در کمین گل سرخ
بخش پنجاه و ششم: از صبح فردا، 80 کامیون کمپرسی به راه افتادند تا از آن سوی ارتفاعات الله اکبر خاک رس بیاورند روی رمل ها بریزند تا توسط ماشین های مختلف راه سازی، پخش و کوبیده شود. اما طبیعت سرناسازگاری داشت. هر روز صبح که آفتاب طلوع می کرد، می دیدند که شن های روان، ساخته هایشان را پوشانده است و گویی هیچ کاری نکرده اند.

با عزم راسخی که داشتند به این نیز فایق آمدند. با گونی های پر از خاک و شن و دیواره های حصیری سد محکمی ایجاد کردند که دیگر از طوفان های شن هم کاری ساخته نبود. آنها بی وقفه کار می کردند و چیزی نمی گفتند.

اما درست در همان ایام سرهنگ صیاد روزهای سختی را می گذراند. او قول عملیات در ماه محرم را داده بود. انتظار همگان این بود که حمله در روز عاشورا صورت بگیرد اما حالا ماه رو به پایان بود و آنها مشکل های فراوان و جدی بر سر راه داشتند.

آنها حتی مهمات کافی برای یک حمله را هم نداشتند. در روزگار فرماندهی بنی صدر برای سد پیشروی دشمن بیشتر از همه از توپخانه استفاده شده بود و حالا زاغه ها خالی بودند. سرهنگ که خود افسر توپخانه بود، اهمیت آتش پشتیبانی را در حمله بهتر از همه می فهمید اما با این حال در برابر استدلال های منطقی متخصصان این کار، ایستادگی می کرد و حتی یک بار در پاسخ گزارش لشگر16 زرهی در این باره نوشت:

«کمبود مهمات مهم نیست. خدا با ماست و من هم با شما هستم.»

 بار دیگر ناخودآگاه در جواب یکی از افسران قرارگاه گفت: «مهمات در راه است.»

لحظاتی بعد خود از این وعده ای که داده بود، جا خورد و به شدّت نگران شد. او کسی نبود به زبانش دروغ جاری شود. اما بعد ها که در بخشی از عملیات توپخانه های دشمن به دستشان افتاد، فهمید که آن وعده از کسی دیگری بوده که به زبان او جاری شده است!

با فرمانده سپاه سفری به غرب کردند تا شاید از آنجا کاری بکنند. نتیجه ای نگرفتند. خبر رسید در جنوب عراقی ها تکی زده اند و تپه ای را تصرف کرده اند. اخبار این واقعه در میان نیروهای خودی بازتاب خوبی نداشت. طوری که در کرمانشاه خویشتن داریش را از دست داد. بر سر تعدادی از نیروهای خودی که او را به باد انتقاد گرفته بودند، داد زد.

این کار و حملۀ محدود دشمن هر چند ناچیز بود ولی توانست از نظر روحی به ما تأثیر بگذارد. ما به کرمانشاه رفتیم. متأسفانه در آنجا تعدادی از نیروهای مؤمن دوره ما را گرفتند و شروع کردند به بازخواست کردن. حرف های عجیبی می زدند و تضعیف روحیه می کردند.

می گفتند چرا این گونه ساکت نشسته اید، چرا عملیات نمی کنید؟ ما پس چه کار می کنیم؟ و از این قبیل حرف های سرد. هر چه گفتیم تا ما بخواهیم شکل بگیریم و درست عمل بکنیم یک مقدار وقت می برد و همه شب و روز دارند تلاش می کنند، قبول نمی کردند. فقط می گفتند الان حوادث مهمی پیش آمده، تپه120 را گرفته اند…

با ناراحتی گفتم: اگر دشمنان می دانستند که ما دوستانی چون شما داریم، دست از دشمنی بر می داشتند. این چه حرف هایی است که می زنید؟ تپه120، تپۀ کوچک رملی است که تأثیر زیادی در جبهه ندارد که آنجا را عراق گرفته باشد. جنگ همین است عقب نشینی و پیشروی دارد…

برای دیدار با آیت الله صدوقی به یزد رفتند. به اتفاق آن پیر روحانی که در آستانۀ پیوستن به ملکوت اعلی بود به مشهد رفتند تا از امام رضا(ع) استمداد بجویند. وقتی که برگشتند خبر رسید:

«جاده آماده است می توانید، بازدید کنید.»

آن روز جمعه ششم آذر بود و تنها دو هفته از شروع کار جهادگران می گذشت. آن چه که در برابر چشمان فرماندهان جنگ قرار داشت غرورانگیز بود. عمیقاً درک کردند که در برابر عزم بلند انسان مؤمن ایرانی، هیچ سدی توان ایستادن ندارد و ایمان آوردند که پیروزی دست یافتنی است و درنگ دیگر جایز نیست:

جاده ای محکم به طول 7کیلومتر از تپۀ سبز شروع می شد و از دل تپه های رملی می گذشت تا می رسید به چند کیلومتری خاکریز دشمن. بعد از این دیگر زمین سفت بود و وسایل نقلیه به راحتی می توانستند تردد کنند. برای جلوگیری از ریزش احتمالی کناره های جاده، هزاران کیسه شن در ارتفاع بلندی چیده شده بود.

در هر 100متر فانوس های کوچکی به دستک های چوبی یا آهنی آویخته شده بود تا شب هنگام رزمندگان مسیر را گم نکنند.

این جاده را که دیدم همان حالتی که به سرتیپ شهید نیاکی(در شناسایی با بچه های سپاه) دست داده بود که پیروز هستیم، به ما هم دست داد. جاده مثل پل پیروزی بود. در همان محوری بود که می خواستیم برویم. جای خوبی بود برای حمله. به این دلیل که دشمن فکر کرده بود از جناح چپ او، به علت رملی بودن، نمی توانیم پیشروی کنیم.

جاده درست شده بود و معنی اش این بود که تنها با نیروهای پیاده حمله نمی کنیم، بلکه پشت سر پیاده نظام تانک هم می تواند برود، نفربر و امکانات پشتیبانی می تواند راه بیفتد و خیلی از مسائل دیگر.

ظهر بود. اول وقت نماز، خواندیم. یکی از سرداران جلو ایستاد و نماز با حالی کنار جاده خواندیم که برای من نماز شکر بود. چون احساس کردم خداوند برای ما مدام مسیر را هموار  می کند. در عملیت نقش این جاده به اندازۀ چند لشگر بود.

اما دشمن از آن چه که در جبهۀ مقابلش می گذشت، بی خبر نبود. اتفاقاً آن روز که فرماندهان جنگ ایران در جادۀ پیروزی به نماز ایستاده بودند، نامه ای فوری و سرّی، به امضای سرتیپ ستاد ضیإالدین جمال صالح فرماندۀ منطقه شیب، به یگان های عراقی ارسال شد:

«ادارۀ کل اطلاعات نظامی ارتش دارای اطلاعاتی می باشد که حاکی از قصد دشمن برای هجوم به منطقۀ بستان و هویزه می باشد.»

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده