برای سرباز تا ارتشبد
من آدم ديگري شدم (5) از زماني كه به ياد دارم، هميشه شخصي مغرور و بي بند و بار بودم. از ابتداي ورودم به خدمت نيروي هوايي، سرپيچي كردن از دستورات، بخشي از وجودم شده بود. به طوري كه پس از بيست سال خدمت تنها يك بارترفيع گرفته بودم و خلاصه به هيچ صراطي مستقيم نبودم. زماني كه شهيد بابايي فرمانده پايگاه هوايي اصفهان بودند، يك روز بعدازظهر، مست ولايعقـل، تلوتلوخـوران به طـرف منـزل مي رفتم. به تقاطع يكي ازخيابان هاي نزديك خانه هاي سازماني رسيده بودم، چشمم به دو نفر افتاد كه به سوي من مي آمدند.

ابتدا اهميتي ندادم. جلوتركه آمدند متوجه شدم كه سرهنگ بابايي و محافظ ايشان است. لحظه اي با خود فكركردم اگر او متوجه شود كه من مشروب خورده ام شايد برايم گران تمام شود؛ ولي طبق عادت هميشگي باخود گفتم كه هرچه باداباد؛ حتي خودم را آماده كرده بودم كه چنانچه با اعتراض ايشان روبه رو شوم پاسخش را بدهم. درعين حال سعي داشتم تا از آنها فاصله بگيرم، ولي  من به هرطرف كه راهم را كج مي كردم آنها نيز به سمت من مي آمدند. لحظه ها برايم خيلي طولاني شده بود. گويي ساعت ها بود من درمحوطه اي كوچك به دورخود مي چرخيدم. زماني به خود آمدم كه سينه به سينه با آنها برخورد كردم. ديگر راهي برايم باقي نمانده بود. موسي صادقي، محافظ شهيد بابايي گفت: چطوري آقا؟

گفتم:  قربون تو.

پس از او سرهنگ بابايي گفت: حالتان چطور است؟

وسپس شروع كرد به احوالپرسي و من دست و پا شكسته به آنها پاسخ مي دادم. سعي داشتم زودتر دورشوم؛ ولي آنها پيوسته با من صحبت مي كردند. سپس شهيد بابايي به گرمي خداحافظي كرد و برخلاف انتظار من كوچكترين اعتراضي نسبت به وضع من بر زبان نياورد. او چنان صميمي و بامحبت از من جدا شد كه گويي عزيزترين دوست او بودم . وقتي به خودآمدم، حال عجيبي داشتم، آن شب تاصبح  لحظه اي چشم بر هم نگذاشتم؛ البته نه از ترس مجازات، بلكه دراين فكر بودم كه باتوجه به اين‌كه سرهنگ بابايي فرمانده پايگاه است و نسبت به احكام شرع به شدت حساس است، چرا هيچ اشاره اي  به وضع من نكرد و گذشته از اين با من گرم تر از هميشه برخورد كرد!

صبح فردا پيش محافظ ايشان، آقاي موسي صادقي، رفتم. پرسشي را كه درذهن داشتم  با او درميان گذاشتم. او گفت: فكرش را نكن.

گفتم: چرا او چيزي نگفت.

گفت: نفهميد

گفتم: امكان ندارد. حتماً فهميده است. من مي خواهم بروم پيشش.

آقاي صادقي گفت: پدرجان! فراموش كن.

گفتم: نه؛ حتماً بايد او را ببينم.

بالاخره با اصرار من، او مرا به دفتر سرهنگ بابايي برد. وارد اتاق كه شدم شهيد بابايي ازجا بلند شد و به من ‌خوش آمد گفت. گفتم: جناب سرهنگ آمده ام كه معذرت خواهي كنم.

گفت: براي چه؟

ـ با وجود اينكه ديروز من مشروب خورده بودم و شما با آن وضع مرا ديديد، چيزي نگفتيد و من بابت اين موضوع ناراحت هستم. نمي دانم در برابر شما چه بگويم.

بابايي حرف مرا قطع كرد وگفت:

ـ برادر عزيز چيزي نگو، من نمي خواهم راجع به كاري كه كرده اي حرفي بزني. مي داني اگر مرتكب گناهي شوي و پس از ارتكاب از عمل خودت پيش ديگران سخني بگويي مرتكب گناه بزرگتري شده اي. تو هركاري كه كرده اي پيش خداي خود مسئول هستي. من كه هستم تا از عملت پيش من اظهار شرمساري مي كني؟ اگرحقيقتاً از كرده خود پشيماني با خداوند عهدكن كه از اين پس عملت را اصلاح كني.

وقتي اوحرف مي زد چنان بي تكلف و دلنشين سخن مي گفت كه خود را در برابرش موري هم به حساب نمي آوردم. من زار و ناتوان بودم و نمي توانستم چيزي بگويم. سرش را پايين انداخت و چند لحظه درسكوت گذشت. سكوت سنگيني بود. احساس مي كردم با همه غرور و ناداني و لجاجتم در حال له شدن هستم. او گويي حال مرا درك كرده بود. سرش را بلندكرد و در حالي‌كه دستش را به طرف من دراز مي كرد گفت:

ـ خداحافظت باشد برادر،  ان شاءالله موفق خواهي شد.

خدا حافظـي كردم و از اتـاق بيـرون آمدم. وقتي آقاي صـادقي مرا ديد با شگفتي پرسيد: چه شده؟

فقط نگاهي به او كردم و با صدايي گرفته به او گفتم: خداحافظ آقا موسي.

از آنجا كه خارج شدم، احساس كردم كه از نو متولد شده ام. زيرا آ‌ن ملاقات كوتاه آتش به جانم انداخته بود و از آن روز به بعد سرنوشت من تغييركرد. از آن لحظه با خود عهد كردم كه ديگر لب به شراب نزنم و به واجبات ديني عمل كنم. اكنون بيش از يازده سال از آن روز مي گذرد و من زندگي خوش و آرامم را مديون آن ديداركوتاه هستم. من هرگز او را فراموش نخواهم كرد و هرسال براي تجديد ميثاق به زيارت مرقدش مي روم و به او مي گويم تا زنده ام سعادت و آرامش خود و خانواده ام را مديون تو هستم.

منبع: برای سرباز تا ارتشبد، صادقی گویا، نجاتعلی، 1387، ایران سبز، تهران

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده