کلاه سبزها : خاطرات نیروهای ویژه هوابرد
بخش بیست و نهم : خاطرات سرهنگ علیرضا مرادی * حمله به زندان شَهریکَند . . . به ده رسیدیم. مساحت آن تقریباً یک کیلومتر در یک کیلومتر بود. کمتر از سی خانوار جمعیت داشت. با دو گروهان ده را محاصره کردیم. بقیة گروهانها هم در ارتفاعات اطراف ده مستقر شدند. من و نیروهایم روی ارتفاعی به فاصلة 100 – 150 متری ده قرار گرفتیم تا تأمین لازم را برقرار کنیم و ضدانقلاب نتواند از پشت به نیروهای ما حمله کند. مصطفی دائمی به همراه بیست نفر از نیروها وارد روستا شدند.

نقشه این بود که مصطفی و نیمی از نیروهایش از یک طرف و مرتضی آذر‌هوشنگ و تعدادی از نیروها، از راه دیگر وارد روستا شوند و هم‌زمان گروهی دیگر هم وارد روستا شده تا همگی حلقة محاصره را تنگ کنند.

آذر‌هوشنگ برای فیلمبرداری با آنها همراه شده بود. قبل از رفتن، به او گفتم: «آخه بچة باهوش، مگه می‌تونی توی این تاریکی فیلمبرداری کنی؟ می‌خوای بری اونجا چی‌کار کنی؟» آن‌قدر عاشق کارش بود، به حرف‌هایم توجه نکرد و با بقیه همراه شد.

یکی از گروهان‌ها از نیروهای 58 ذوالفقار بود که نیروهایش با جنگیدن در کردستان آشنا نبودند. فرمانده این گروهان ستوان رضایی بود که نیروهایش را به صورت یک ستون آرایش داد، در صورتی که در جنگ‌های کردستان باید به صورت دایره‌ای آرایش گرفت. آنها بدون اینکه برای خودشان تأمین و پشتیبان بگذارند، نفرات را به صورت خطی چیده بودند. نیروهای ضد‌انقلاب که متوجه نفوذ آنها شدند، در همان ابتدای محاصره، از تاریکی شب و نبود نور ماه استفاده کرده و آنها را دور زدند. بعد، از پشت به نیروهای ستوان رضایی که از طرف دیگر وارد روستا شده بودند، حمله کرده و همه را به شهادت رساندند. مصطفی و نیروهایش بی‌خبر از ماجرا به طرف ده راه افتادند. من هم با بی‌سیم با مصطفی در تماس بودم. در یکی از تماس‌ها، مصطفی به من گفت: «میم ر، فکر می‌کنم بچه‌های ذوالفقار 58 اسیر یا کشته شدن؛ از سمت رضایی هیچ سر و صدایی نیست.» گفتم: «بچه‌های تو چی؟» گفت: «نیروهای من هم الان پخش شدن. ولی من بچه‌هام رو به پشتیبانی اونها دارم می‌فرستم جلو. من می‌رم، تو هوای من رو داشته باش.» گفتم: «مصطفی، من که جایی رو نمی‌بینم، چطور هوای تو رو داشته باشم؟ همه‌جا تاریکه و من فقط سه چهار تا چراغ توی ده می‌بینیم.» گفت: «نه، رضایی رفته تو لابد.» نیروهای مصطفی ساعت 9 یا 10 شب وارد ده شدند. چند لحظه بعد از ورودشان به ده، صدای درگیری به گوش رسید. گفتم: «مصطفی تویی؟» گفت: «نه.» گفتم: «پس رضایی درگیر شده.» گفت: «پس من هم برم کمک رضایی.» با بی‌سیم‌چی تماس گرفتم. او هم گفت: «من دیگه مصطفی دائمی رو نمی‌بینم.» گفتم: «چطور نمی‌بینی! مگه با تو نبود؟» گفت: «با من بود، ولی به من گفت: «بشین، من برم جلوتر.»

ساعت 1 یا 2 بامداد بود که صدای بوق بلندگوی مسجد به گوشم رسید. از ارتفاع کمی پایین آمده و نرسیده به دامنه ایستاده بودم. با دقت گوش دادم. یکی از بچه‌ها از بلندگو می‌گفت: «میم ر، میم ر، ما اسیر شدیم، ولی اینها با ما کاری ندارن. تو هم بیا تسلیم شو. اینها آدم‌های خوبی هستن.» می‌دانستم که اسلحه را روی سرش گرفته و مجبورش کرده‌اند این حرف‌ها را بزند. صدایم در نمی‌آمد. همان‌طور ایستاده بودم و به صدایی که از بلندگو می‌آمد، گوش می‌کردم. از طرفی، نگران بچه‌ها بودم که چه بلایی سرشان آمده است. ناگهان صدایی از زیر ارتفاع به گوشم رسید: «کمک! کمک!» با خودم گفتم: «نکنه ضد‌انقلاب می‌خواد به ما کَلَک بزنه.» از او پرسیدم «کی هستی؟ فرماندت کیه؟» اسمش را گفت و ادامه داد: «فرماندهم مصطفی دائمیه. من شما رو می‌شناسم. هی با موتور می‌ری و می‌آی، ریشت این شکلیه و . . . » وقتی نشانی‌ها را داد، فهمیدم راست می‌گوید. پایین رفتم و دیدم تیر به پایش خورده و خود را کشان‌کشان به پایین ارتفاع رسانده است. به او گفتم: «بقیة بچه‌ها کجان؟» گفت: «ما که مستقر شدیم، به ما حمله کردن.» پایش را بستم. کولش کردم و به سختی او را تا کمر ارتفاع پیش بی‌سیم‌چی‌ام بردم. به بی‌سیم‌چی گفتم: «به بچه‌ها بگو بیان این رو بالا ببرن.»

کمی جلوتر رفتم تا ببینم می‌توانم آثاری از مصطفی و نیروهایش پیدا کنم. همان‌طور که جلوتر می‌رفتم، ناگهان دیدم یک نفر دیگر هم با ناله داد می‌زند: «کمک! کمک!» فهمیدم برای گروهان مصطفی است. سراغ بقیه را گرفتم. گفت: «همه کشته شدن.» فریاد زدم: «مصطفی چی شد؟» گفت: «مصطفی هم اسیر شده.» با خودم گفتم: «ای خدا! حالا چه کار کنم؟» گفتم: «تو چت شده؟» گفت: «پشتم  تیر خورده.» برای احتیاط جلوتر نمی‌رفتم و از دور در تاریکی با او حرف می‌زدم. صدای ناله‌هایش را می‌شنیدم. با خودم گفتم: «بهتره برم جلوتر.» دیدم گوشه‌ای افتاده است و می‌خواهد از ارتفاع بالا بیاید. خون زیادی از او می‌رفت. چون دیگر توانی برایم نمانده بود، نمی‌توانستم او را بالای ارتفاع ببرم. احتمال می‌دادم نیروهای کمکی تا کنار جاده آمده باشند. با خودم گفتم: «بهتره ببرمش سمت جاده.» هیکل بسیار درشت او را روی دوشم انداختم. از او پرسیدم: «حالت خوبه؟» دیگر رمقی برایش نمانده بود و توان حرف زدن نداشت؛ در جواب فقط خِرخِر می‌کرد. در طول مسیر، مدام فکر می‌کردم که شهید شده است تا اینکه صدای خرخر به گوشم می‌رسید. دوباره می‌پرسیدم: «به هوشی؟» و او در پاسخ فقط خرخر می‌کرد. چانه‌اش روی شانه‌ام بود. حس می‌کردم که در حال جان دادن است، چون بدنش خیلی لَخت شده بود. دلم می‌خواست لااقل جنازه‌اش را به عقب برگردانم. همان زمان صدای بلندگو هم می‌آمد. چند نفر از بچه‌ها را مجبور کرده بودند که بگویند: «بیایید خودتون رو معرفی کنید و . . .»

حدود بیست دقیقه راه رفتم. سه‌چهار دقیقه‌ای می‌شد که دیگر از سرباز صدایی نمی‌آمد، گردنش هم آویزان شده بود. می‌دانستم که چیزی به شهادتش نمانده است، ولی با خودم می‌گفتم: «لااقل باید جنازه‌اش رو از اینجا ببرم.» از شدت خونریزی او، تمام لباس‌هایم خونی شده بود، طوری که وقتی بچه‌ها من را دیدند، فکر کردند من زخمی‌شده‌ام. همین‌طور جلو می‌رفتم. سرم پایین بود که ناگهان چششم به پاهای چهار‌پنج نفر افتاد که به طرف من می‌آمدند. سریع نشستم. فاصله‌ام با آنها کم بود. با دیدن شلوار و لباس کردی آنها، فهمیدم از نیروهای ما نیستند. سرباز را گذاشتم پایین. کنارم نهر آبی بود، کوچک‌تر از رودخانه، ولی بسیار پهن، غلت زدم و خودم را در آن سرمای شب داخل آب انداختم. در آب سردی نشستم که تا زیر گردنم بود؛ حسابی یخ زدم. همان‌طور که نشسته بودم، سه چهار متر جلو رفتم. یک پل چوبی دیدم که با تیرچه درست شده بود و لا‌به‌لای تیرچه‌ها هم باز بود. رفتم زیر پل. از لای تیرچه‌های پل، آنها را می‌دیدم. وقتی از چهار پنج متری من رد شدند، فهمیدم پنج نفر هستند. کسی که حرف می‌زد، کرد نبود، ولی بینشان کرد زبان هم بود. هیکل‌های بسیار درشتی داشتند و کفش‌های کیکرز به پا کرده بودند. چند لحظه بعد، به سرباز رسیدند. وقتی بالای سر او ایستادند، با لگد او را پرت کردند. سرباز طاق‌باز شد. هیچ حرکتی نداشت. فهمیدم شهید شده است. یکی از آنها پایش را روی صورت سرباز گذاشت و در حالی که با کف کفش سر سرباز را فشار می‌داد، با لهجة کردی گفت: «سربازهای خمینی اینها هستند ها! شما اومدین پاک‌سازی کنین کردستان رو؟» بعد نوک ژ-3 را روی سر سرباز گذاشت و شلیک کرد. سر سرباز کاملاً ترکید. بعد آنجا را ترک کردند. . . . ادامه دارد . .

منبع : کلاه‌سبزها، ذاکری خطیر، سمیه، ذاکری خطیر، رضا، 1395، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی آجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده