در کمین گل سرخ
بخش پنجاه و پنجم: برادران سپاه پیشنهاد کردند که می خواهیم با برادران ارتش به شناسایی برویم. بچه های سپاه معتقد بودند که می شود حمله کرد و ارتشی ها می گفتند: عمق عملیات زیاد است و نمی شود. از این نگران بودیم که اگر اینها باهم به شناسایی بروند، اختلاف سن و اختلاف روحیه دارند و ممکن است در راه گرفتاری پیش بیاید. برادر غلامعلی رشید مسؤول عملیات سپاه و سرتیپ شهید نیاکی فرمانده لشگر92 زرهی اهواز گفتند: با هم می رویم شناسایی.

با چند نفر دیگر رفتند و بعد از دو سه روز برگشتند. ما نگران بودیم که این ها گزارش تلخ بدهند. احتیاط کردیم و گفتیم: جدا جدا گزارش بدهید.

اول سرتیپ شهید نیاکی آمد. ایشان حدود58 سال داشت. آمد گزارش بدهد. با حالت متحیر، چشمانش گرد شده بود. مدام می گفت: جناب سرهنگ، من مطمئنم که پیروز می شویم.

گفتم: خوب چه شده؟ موضوع چیست؟

گفت: من مطمئنم.

چند بار این را تکرار کرد. پرسیدم: چه دیدی؟

گفت: این برادر ها مارا یک جاهایی بردند که اصلاً آنجا ها را ندیده بودیم. درست قلب و پشت دشمن است. جاهای آسیب پذیر است. ما اگر با نیروی کم- چون نیروهایمان کم است- حمله کنیم، دشمن همان جا کارش تمام است.

خوشحالی در قلبم افتاده بود. حالت خودم را می گویم. خوشحالی به این خاطر نبود که جایی پیدا شده و می توان عملیات را انجام داد، بلکه بیش تر به این خاطر بود که خداوند تفضل کرده و حالا که اولین بار است داریم برای خدا می جنگیم، این چهره های قدیمی ارتش این طور آماده می شوند و اظهار امیداواری می کنند. این جا، جدا از تخصص و علم و دانشی که داشتند- همۀ درجات تحصیلی را گذرانده و خیلی مسلط بودند.

مسائل علمی و نظامی همیشه جلوی چشم آنها بود- حالا آن مسائل کنار رفت و این امیدواری در قلبش آمد که می توانیم پیروز شویم. و بعد، نکته مهم تر، پیوند قلبی با بچه های سپاه دراین رفت و برگشت بود. بر مبنای همین اظهارات، این امیدواری پیش آمد که پیوند ارتشی ها با بچه های سپاه قوی تر بشود.

نوبت به برادر رشید رسید. دیدم ایشان هم متحیر است. به جای این که گزارش بدهد، اولین جمله ای که گفت این بود: من دیگر به این برادران ارتشی ایمان آوردم.

پرسیدم: چه شده؟

گفت: رفتیم شناسایی، حقیقتاً شناسایی سختی بود و فکر می کردم این ها نمی توانند با ما بیایند. سن و سالشان بالاست و می برند. این ها همه جا آمدند.خودمان خسته شده بودیم. برگشتیم. چون خسته بودیم یک شب یک جایی ماندیم. صبح زود، نماز خواندیم و خوابیدیم.

نور و حرارت آفتاب مرا بیدار کرد. چشم هایم را به زور باز کردم و دیدم یکی دارد ورزش می کند. دیدم سرهنگ نیاکی است که دارد ورزش می کند.  عجیب بود ما حالش را نداشتیم برخیزیم ولی ایشان ورزش می کرد. اصلاً حالتی بود که گفتم ای بابا، ما هنوز اینها را نشناختیم.

هر دو گزارش، جدا از آن مسألۀ گزارش عملیاتی، برای ما خیلی معنا داشت. این صحنه خیلی دلچسب و درس دهنده بود.

پیشنهاد سپاه در طرح عملیات گنجانده شد. باید تیپ مزبور به طور مخفیانه در منطقۀ رملی نفوذ می کرد و همزمان با عملیات به شکل تک رخنه ای در جنوب کرخه و محورهای دیگر، آنان نیز دشمن را غافلگیر می کردند و به قلب و عقبۀ دشمن می تاختند و بعد از انهدام توپخانه، خود را به تنگۀ چزابه می رساندند تا مانع از رسیدن نیرو و تجهیزات شوند.

اما بعد از بررسی های بیشتر، موفقیت این تیپ مورد تردید قرار گرفت. زیرا آنان بعد ازهشت کیلومتر پیاده روی در منطقۀ رملزار، و بعد از گذر از میدان های مین و موانع دیگر، باید با دشمن درگیر می شدند و پس از موفقیت و انهدام توپخانه، این بار باید 11کیلومتر می پیمودند تا به تنگۀ چزابه برسند و آن جا را نیز تصرف کنند و…

بر فرض موفقیت در همۀ این موارد، آیا بعد از حدود 20کیلومتر راهپیمایی و جنگ و درگیری، برای آنان رمقی می ماند که وقتی دشمن پاتک می زد بتواند تنگه را حفظ کنند؟

بعضی از ارتشی ها استفاده از یک گردان تانک را بهترین وسیله برای اجرای این مأموریت می دانستند. آنها فکر می کردند اگر بشود تانک ها را از رمل ها گذراند، موفقیت این گردان بسیار زیاد است. اما اولاً، به هیچ وجه نمی شد تانک ها را از میان آن رملزار گذراند، حتی با استفاده از سطحه های فلزی.

ثانیاً، هیچ تضمینی وجود نداشت در هنگام این نقل و انتقالات دشمن متوجه نشود و عملیات لو نرود. ثالثاً، در صورت عقب نشینی هیچ راهی برای نجات تانک ها وجود نداشت.

اما از دل این راه ها و بن بست ها، ناگهان جادۀ پیروزی بیرون آمد که هر دو نظر را تأمین می کرد. پشتیبانی جنگ جهاد سازندگی، اعلام کرد که می توانند با حداکثر سرعت، جاده ای در میان رمل ها بسازند. جاده ای مستحکم که هم خودروهای سبک بتوانند به سرعت بگذرند و هم تانک ها و ادوات سنگین.

 این کار آن قدر باور ناپذیر و افسانه ای به نظر می رسید که آن روز هیچ یک از بزرگان این پیشنهاد را جدی نگرفتند و لابد تنها برای این که سنگی در تاریکی انداخته باشند، پذیرفتند و گفتند؛ «درست کنید»!

سابقۀ کار با جهادگران را از کردستان داشتیم… در جنوب هم وقتی کار می خواستند، کاری نداشتیم که به آنها بدهیم. خودشان پیشنهاد کردند:

 چون آن محوری را که شناسایی کردید، همۀ مسیر رملی است، اگر مایل باشید ما می توانیم تا نزدیکی های دشمن در شن های روان جاده درست کنیم.

کار بسیار سختی بود. با خودم گفتم: بگذاریم کار کنند.

هیچ امیدواری نداشتیم به این که بتوانند کارشان را تمام کنند.

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده