سرباز در خاطرات دفاع مقدس
سقوط مرگبار بعد از اتمام دوران آموزشي، ما را به آمادگاه مهمات كرمان اعزام كردند. من آنجا در گروهان پاسدار خدمت ميكردم و خاطرهام مربوط به يكي از همين نگهبانيها است. نگهبانيهاي پادگان به صورت دو به دو انجام مي شد و هر شب يك وانت، سربازها را سر پستهايشان ميبرد و بعد از چند ساعت براي تعويض پست بر ميگشت. سختترين نگهبانيها هم مربوط به شبهاي تابستان بود كه از زور گرما به نگهبانها فشار ميآمد و شدت خواب آنها را كلافه ميكرد.

در يكي از همين شب‌هاي گرم تابستاني دو تا از نگهبان‌ها كه بايد در مسير رودخانه گشتي مي‌دادند و آنجا را زير نظر مي‌گرفتند، به دليل خستگي زير يكي از پل‌ها رفتند و در تمام مدت نگهباني‌شان خوابيدند.

بعد هم كه سر و كله وانت تعويض نگهباني پيدا شد، اين دو سرباز بيدار شدند و به طرف وانت راه افتادند. پست‌ها عوض شد و آن دو از اين كه حسابي خوابيده‌اند و كسي هم متوجه‌شان نشده با احساس رضايت و خوشحالي سوار وانت شدند، اما ماشين هنوز چند متري از محل نگهباني دور نشده بود كه يكي از آن دو نگهبان متوجه شد جيب خشابش را در محل نگهباني جا گذاشته و با خودش نياورده است. نگهبان از ترس اينكه مبادا به دليل بي‌احتياطي‌اش تنبيه شود يا پاسبخش متوجه خواب بودن او بشود، بدون اينكه به راننده حرفي بزند و از او بخواهد ماشين را متوقف كند، در آن تاريكي از پشت وانت به پايين پريد، اما متأسفانه وانت در آن لحظه روي پل بود و نگهبان نگون بخت در تاريكي شب متوجه اين موضوع نشد. به همين دليل از ارتفاعي بيش از هفت متر به پايين پرت شد و سرش به شدت با زمين برخورد كرد و جا به جا مرد. مرگ اين پاسدار خاطره تلخي بود كه تنها جدي نگرفتن نگهباني و مسائل آموزشي زمينه آن را فراهم كرده بود.

پيش چشمم لاله خندان مي‌شود        چشم من جاي شهيدان مي‌شود

از زمانه دور مي‌گردد دلم                  قاب عكس نور مي‌گردد دلم

كاش مي‌شد كنج دنج خاكريز            چشم خواب آلود مي‌شد اشك‌ريز

آه آن فوج كبوتر رفته‌اند                  آه سرداران بي‌سر رفته‌اند

آتشي دارد دل ديوانه‌ام                   من به گرد شمعشان پروانه‌ام

بوي مست واله مي‌آيد هنوز              بوي خون لاله مي‌آيد هنوز

سوته دل با ذكر يا هو آمدم             «ذوالفقاريه» علي گو آمدم

هر كجايش مي‌دهد بوي شهيد        دژ «شلمچه» با وضو وارد شويد

دارد اينجا يادگاري از شهيد            پادگان آسماني «حميد»

باز مي‌آيد نوا از «بو غريب»            از ديار آشناي «بو صليب»

باز هم  قسمت نشد اين سرنوشت       از «پل مارد» روم سوي بهشت

كاش امشب دست حق مي‌آفريد        يك قلم با جوهر خون شهيد

مي‌نوشتم خاطرات سنگرم               خاطرات لاله‌هاي پرپرم2

 

پا نوشته ها:

1- سرباز وظیفه نادعلی نجاتیان؛ جمعی لشکر 77 پیاده خراسان

2- سرهنگ صالح افشار تویسرکانی؛ معبر معراج، ایران سبز88

 

منبع: سرباز و خاطرات دفاع مقدس،صدیقی، سیامک،1388، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده