کلاه سبزها : خاطرات نیروهای ویژه هوابرد
بخش بیستوهفتم : خاطرات سرهنگ علیرضا مرادی معرفی سرهنگ علیرضا مرادی در سال 1356 به استخدام نیروی هوایی ارتش درآمد که با شروع مبارزات و حوادث انقلاب، با فرمان امام خمینی (ره) از پادگان خارج شد و به ادامة تحصیل پرداخت. او دورة دبیرستان را سپری میکرد که جنگ شروع شد. برای اینکه بتواند به مناطق جنگی اعزام شود، در سال 1359 دوباره وارد ارتش شد، اما این بار تیپ 23 نیروهای ویژه را انتخاب کرد و همزمان با پدر و برادر خود به مناطق عملیاتی اعزام شد.

در سال 1363، امنیت پرواز در فرودگاه شکل گرفت و سرهنگ مرادی به همراه سایر نیروهای یکان رهایی گروگان  در فرودگاه مستقر شد. پیش از آن، این یکان فقط امنیت فرودگاه را بر عهده داشت و امنیت پرواز در هواپیما جایگاهی نداشت. از بین سیصد نفر کارکنان تیپ 23، 21 نفر برای حضور در اولین دورة یکان رهایی گروگان انتخاب شدند که مرادی جزو اولین نفرات بود. از دیگر افتخارات او، حضور در مناطق عملیاتی غرب، جنوب، شرق و شمال‌غرب (مرز آذربایجان) در طول هشت سال دفاع مقدس است.

سرهنگ علیرضا مرادی که جانباز 50‌‌‌ درصد جنگ تحمیلی است، در سال 1389، با سی ‌سال خدمت صادقانه بازنشسته شد. آخرین مسئولیت او فرماندهی یکان رهایی گروگان تیپ 65 نیروهای ویژة هوابرد است.

* حمله به زندان شَهری‌کَند

زندانی در روستای شَهری‌کَند، در شهرستان بوکان، قرار داشت که در دست چریک‌های فدایی و کومله‌ها بود. تعدادی از نیروهای جهادی، سرباز وظیفه، سپاهی و بسیجی را آنجا زندانی کرده بودند. این زندان در عمق کوه‌های صعب‌العبور و در سخت‌ترین منطقة سوق‌الجیشی قرار داشت و نفوذ به آن بسیار سخت بود. به بچه‌های نیرو مخصوص مأموریت داده شد تا شهری‌کند را از ضد‌انقلاب پاک‌سازی و زندانیان را آزاد کنند. بلافاصله پس از عملیات بیت‌المقدس، یعنی در تابستان 1361، به این مأموریت اعزام شدیم. آن زمان مقر ما، ساختمان دخانیات سقز و فرمانده گردان سرگرد احمد دادبین بود.

ساعت 4 بعد‌از‌ظهر، با هشت خودروی آیفا، دو ریو، دو آمبولانس و چند جیپ که هجده ماشین می‌شد، حرکت کردیم. همة گردان راهی مأموریت شد. از جمله کسانی که در این عملیات حضور داشتن، ستوان عباس اسماعیلی، مصطفی دائمی، عزیز‌خانی، شهید کاظم قمی‌نژاد، مرتضی آذر هوشنگ، شهید احمد برین، اصغر تار‌گلی‌زاده و . . . بودند.

پس از اینکه به ارتفاعات شهر بوکان رسیدیم، از ماشین‌ها پیاده شدیم. چون تمام ارتفاعاتی که سر راهمان قرار داشت، آلوده بود، شروع به پاک‌سازی منطقه کردیم. ارتفاع به ارتفاع جلو می‌رفتیم؛ به اصطلاح پنجه‌گربه‌ای پیشروی می‌کردیم. دسته به دسته با پاکسازی منطقه، نقطه به نقطه جلو می‌رفتیم. در هر دسته، دوازده نفر از بچه‌های نیرو مخصوص و حدود بیست‌سی نفر از نیروهای بسیجی و سرباز حضور داشتند. به لطف خداوند، در طول مسیر با ضد‌انقلاب درگیر نشدیم تا اینکه در امتداد جاده اصلی بوکان – سقز به جادة فرعی رسیدیم. این جاده به روستایی به نام آخکند منتهی می‌شد. تصمیم گرفتیم به آخکند برویم و در آنجا مستقر شویم. تقریباً ساعت 5 صبح به روستا رسیدیم. هدف از رفتن و ماندنمان در آن روستا تجدید قوا و رسیدن دیگر تجهیزات بود.

در ورودی روستا مدرسه‌ای بود که دقیقاً مجاور همان جاده فرعی قرار داشت. جاده‌ای هم در انتهای ده بود که به ارتفاعات شهری‌کند منتهی می‌شد. برای اینکه ساکنان ده اذیت نشوند، مدرسه بهترین جا برای استقرار بود. در بدو ورود، ماموستای ده را پیدا کردیم و به او گفتیم: «می‌تونیم چند روزی از این مدرسه استفاده کنیم؟» ماموستا هم استقبال خوبی از ما کرد و گفت: «اگه کاری، یا کمکی لازم دارین، به ما بگید.» یک گروهان به فرماندهی محمد دهقان‌پور در مدرسه مستقر شد، بقیه‌ گروهان‌ها هم در اطراف روستا قرار گرفتند. دهقان‌پور پس از انتخاب من به عنوان جانشین، روستا را برای آوردن امکانات و تجهیزات ترک کرد.

مدرسه پایین‌تر از ده قرار داشت. ساختمان آن تقریباً شبیه به یک واگن قطار بود. کلاس‌های آن درست مثل کوپه‌های قطار در یک طرف و راهروی آن نیز در طرف دیگر مدرسه بود. پنجرة کلاس‌ها رو به محوطة پشت مدرسه باز می‌شد که به دلیل سرمای زیاد، تیغه کشیده و آنها را کوچک‌تر کرده بودند. در راهروی ساختمان، پنجره‌های بزرگی قرار داشت که رو به حیاط مدرسه و روستا باز می‌شد. بزرگ‌ترین اتاق آن هم در انتهای راهرو شمالی – جنوبی بود که آن را اتاق فرماندهی کردیم. دو طرف این اتاق، پنجره داشت: یک پنجرة بزرگ که رو به روستا باز می‌شد و پنجره‌ای کوچک که مثل بعضی از پنجره‌ها تیغه کشیده بودند و رو به محوطة پشت مدرسه باز می‌شد. سقف مدرسه هم شیروانی بود.

غروب روز اول، حدود هزار گوسفند وارد روستا و در میدان‌گاه آن جمع شدند. اهالی فانوس به دست می‌آمدند و پنجاه تا صد رأس گوسفند را جدا می‌کردند و می‌رفتند. هوا تاریک بود و مردم در جدا کردن دام‌هایشان مشکل داشتند. پروژکتور آیفاها را روشن کردیم تا مردم راحت‌تر دام‌هایشان را جدا کنند و ما هم ذئبه آنها کمک کرده باشیم. روز بعد هم این کار را کردیم، اما ناگهان یکی از روستاییان جلو آمد و با عصبانیت به ما گفت: «برای چی این چراغ‌هاتون رو روشن می‌کنید؟» گفتیم: «می‌خواستیم کمکتون کنیم.» گفت: «نه. دختر و زنم که می‌آن گوسفند‌ها رو می‌برن، بچه‌های شما نگاهشون می‌کنن.» گفتیم: «نه بچه‌های ما نگاه نمی‌کنن. ما فقط می‌خواستیم به شما کمک کنیم.» با عصبانیت گفت: «نه آقا! خاموش کنید.» من هم به بچه‌ها گفتم که دیگر چراغ‌ها را روشن نکنند.

نزدیک غروب بود و هرکدام از ما در ساختمان مدرسه مشغول به کاری بودیم: نامه نوشتن، خاطره‌نویسی، تمیز کردن اسلحه و . . . تعدادی از بچه‌ها در کلاس‌ها و عده‌ای هم به دلیل کمبود جا، در راهرو خوابیده بودند. من و هفت هشت نفر از بچه‌ها از جمله اصغر تارگلی‌زاده در اتاق فرماندهی مشغول صحبت بودیم. فانوس روشن کردیم و وسط اتاق گذاشتیم. به بچه‌ها می‌گفتم: «شب‌های کردستان سکوتش ترسناکه، ولی صبح‌ها همین که خورشید می‌زنه، راحت بخوابید؛ امن امنه. با پایین رفتن خورشید، کردستان ناامنه و به محض بالا آمدن خورشید، اَمنِ اَمنه . . . چه خوبه الان که نشستیم یهویی یه آر‌پی‌جی بخوره اینجا.» هنوز حرف‌هایم تمام نشده بود که ناگهان یک آر‌پی‌جی از پنجرة بزرگ کلاس وارد و از پنجرة کوچک خارج شد و در محوطة پشت مدرسه منفجر شد. گلولة آر‌پی‌جی باید با اولین برخورد به پنجره منفجر می‌شد، ولی به طور معجزه‌آسایی این‌طور نشد. بعد، از سمت روستا پی‌در‌‌پی به ما آر‌پی‌جی شلیک می‌شد، طوری که سقف شیروانی مدرسه کاملاً از بین رفت. در همان حال، صدای نالة زخمی‌ها بلند شد. از روی شیشه‌های شکستة کلاس رد شدم و از اتاق بیرون رفتم به بچه‌ها گفتم: «زخمی‌ها رو پانسمان کنید.» وقتی شلیک‌ها برای لحظه‌ای قطع شد، خودم را با سرعت به حیاط مدرسه رساندم. چاله‌ای به عمق حدود یک متر در حیاط مدرسه بود که از آن برای زباله‌دانی استفاده می‌شد. آن را شیب‌دار کنده بودند تا آب باران هم داخل آن برود. سلاحم را گرفتم و داخل چاله پریدم تا ببینند از کجا به ما تیراندازی می‌کنند. ناگهان صدای زنی را شنیدم که داد می‌زد: «سربازان خمینی، ما با شما کاری نداریم. فرماندهان شما رو می‌خواهیم. دستاتون رو بذارید رو سرتون و آروم بیایید بیرون. اصلاً پیش ما نیایید و یه‌راست برید خونه‌هاتون. ما فرمانده‌هاتون رو می‌خواهیم. بهتون پنج دقیقه فرصت می‌دیم تا بیایید بیرون.» تعجب کرده بودم. پیش از آن شنیده بودم که ضد‌انقلاب نیروی زن هم دارد، ولی با چشم خودم ندیده بودم. با تهدید این زن، هم تعجب کردم و هم با خودم گفتم: «بالاخره یه زن هم ما رو تهدید کرد.» پنج دقیقه گذشت و با شمردن لحظات پایانی ما را تهدید می‌کردند. . . . ادامه دارد

 

منبع : کلاه‌سبزها، ذاکری خطیر، سمیه، ذاکری خطیر، رضا، 1395، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی آجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده