کلاه سبزها : خاطرات نیروهای ویژه هوابرد
بخش بیستوهشتم : خاطرات سرهنگ علیرضا مرادی حمله به زندان شَهریکَند یک نارنجک انداختند. درست توی حیاط مدرسه افتاد. بلند شدم و دیدم که نارنجک قِل میخورد و به طرف چاله در حرکت است. اما درست روی لبة چاله ایستاد. اما کمی صبر کردم، منفجر نشد. سرم را بالا آوردم و نگاهی انداختم. وقتی خواستم دوباره سرم را پایین ببرم، متوجه شدم ضامنش را نکشیدهاند. این را که دیدم، فهمیدم دستپاچه هستند. از چاله بیرون آمدم. هوا کاملاً تاریک بود. ساختمان دستشویی فاصله کمی با ساختمان مدرسه داشت.

دو نفر از بچه‌ها به نام شریفی و یارقلی با یک تیربار ژ-3 روی پشت‌بام دستشویی مدرسه مستقر بودند. وقتی می‌خواستم از در ساختمان مدرسه وارد راهرو شوم، شریفی با لهجة آذری به من گفت: «میم ر1 جان! میم ر جان!» گفتم: «چرا با تیربار نزدی؟» با لهجة شیرینش جواب داد: «تو بگو کوجا رو بزنم؟» گفتم: «شریفی، جایی رو که صدا شنیدی. تمام اون رو‌به‌رو رو ببند به رگبار.» گفت: «مردم چی؟» گفتم: «اینها مردم بدبخت رو فراری دادن. کسی این اطراف نیست.» شریفی محوطة میدان روستا و اطراف آن را به رگبار بست. به بچه‌ها گفتم: «بریزید بیرون.»

به اصغر تارگلی‌زاده گفتم: «تو از پشت مدرسه دور بزن، من هم از جلو می‌رم. یک گروهان بودیم. نیمی با اصغر و نیمی با من آمدند. من و گروهم از پشت ساختمان دستشویی از مدرسه خارج شدیم، روستا را دور زدیم و به پشت خانه‌های روستا رفتیم. من و گروهم از جلو، روستا را محاصره کردیم و اصغر و تیمش از پشت ده را محدود کردند. تا صبح همه جا را گشتیم، ولی کسی را پیدا نکردیم. برای احتیاط وارد ده نشدیم و همان اطراف کمین کردیم. بیرون روستا فقط دشت بود. یکی از بچه‌ها را فرستادم تا ماموستا را بیاورد. وقتی آمد، به او گفتم: «ما که به شما بدی نکردیم. هرجور خدمت‌رسامی بود ما به شما کردیم. شما گفتید وارد ده نشید، ناموس ما در خطره، ما هم نشدیم. الان اینها رو به ما تحویل بده.» ماموستا گفت: « اونها دیشب در رفتن. چند نفر از ما رو هم زدن و لت‌و‌پار کردن.» فهمیدیم که به زور به مردم می‌گفتند: «برید رو پشت‌بوم و رزمنده‌ها رو بزنید.» مردم روستا هم چون دوست نداشتند با آنها همکاری کنند، در خانه‌هایشان پناه گرفته بودند. البته چند نفر از مردم روستا را که با آنها همکاری نکرده بودند، به شدت زخمی و فرار کرده بودند.

احتمال دادیم؛ اعتراض آن روستایی برای خاموش‌کردن پروژکتورها، نقشه‌ای بود تا ضدانقلاب همراه با گوسفند‌ها وارد ده شوند، چون همان شب به ما حمله شد. پس از گفت‌و‌گو با ماموستا، دهقان‌پور همراه آمبولانس و سایر تجهیزات از راه رسید. بچه‌ها را به خط کردیم. هر چه گشتیم زخمی و مجروح پیدا نکردیم. گفتم: «پس اون همه ناله و سوختم، سوختم چی بود؟» پرس‌و‌جو کردم و فهمیدم با شلیک آر‌پی‌جی، دو سماور بزرگ که رو تاقچه بود، در اثر موج انفجار پایین افتادند و آب جوش روی بچه‌هایی ریخته بود که زیر آن خوابیده بودند. البته خودشان هم فکر می‌کردند تیر خورده‌اند، حتی یکی از بچه‌ها پایش را باند‌پیچی کرده بود. چون شب بود، گمان می‌کرد تیر خورده و چون آب جوش روی پایش ریخته بود، فکر می‌کرد خونریزی دارد. دهقان‌پور گفت: «تو که گفتی زخمی دادم. اینها که الحمدلله صحیح و سالم هستند!» جون تو نصف این بچه‌ها دیشب زخمی شده بودن! مثل اینکه آب جوش ریخته بود روی اینها.»

دهقان‌پور برای مأموریت دوباره به عقب برگشت و فرماندهی به من واگذار شد. فردای آن روز ده را ترک کردیم و پس از چهار روز اقامت در آنجا، به طرف زندان شهری‌‌کند راه افتادیم. بیرون ده یک رودخانه بود و کنار آن هم یک جاده. از جاده عبور کردیم و به یک ارتفاع رسیدیم. از آن بالا رفتیم، بعد از صعود ارتفاع دیگری دیدیم که باید از آن بالا می‌رفتیم تا به روستای شهری‌کند می‌رسیدیم. به راهمان ادامه دادیم و نزدیک روستا رسیدیم. ما پیاده رفته بودیم تا ارتفاعات را پاک‌سازی کنیم و راه برای آمدن بقیة یکان‌ها امن شود. نیروها باید از مسیر‌های دیگر و با ماشین خود را به روستا می‌رساندند. وقتی ارتفاعات را بدون درگیری گرفتیم و منطقه را پاک‌سازی کردیم، به یکان‌ها اطلاع دادیم تا راحت بتوانند از جاده به طرف شهری‌کند بیایند. اگر ما ارتفاع را نمی‌گرفتیم، جاده‌ای که قرار بود نیروها از آن به روستا بیایند، زیر پوشش ضد‌انقلاب قرار داشت و امنیت لازم برای آمدن نیروها فراهم نمی‌شد. ضمن اینکه با تسلط بر آن ارتفاع، دیگر کسی نمی‌توانست از پشت به ما حمله کند.

پیش از حمله به زندان، یک گروهان به فرماندهی ستوان مصطفی دائمی به ما ملحق شد. آنها از همان جاده و با یک آیفا خود را به ما رساندند. مرتضی آذر‌هوشنگ و شهید احمد برین هم به عنوان فیلمبردار همراهشان بودند. این دو به ما گفتند: «ما هم با شما می‌آییم.» به مرتضی گفتم: «آخه مرد حسابی، تو که دوربینت سوپر هشته، مگه پروژکتور ندارم، اما دلم می‌خواد بیام. مگه فقط شما باید حال کنید.» گفتم: «تو سلاحت دوربینه.»

گفت: «نه یه اسلحه هم آوردم.» گفتم: «اگه بخواهید با ما بیایید، خیلی سخته؛ نمی‌تونید.» سرانجام قبول کردیم با ما بیایند. دوربین و کوله‌اش هم همراهش بود.

پانزده نفر را در ارتفاع مستقر کردیم و بقیه راهی ده شدیم. از این ارتفاع تا زندان، پنج، ‌شش کیلومتر فاصله بود. من و مرتضی در آیفا کنار هم نشستیم تا به طرف ده حرکت کنیم. به مرتضی گفتم: «پس تو، توی این آیفا بشین و من با جیپ جلویی می‌رم.» من، مصطفی دائمی و شهید صمد عزیزخانی سوار جیپ شدیم و راه افتادیم . مصطفی گفت: «مرادی پنجره رو باز کن.» زیپ پنجره جیپ را باز کردم. مگسی در ماشین بود که با دستش آن را گرفت و از ماشین انداخت بیرون و گفت: «از اینجا به بعد رو پیاده بیا. از اون موقع تا حالا سوار شده، هر جا می‌ریم، با ما می‌آد، پدر ما رو در آورده.»

من و مصطفی قرار نبود در این عملیات شرکت کنیم، چون هر دو مرخصی بودیم و تازه ازدواج کرده بودیم. یکی دیگر از بچه‌ها باید به این عملیات می‌آمد که بنا به دلایلی نشد. سرگرد احمد دادبین به ما گفت: «یکی از تیم‌ها فرمانده نداره و باید جای این نفر رو پر کنیم.» گفتم: «حاج احمد، مصطفی تازه ازدواج کرده، من جای مصطفی می‌آم.» مصطفی گفت: «نه، من می‌مونم.» سرگرد دادبین هم گفت: «پس هر دو بمونید و بعد از این عملیات برید مرخصی.» هر دو ماندیم. چون مصطفی از من ارشدتر بود، فرمانده یکی از گروهان‌ها شدم.

من و مصطفی و شهید عزیز‌خانی در ماشین می‌گفتیم و می‌خندیدیم. دویست سیصد متر نرفته بودیم که ناگهان به ما خبر دادند آیفای پشت سر ما چپ کرد و در رودخانه افتاد. به خاطر تاریکی هوا، راننده دید خوبی نداشت. ماشین در دره‌ای حدود چهار متر سقوط کرده بود. تعداد زیادی نیرو پشت آیفا نشسته بودند، نتوانستند در را باز کنند، روی هم افتادند و وقتی ماشین کاملاً برگشت، به بیرون پرت شدند. چون ته دره آب بود، بچه‌ها لجنی شده بودند. یک جا اسلحه‌ای کنار صندلی راننده بود که اسلحه با کمربند ماشین کاملاً چفت می‌شد. بعد از اینکه سقف ماشین روی زمین قرار می‌گیرد، اسلحه مانع از پایین آمدن سقف می‌شود. به این صورت راننده هم سالم ماند. راننده را در‌آوردیم. اسلحه در نمی‌آمد. مجبور شدیم قنداق اسلحه را بشکنیم و آن را در بیاوریم. همه را سوار سه چهار آیفای دیگر کردیم و راه افتادیم. . . . ادامه دارد

منبع : کلاه‌سبزها، ذاکری خطیر، سمیه، ذاکری خطیر، رضا، 1395، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی آجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده