تهران دانشکده افسری سال 1343، یوسف کلاهدوز دیپلم ریاضیاش را از دبیرستان جُوِینی قوچان گرفت. یکی از معلمهایش میگوید انتظار نداشتیم در آزمون دانشکدة افسری ارتش شرکت کند، که کرد و قبول شد و سال بعد رفت تهران؛ سال 1344، 19 ساله بود.یوسف خوشلباس بود و اهل ورزش. بدن آمادهای داشت. خیلی درشت نبود، اما چهارشانه و ورزیده بود. قد بلندی داشت؛ 181 سانتیمتر. در قوچان که بود عضو تیم بسکتبال شهر بود. لهجة غلیظی نداشت. کمحرف بود ولی خیلی زود با همدورهایهایش ارتباط میگرفت. در این دوره از زندگیاش اتفاق مهمی افتاد. با یکی از دانشجوهای افسری به نام حسن اقاربپرست آشنا شد؛ با هم دوست شدند و تا آخر عمرشان دوست باقی ماندند.

در خانواده حسن همیشه صحبت از سربازی امام زمان (عج) بود. حسن با تشویق پدر و برادر بزرگ‌ترش مهدی، رفت به ارتش. معتقد بودند برای کارهای تبلیغی لازم است؛ وارد محیط‌هایی مثل ارتش و سازمان‌های بزرگ دولتی شوند و افرادی را که زمینه اصلاح و هدایت دارند، به اسلام جذب کنند.

یوسف کلاهدوز و حسن اقا‌رب‌پرست در دانشکدة افسری شورایی درست کردند به نام «شورای شرافت». روزهای اول عضوهایی گرفتند و جلساتی در محوطة باز دانشکده گذاشتند. دربارة دانشکده و استادها و وضعیت دانشجوها صحبت می‌کردند. بعد کم‌کم بحث‌ها جدی‌تر شد؛ راجع به جایگاه افراد نظامی در جامعه، گوش به فرمان بودن، تبعیت از بالا دستی‌ها، اخلاق در ارتش، میهن‌پرستی، ارزش کشته شدن برای میهن و این‌جور مسائل. دانشجوها به شورای شرافت علاقه‌ و اعتماد داشتند، چون اعضای شورا از دانشجوهای ممتاز دانشکده بودند و ارتباط خوبی بین اعضای شورا و استادها شکل گرفته بود. شورا رابطی شد بین داشجوها و دانشکده. کم‌کم اعتبار پیدا کرد و اتاقی در اختیارشان گذاشتند. از آن به بعد جلسات شورا را در اتاق برگزار می‌کردند. تبلیغات شورا هم فعال شد. روزنامة دیواری هفتگی شورا به مسائل روز دانشکده می‌پرداخت. در کنار مطالب جدی، طنز و کاریکاتور هم بود و شاید حتی زبان طنز زبان اصلی روزنامه دیواری بود. از چون و چرای مقررات رسمی دانشکده می‌پرسیدند و از طرفی هم واکنش دانشجویان را به سخت‌گیری‌های افراطی اساتید و مسئولین دانشگاه منعکس می‌کردند. یک ستون مهم هم بود که در آن هر هفته جمله‌ای از نهج‌البلاغه می‌نوشتند دربارة منزلت، شخصیت و وظایف سرباز.

ترم سوم تحصیلش با استاد سید موسی نامجوی آشنا شد. آن روزها هیچ‌کس نمی‌دانست بعدها این دو، چه ماجراهایی با هم خواهند داشت. نامجوی، نقشه‌برداری درس می‌داد. نظامی خوش اخلاقی بود و به دانشجوها خیلی احترام می‌گذاشت. بعد از چند جلسه به حسن و یوسف توجه خاصی نشان داد و آنها را با دانشجوی مذهبی دیگری به نام محمد‌مهدی کتیبه که بعدها سرهنگ ارتش شد، آشنا کرد.

به پیشنهاد نامجوی، حسن اقارب‌پرست عضو یک سازمان مخفی شد؛ سازمانی که در بدنة ارتش تشکیل شده بود و هدفش ایجاد ارتباط بین ارتشی‌های مذهبی بود. این سازمان یکی از پیچیده‌ترین سازمان‌های مبارز قبل از انقلاب بود که به گارد جاویدان و حلقة محافظان شخصی شاه رخنه کرد و هیچ‌وقت لو نرفت. هر عضو این سازمان تنها با دو عضو دیگر در ارتباط بود و معمولاً تا چند سال از اسامی دیگر اعضا خبر نداشت.

حسن اقا‌رب‌پرست، دربارة عضویت در این سازمان، حتی به نزدیک‌ترین دوستش یوسف چیزی نگفت، تا این که در یک جلسة مخفی تشکیلاتی با او رو‌به‌رو شد و معلوم شد هر دو عضو این سازمان نظامی هستند. از آن روز به بعد دوستی حسن و یوسف آن‌قدر زیاد شد که انگار دو برادر بودند.

استاد نامجوی دانشجوهایی را که از نظر درسی ممتاز بودند و از خانواده‌های مذهبی به ارتش آمده بودند به جلسه‌ای خصوصی بیرون از دانشگاه دعوت می‌کرد و در زمینة آشنایی بیش‌ترشان را فراهم می‌کرد. توی آن جلسه فقط کتاب‌های مذهبی و تاریخ اسلام درس می‌دادند و حرفی از سیاست نمی‌زدند. هدفشان در کنار آموزش معارف دینی، شناخت عمیق‌تر دانشجوها بود. توی یکی از همین جلسات، نامجوی به یوسف سفارش کرد: «متوسط بودن برای شما اصلاً خوب نیست. باید همیشه ممتاز باشید. در همه چیز. در تحصیل، مطالعه، تفکر، آمادگی جسمانی. این‌طوری امین دیگران می‌شوید و برای کارهای بزرگ انتخاب می‌شوید. باید شخصیت مذهبی و اعتقاد و طرز فکرتان پوشیده باشد. هوشیار باشید و با رفتارتان به دیگران درس بدهید نه با زبانتان.»

منبع : کلاهدوز، حامد، مژه‌های سوخته، 1390، مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده