در کمین گل سرخ
بخش پنجاه و یکم: ساعت شش صبح، سرهنگ لطفی و سرهنگ نیاکی آمدند. همچنان که پیش بینی می کرد؛ مشکلی برای همکاری با او نداشتند. به دستور فرمانده جدید نیرو برگشتند بر سر یگان هایشان، لشگرهی16و92. سپس دو فرمانده بعدی آمدند. گفت: «آقایان، شما کم و بیش با وضعیت و روحیات من آشنا هستید، اوضاع جنگ و جبهه ها را هم می دانید. آیا حاضرید با من همکاری کنید؟»

علی فردای آن روز را هم در منطقه ماند. کار پاکسازی بوکان و استقرار نیرو در آنجا تا نزدیک غروب طول کشید. غروب به ارومیه برگشت تا به تهران برود. باید خود را به جلسۀ شورای عالی دفاع آن شب می رساند. فرصت هیچ کاری را نداشت حتی لباس رزمش را هم عوض نکرد. با همان لباس خاکی رنگی که هیچ درجه ای روی شانه اش نبود و خود آن را لباس بسیجی نامیده بود، به سوی تهران به راه افتاد. تو هواپیما یادش آمد که ژ-3 قنداق تاشو یی اش هم در دستش است!

«علی صیاد شیرازی» به مجلس که رسید مدتی از شروع جلسۀ شورا می گذشت. احساس کرد؛ در آن تمیزی راه روهای ساختمان، اوضاع لباس و سر و وضعش خیلی به ذوق می زند. مدتی درنگ کرد که به دانشکدۀ افسری برگردد، لباس مناسب تری بپوشد، اما ناگهان تصمیم گرفت؛ با همان هیأت و ترکیب داخل اتاق شود.

 به هر حال مملکت در حال جنگ بود،  باید همه این را درک می کردند. اتفاقاً تعدادی از فرماندهان لشگرهای عمل کننده در عملیات اخیر هم در آنجا بودند و نسبت به انتصاب او شاکی بودند و فرماندهی نیرو را فراتر از قد و قامت او می دانستند! بعضی از آنها بر خلاف آداب و رسوم ارتش و نظام، حتی نتوانستند ناخوشنودی خود را از این مسأله در حضور سران کشور پنهان کنند.

رفتیم در جلسه، در آنجا مسؤولین حضور داشتند. چهار فرمانده لشگر ارتش هم در جلسه بودند. وقتی وارد شدم، با خود گفتم: با این ها چگونه برخورد کنم، چون سن و سالشان از من بالاتر بود و من عملاً سرگرد بودم.  درست است به من سرهنگی موقت داده بودند، ولی در ارتش فرهنگ درجه مطرح است. حتی یک روز ارشدیت هم حرف است و یکی که نسبت به دیگری ارشد تر است، احساس امتیاز می کند، چه برسد به این که چند سال ارشد تر باشد و دوره های بیش تری دیده باشد!

چهار فرمانده لشگر در آنجا بودند که این چهار تا، به صورت طبیعی، درجه هایشان سرهنگی بود.

بعضی از آنها در سطح بازنشستگی بودند. اول فکر کردم که با این چهار نفر چکار کنم تا در اولین برخورد از من دوری نکنند. درجه نداشتم و با تفنگ هم بودم. رفتم داخل. تصمیم گرفتم به همۀ آنها سلام کنم؛ برخلاف مقررات ارتش که باید به فرمانده سلام بدهند. گفتم: سلام می کنم؛ درجه که ندارم، حالا کی به کی است!

سلام کردم و چهار تا جواب گرفتم. چهار جواب که از نظر روانی، به این ترتیب بود: یکی جواب سلام را خیلی محبت آمیز داد؛ که من با شما دوست هستم. آن شخص، زمانی که در کردستان بودم، لشگرش تحت امرم بود و من او را منصوب کرده بودم. در نتیجه، با سابقۀ دوستی جواب سلامم را داد و احساس محبت کرد.

یک فرمانده آمد سلام کرد. در چهره اش نگاه کردم. حدود پنجاه و سه یا چهار سال داشت؛ شهید سرتیب«نیاکی» فرمانده«لشگر92 زرهی اهواز». او آن قدر مقید به قوانین و مقررات نظامی بود که چون فرمانده نیرو بودم، طبق مقررات جواب سلام مرا داد.

 احترام نظامی محکم ولی خشک به جا آورد. در آن جواب سلام، محبت قلبی نبود. چون نظامی بود، طبق مقررات به وظیفه اش عمل کرد. یعنی به خودش قبولانده بود که باید جواب سلام را با احترام نظامی محکم بدهد.

سومین چهره، با یک حالت تحقیر و حالتی که برایش خیلی سخت بود، دستش را دراز کرد و دستی داد.  در آن نه آثار محبت بود و نه انضباط نظامی.

چهارمی به من پشت کرد و نگاهش را به آن طرف چرخاند. خودش را زد به این که اصلاً مرا ندیده. معلوم بود که در درونش جنگی برپا است و برایش سخت است؛ حتی جواب سلام مرا بدهد که احساس کند من فرمانده جدید نیروی زمینی  شده ام و او احساس کند؛ موظف است به عنوان یکی از فرماندهان لشگر، احترام نظامی اعمال کند. او اعتنایی نکرد.

همۀ این ها در یک لحضه رخ داد؛ ولی برای من پایۀ خوبی بود. اولین بهره برداری که از این صحنه کردم، گفتم: آقایان فرماندهان لشگر ها، فردا تشریف بیاورند دفتر من.

باید زود تر در انتصابات تجدید نظر می کردم و می دیدم چه کسانی با من کار می کنند.

پرسیدند: کی بیاییم؟

گفتم: شما و شما ساعت شش، شما و شما ساعت هفت.

آنها را بر مبنای برخوردشان طبقه بندی کردم. روحیۀ اولی و دومی آهنگی داشت که حس کردم می توانیم با هم همکاری کنیم. با دو نفر دیگر باید جداگانه صحبت می کردم تا از نظر روانی تداخل پیدا نکند.

فردا صبح سپیده سر نزده، فرمانده جدید نیرو در لویزان در دفتر کارش بود. تا او به تهران برسد، تعدادی از دوستانش ستادی تشکیل داده بودند و بعضی کارهای مقدماتی را انجام داده بودند.

شاید علی در آن لحظه روزی را به یاد آورد که برای اولین بار به اینجا آمده بود. تیمسار اویسی فرمانده نیرو او را به خاطر موفقیتش در آمریکا، به حضور خواسته بوده. علی از کرمانشاه خود را به تهران رسانده بود، اما سه روز پیاپی از صبح تا غروب، پشت در اتاقِ تیمسار ماند تا فقط چند لحظه او را ببیند!

ساعت شش صبح، سرهنگ لطفی و سرهنگ نیاکی آمدند. همچنان که پیش بینی می کرد؛ مشکلی برای همکاری با او نداشتند. به دستور فرمانده جدید نیرو برگشتند بر سر یگان هایشان، لشگرهی16و92. سپس دو فرمانده بعدی آمدند.

گفت: «آقایان، شما کم و بیش با وضعیت و روحیات من آشنا هستید، اوضاع جنگ و جبهه ها را هم می دانید. آیا حاضرید با من همکاری کنید؟»

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده