کلاه سبزها : خاطرات نیروهای ویژه هوابرد
بخش بیستوششم : خاطرات سرتیپ دوم ستاد مجتبی اصلانی حمله به گردان زینالقوس عراق . . . قمقمه کنارش افتاده بود، ولی گفت: «بیا آب بریز توی دهن من.» گفتم: « واقعاً نمیتونم بلند بشم.» دیدم دستش را دراز کرد و قمقمه را برداشت. خیالم راحت شد. گفت: «همه رو بخورم؟» گفتم: «مال تو؛ بخور.» دیدن یک انسان در آن شرایط و نبود امداد و کمکرسانی بسیار دردناک وکُشنده بود. به او گفتم: «تو برای چی اومدی جنگ؟ من نظامی هستم و داوطلب شدم برای این کار، تو برای چی اومدی؟» گفت: «دوست دارم از کشورم دفاع کنم.» قمقمه را سرکشید. اشهدش را گفت و مظلومانه شهید شد.

نگاهی به اطرافم کردم. دیدم همه‌جا پر شده از پیکر شهدا، که یکی هم پیکر دو نیم شدة شهید هاشمیان بود. سمت راستم، کمی دورتر از پیکر آن شهید بسیجی، فرامرز فرنیا را دیدم. خیلی باهم صمیمی بودیم. رو کرد به من و گفت: «مجتبی زنده‌ای؟» گفتم: «آره» گفت: «من هم زنده‌ام» حس شوخ‌طبعی‌اش گل کرده بود. گفت: «کبریت داری؟» گفتم: «نه، ولی فندک دارم.» گفت: «می‌آم ازت می‌گیرم.» گفتم: «می‌خوای چی‌کار؟» گفت: «خسته شدم اینجا، می‌خوام یه سیگار بکشم.» گفتم: «می‌تونی بیای اینجا؟» گفت: «می‌آم.« گفتم: «می‌زننت.» گفت: «نه؛ می‌آم.» با خودم گفتم: «لااقل اینجا تنها نَمیرم. یکی کنارم باشه تا شناسایی بشم. لااقل یکی‌مون رو شناسایی کنن.» فرامرز بلند شد و با سرعت تمام در آن دشت صاف به طرف من دوید. همین‌طور که می‌آمد، زیر پایش را به رگبار بسته بودند. به من که رسید، خودش را کنارم انداخت. به او گفتم: «دیگه تکون نخور. . . حالا چی‌کار کنیم؟ اینجاگیر کردیم. این همه شهید دادیم. فکر کنم عملیات تموم شد. ما زیادی جلو اومدیم.»

ساعت 10 صبح بود. همین‌طور که با فرامرز حرف می‌زدم، دیدم در صد متری سمت راستمان، چند نفر به طرف ما می‌آیند. فرنیا گفت: «اینها بچه‌های خودمون هستن.» گفتم: «نه. عراقی‌اند ما زیاد اومدیم جلو.» خوب که دقت کردیم، متوجه شدیم لباس‌هایشان سبز است و در حال غارت پیکر شهدا هستند؛ پلاک، ساعت، پول و چسزهای با ارزش را بر‌می‌داشتند. گفتم: «بیا برگردیم. ولی باید سه کیلومتر تو دشت صاف با سرعت بدویم؛ می‌تونی؟» گفت: «آره» گفتم: «پس من می‌دوم، تو مراقب باش. بعد تو بدو، من مراقب هستم. اگه دوتایی بریم، ما رو می‌زنن.»

بسم‌الله را که گفتیم، شروع کردم به دویدن. با تمام سرعت و به حالت زیگزاگی می‌دویدم. رگبار گلوله بود که به اطرافم ‌می‌خورد. بعد از ده ثانیه شیرجه زدم روی زمین. تا آن موقع هیچ‌وقت آن‌قدر تند ندویده بودم، بعد از آن هم نتوانستم با آن شدت بدوم. نوبت فرنیا بود. مثل من با سرعت دوید و ده ثانیه بعد شیرجه زد روی زمین. دوباره نوبت من شد. همان‌طور می‌دویدم و به عقب برمی‌گشتیم، در حالی که عراقی‌ها ما را به رگبار گلوله بسته بودند. همین‌طور پیش می‌رفتیم تا اینکه ماشین نیسانی را دیدم که در آن دشت افتاده بود. پشت آن پناه گرفتیم. فوری به فرامرز گفتم: «از اینجا بریم.» چون ماشین را به راحتی می‌توانستند با موشک بزنند. به همان شیوة قبلی، به سرعت آنجا را ترک کردیم. آن چند عراقی همچنان در حال غارت شهدای ما بودند.

سه کیلومتر دویدیم تا به خاکریز گردان زین‌القوس رسیدیم؛ خاکریزی که سقوط کرده بود. سروان پارسا را دیدم که درازکش در حال رسیدگی به یکی از بچه‌های سپاه بود.تیر درست به شقیقة مجروح خورده بود. پارسا گاز استریل را درآورد و داخل سرش فرو کرد. به من گفت: «مجتبی، هاشمیان کجاست؟» گفتم: «شهید شده.» گفت: «مطمئنی؟ » گفتم: «بله» با اینکه سه کیلومتر عقب‌تر آمده بودیم، ولی هنوز ما را می‌زدند، البته نه با شدت قبل، پارسا به خاطر شلیک تک‌تیر‌انداز‌های عراقی، دراز‌کش آن سپاهی را پانسمان می‌کرد. به پارسا گفتم: «بیژن این چرا این‌جوری شده؟» گفت: «تیر خورده توی سرش.» گفتم: «این چیه؟» گفت: «گاز رو کردم تو سرش تا خونریزیش بند بیاد.» زخم آن‌قدر بد و غیر‌قابل تحمل بود که حتی نمی‌شد به آن نگاه کرد، ولی سروان پارسا با دلسوزی به مجروح کمک می‌کرد. از پارسا خداحافظی کردیم و به عقب برگشتیم. وقتی به بچه‌ها رسیدیم. ظهر شده بود و وقت ناهار. برای بچه‌ها ناهار آوردند.

وقتی برادرم به خاکریز عراقی‌ها می‌رسد، از یکی از بچه‌ها می‌پرسد: «مجتبی کجاست؟» او هم می‌گوید: «فرمانده تیم من بود و شهید شد.» برادرم می‌پرسد: «خودت دیدی؟» او هم پاسخ می‌دهد: «آره.» برادرم هم باور می‌کند که من شهید شده‌ام و به مادر و خواهرم در تهران اطلاع می‌دهد که مجتبی شهید شده است. دامادمان هم عکسم را بر می‌دارد تا اعلامیه چاپ کند. وقتی من و فرامرز فرنیا از راه رسیدیم، برادرم من را که دید، به سمتم دوید و من را در آغوش گرفت. بغضش ترکید. بقیة بچه‌های گردان هم گریه می‌کردند. یکی آن وسط گفت: «آخه مادرتون چه گناهی کرده که هر دو شما تو جبهه هستین.» اصلاً نمی‌شد یکی از ما به عقب برگرده؛ نه من طاقت می‌آوردم عقب بمانم. نه برادرم طاقت دوری از جبهه را داشت. از همة کسانی که دنبال عراقی‌ها رفتیم، فقط من و فرنیا زنده ماندیم. برادرم پرسید: «چیزی خوردی؟» گفتم: «نه» چون از صبح درگیر بودیم، خیلی گرسنه و تشنه بودم. همان لحظه ماشین تدارکات آمد و با خودش مرغ آورد. برادرم رفت و برایم غذا گرفت. آن موقع ظروف یک‌بار مصرف نبود، به خاطر همین، برادرم مرغ را بادست گرفت و آمد. هم‌زمان چهار‌پنج هواپیمای عراقی غرش‌کنان از بالای سرمان رد شدند. آن‌قدر پایین بودند که خلبان را می‌دیدیم. یک بمب در صد متری ما انداخت و سریع برگشتند عقب. من، فرنیا و برادرم مرغ به دست شیرجه زدیم توی خاکریز. بمب به اندازة یک اتاق سه در چهار، زمین را گود کرد. انفجار باعث شد تا همة کسانی که در دشت و دور از خاکریز بودند، به شهادت برسند. بعد از رفتن هواپیماها، برادرم بلند شد و با مرغ خاکی به طرف من آمد و گفت: «این مرغ رو که دیگه نمیشه خورد.» ناگهان دوباره صدای غرش هواپیمی شنیدیم. برگشتم و دیدم چهار هواپیمای اف-4 و اف-5 ایرانی و غرش‌کنان و با سرعت مافوق صوت، در ارتفاع بسیار پایین در حال پرواز هستند. با هیجان زیاد به فرنیا گفتم: «نیرو هواییه! نیرو هوایی داره می‌آد.» پرچم ایران را روی تِیل نامبِر جنگنده‌ها دیدم. آن‌قدر پایین بودند که خلبان‌ها و هِلمِت سفید روی گوششان را به خوبی می‌دیدم. از شوق دیدن هواپیماهای خودی، می‌خواستم دنبالشان بدوم. در آن موقعیت، حضور جنگنده‌های ایرانی قوت قلب زیادی به ما داد. این چهار فروند، به قول خلبان‌ها، سینه‌مال و با سرعت مافوق صوت از بالای سرمان رد شدند. یکی از هواپیماها پایین آمد . خاکریز عراقی‌ها را زد، مقرشان را کاملاً نابود کرد و رفت. عراقی‌ها هم به طرف آنها شلیک می‌کردند. هواپیماهای ما لرزش عجیبی در زمین ایجاد کرده بودند. آن لحظه انگار دنیا را به من داده‌اند. من در دیگر مراحل آزادسازی خرمشهر هم شرکت کردم تا اینکه در چهارمین مرحله مجروح شدم و به عقب برگشتم.

منبع : کلاه‌سبزها، ذاکری خطیر، سمیه، ذاکری خطیر، رضا، 1395، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی آجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده