوچه را باز کرد و نگاهی به بیرون انداخت. پیکان آبی رنگی را دید که آهسته حرکت می‌کرد و راننده‌اش پلاک خانه‌ها را یکی‌یکی می‌خواند. حدس زد راننده خود آقا یوسف باشد و آن دو خانم چادری که عقب نشسته‌اند مادر و خواهرش. در را پیش کرد و توی خانه رفت و گفت: «انگار آمدند.»

آمده بودند خواستگاری زهرا. قرار بود شب جمعة گذشته بیایند اما توی پادگان آماده باش دادند و قرار به هم خورد. قرار که به هم خورد زهرا گفت: «بهتر».

از ارتشی‌ها خوشش نمی‌آمد و می‌خواست یک جوری ردشان کند. حالا دوباره شب جمعه بود و درست سر ساعت آمده بودند.

زهرا در این یکی دو هفتة اخیر از پاکی و درستی‌اش زیاد شنیده بود و حالا داشت او را در لباس یک نظامی با پوتین و کلاه و واکسیل تصور می‌کرد؛ خبردار، از جلو نظام، به چپ‌چپ، قدم‌رو، سلام نظامی. یوسف به ارتشی‌های خشک و شق‌و‌ رق نمی‌خورد. زهرا فکر هر خواستگاری را کرده بود غیر از این یکی. مردد بود. می‌توانست کنار بیاید؟ می‌توانست با یک نظامی زندگی کند؟

زهرا موزرانی دختر درس‌خوانی بود. قبل از دانشگاه کاری به سیاست و اوضاع مملکت و شاه نداشت. دبیرستان که می‌رفت یک بار در مسجد امام اصفهان (آن موقع مسجد شاه می‌گفتند) نمایشگاه عکسی دیده بود که همه‌اش عکس شاه بود؛ شاه کنار ضریح امام رضا (ع)، شاه در حال نماز، شاه در حال احرام کنار کعبه و این‌طور عکس‌ها. فکر کرده بود پس چرا می‌گویند شاه با اسلام بد است؟

زهرا سال سوم دانشگاه بود که فامیل به حسن گفتند زهرا برای یوسف زن خوبی می‌شود. یک‌بار در شیراز همدیگر را دیده بودند. شش ماه بعد خالة حسن واسطه شد قرار خواستگاری بگذارند. زهرا دودِل بود. دلش نمی‌خواست با یک نظامی ازدواج کند. ارتشی‌ها را از جنس خودش و خانواده‌اش نمی‌دید. به نظرش خشک و یکنواخت بودند و مطیع شاه. همیشه باید گوش به فرمان مافوقشان می‌بودند و هر لحظه ممکن بود به شهری دورافتاده منتقل شوند. دوری از خانواده برای زهرا سخت بود.

یک ماه گذشت. کسی جواب را به یوسف نرساند. یکی از برادرهای حسن در مهمانی‌ای، زهرا و مادرش را دیده بود و پرسیده بود «به کی داده‌اید استخاره کند؟ تعجب می‌کنم بد آمد.»

مادر زهرا گفته بود: «اصلاً استخاره نکرده‌ایم! این طوری گفتیم که ناراحت نشوند.»

برادرِ حسن پیگیر ماجرا شد و فهمید خبر به یوسف نرسیده است. از خانوادة زهرا خواست که استخاره بگیرند؛«خوب» آمد. تعبیرش این بود که «خوب» است. مشکلاتی دارد، سختی‌هایی دارد ولی عاقبتش خوب است.»

تابستان سال 52 عقد کردند؛ شب ولادت حضرت زهرا (س) . خیلی ساده و مختصر. سی چهل نفر از فامیل‌های زهرا بودند و پنج شش نفر از خانوادة یوسف، سر عقد، یوسف یک دستبند نقره به زهرا داد که تصویر جاهای دیدنی فرانسه رویش حکاکی شده بود. توی سفرش به انگلستان و فرانسه خوشش آمده بود و برای همسر آینده‌اش هدیه خریده بود. آیینه و شمعدان نخریدند ولی حلقه دست کردند و زهرا کیف و کفش سفید گرفت. عاقبت مراسم سادة عقدشان مثل یک مهمانی کوچک خانوادگی در عصر یک روز گرم تابستان برگزار شد.

بعد از عقدش به زهرا گفته بود برای جهیزیه وسایل چوبی نگیرند. می‌خواست همه را خودش بسازد. مبل‌هایی می‌ساخت جمع‌ و جور با دسته‌های لوله‌ای و پشتی کوتاه. برای مبل‌ها پیچ‌های درشتی گذاشته بود که بشود راحت باز و بسته‌شان کرد. قبلاً یک تخت‌خواب یک‌نفره ساخته بود که تخته‌هایش بالاسر تخت جمع می‌شدند و همة تخت اندازة یک چمدان می‌شد. برای عروسی هم یک تخت دونفره ساخت و فرستاد شیراز.

احمد آقا شوهر خواهر زهرا، یک شورلت  بزرگ داشت. شش ماه از عقد زهرا گذشته بود و حالا زهرا داشت می‌رفت شیراز که با یوسف زندگی کند. مادر و آقاجون جهیزیه را توی دالان خانه چیده بودند؛ یک فرش و کمی وسایل آشپزخانه. احمد‌آقا هفت صبح دم در خانه آماده بود و وسایل را توی صندوق شورلت می‌چید. چند ساک و یک چمدان بزرگ هم بود که کنار وسایل جا داد.

احمد‌آقا شورلت را روشن کرد و آهسته راه افتاد که روی پل سر و ته کند. احمد‌آقا داماد اول بود و توی ذوب‌آهن اصفهان کار می‌کرد. قد بلند و چهار‌شانه بود. جدی و مصمّم. وقتی آمد خواستگاری طاهره، مادر به خواهرش گفت: «انگار زود است ازدواج کنند، خیلی جوان هستند!» بعد دیدند از سنش خیلی بیشتر می‌داند و می‌فهمد؛ عاقل‌مرد است و سرد و گرم چشیده. یوسف که شهید شد احمد‌آقا بود که هوای خواهر‌زن و بچه‌ها را داشت؛ دست کم بیشتر از بقیه.

منبع : کلاهدوز، حامد، مژه‌های سوخته، 1390، مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده