کلاه سبزها : خاطرات نیروهای ویژه هوابرد
بخش بیستوپنجم : خاطرات سرتیپ دوم ستاد مجتبی اصلانی حمله به گردان زینالقوس عراق پنج ساعت پیادهروی، متوجه شدم وقت نماز است. به فرمانده گردان،سروان اسدی، گفتم:«موقع نمازه.» گفت: «نمیتونیم بایستیم.» نیت کردیم ونمازمان را در حرکت خواندیم. آن نماز یکی از شیرینترین و دلنشینترین نمازهایی بود که در عمرم خواندم. به همه اعلام کردیم نمازشان را در حال حرکت بخوانند. برخی وضو داشتند و تعدادی هم تیمّم کردند. متوجه شدم همه از خواندن آن نماز لذت بردند وحس خوبی داشتند.

 حمله به گردان زین‌القوس عراق

اردیبهشت 1361 در آبادان مستقر بودیم. مدت‌ها پیش از آغاز عملیات بیت‌المقدس، مشغول شناسایی منطقه بودیم. همة نیروها در تکاپو و جنب‌و‌جوش بودند. 9 اردیبهشت، فرمانده گردان، سروان احمد اسدی به من گفت: «مجتبی، بیا این کالک. باید بریم گردان زین‌القوس عراق را بزنیم. با اختلاف یک ساعت‌و‌نیم تا دو ساعت جلوتر از بقیة یکان‌ها باید برویم. عملیات هم هنوز کشف نشده است؛ آتش تهیه نداریم. حرکت می‌کنیم، رسیدیم به خاکریز، خاکریز رو می‌زنیم. وقتی زدیم، عملیات شروع می‌شه.» گفتم: «با چه گرایی؟» گفت: «گرای 281 ببند.»

صد نفر از بچه‌های نیرو مخصوص و پانصد نفر از بچه‌های بسیج گردان علی‌بن‌ابیطالب (ع) ساوه به عنوان گردان خط‌شکن آماده شدند. مبدأ حرکت ما جایی به نام خانة بهرام در نزدیکی پل کارون بود که منطقة پراکندگی عملیات بیت‌المقدس محسوب می‌شد. شبانه حرکت کردیم. به عنوان ناوبر، گرا را بستم و پس از چند ساعت پیاده‌روی، به فرمانده گردان که کنارم بود، گفتم: «اینجا میدونه مینه.» گفت: «کجا؟» گفتم: «من رفتم شناسایی، می‌دونم اینجا پر از مینه.» گروهبان صالحیان، پیکه دستش گرفت و هر صد متر یا 125 قدم، یک پیکه روی زمین می‌کوبید تا مسیر را برای آمدن بقیه امن کند. همگی پشت سر او در سکوت مطلق رادیویی حرکت می‌کردیم. لحظات به سختی می‌گذشت. هر قدمی که بر‌می‌داشتم، با خودم می‌گفتم: «تا چند ثانیه دیگه، این پا مال من نیست.» موضوع را به دوستانم گفتم. آنها گفتند: «چرا اینطور فکر می‌کنی؟» می‌گفتم: «جون می‌دونم داریم تو میدون مین راه می‌ریم.» در لحظات سخت و نفس‌گیر عبور از میدان مین، کنترل بسیجی‌های کم سن‌و‌سال و برقراری نظم در بین آنها کار بسیار دشواری بود. آنها نظامی نبودند و داوطلبانه و با کمترین آموزش، جان خود را کف دست گرفته و همراه ما بی‌محابا در میدان مین قدم می‌گذاشتند. خیلی از آنها سیزده‌چهارده ساله بودند.

از میدان مین عبور کردیم، ولی در کمال تعجب، حتی یک مین هم منفجر نشد. یک گردان از یک میدان بزرگ مین به سلامت عبور کرد. این معجزه از الطاف بی‌کران الهی بود که آن شب شامل حال ما شد. بعد از پنج ساعت پیاده‌روی، متوجه شدم وقت نماز است. به فرمانده گردان،سروان اسدی، گفتم:«موقع نمازه.» گفت: «نمی‌تونیم بایستیم.» نیت کردیم ونمازمان را در حرکت خواندیم. آن نماز یکی از شیرین‌ترین و دلنشین‌ترین نمازهایی بود که در عمرم خواندم. به همه اعلام کردیم نمازشان را در حال حرکت بخوانند. برخی وضو داشتند و تعدادی هم تیمّم کردند. متوجه شدم همه از خواندن آن نماز لذت بردند وحس خوبی داشتند.

سپیده که زد، به خاکریز دشمن رسیدیم. پاهایم به یک سیم گیر کرد. فکر کردم تله است. نشستم و خوب دقت کردم. فهمیدم سیم تلفن است. قبل از روشن شدن هوا دقیقاً در خاکریز دشمن بودیم. به بغل‌دستی‌ام گفتم: «این رو قطع نکنید. این سیم تله نیست؛ سیم تلفنه.» عراقی‌ها تلفن‌هایی داشتند که اگر سیمش قطع می‌شد،  به آنها اعلام می‌کرد که خط ارتباطی‌شان قطع شده است.

همه به خاکریز رسیدند. عراقی‌ها متوجه حضور آن همه نیروی ایرانی در چند متری‌شان نشدند، تا اینکه یکی از نیروها اشتباهی سیم تلفن را قطع کرد. همان لحظه صدای یک نفر را شنیدم که به عربی گفت: «ارتباط قطع شده.» منور زدند و همة دشت مثل روز روشن شد. با روشن شدن دشت، دیدیم دقیقاً وسط خاکریز دشمن هستیم و بیست‌سی متر با عراقی‌ها فاصله داریم. سنگرهایی که ما به آنها رسیده بودیم، سنگرهای پدافندی بودند. با لو رفتن حضور ما، تیراندازی از طرف سنگر دشمن شروع شد. آتش تیر و خمپاره بود که سوی ما روانه می‌شد: با چهارلول، دوشکا، مسلسل و حتی موشک مالیوتکا که اغلب برای زدن بالگرد استفاده می‌شد. همان‌جا زمین‌گیر شدیم. اسدی سریع بی‌سیم زد و گفت: «ما درگیر شدیم.» حتی نفس کشیدن هم برایمان سخت و دشوار بود. زیر آن آتش سنگین، بچه‌ها مثل برگ خزان می‌افتادند و شهید می‌شدند.

یکی از بچه‌ها به نام هاشمیان، کنار من و سروان اسدی آمد و گفت: «باید یه کاری کنیم.» گفتم: «چی کار کنیم؟» گفت: «اگه اینجا بمونیم همه رو قلع‌و‌قمع می‌کنن. زنده نمی‌زارن از اینجا بریم. باید بزنیمشون.» شجاعت و جسارت بسیار زیادی لازم بود تا به کسانی شلیک کنیم که دست از روی ماشه بر نمی‌دارند. یک تصمیم جنگی بود که به دل خاکریز دشمن بزنیم، آن هم در شرایطی که حتی نمی‌توانستیم سرمان را بالا بیاوریم. تصمیم گرفتیم حمله کنیم. آر‌پی‌جی‌زن‌ها جلو آمدند. به آنها گفتیم: «به سمت خاکریزها شلیک کنین.» آنها هم بلند شدند، الله‌اکبر گفتند و موضع دشمن را زیر آتش گرفتند. با شلیک آر‌پی‌جی‌ها، سنگرهایشان منهدم شد. با انفجار سنگرها، بچه‌ها جسارت پیدا کردند و داخل خاکریز ریختند. با حملة ما، خاکریز عراقی‌ها سقوط کرد. پس از گرفتن خاکریز، دیدیم دشمن از پشت خاکریز در حال فرار است. پشت خاکریز عراقی‌ها جادة اهواز – خرمشهر بود که عراقی‌ها در آنجا دژ درست کرده بودند.

هوا کم‌کم در حال روشن شده بود. یک تیم از بچه‌های نیرو مخصوص که من، فرامرز فرنیا و هاشمیان جزو آن بودیم، دنبال عراقی‌ها دویدیم. حدود دویست نفر از بسیجی‌ها هم همین کار را کردند. دنبال یک گردان عراقی راه افتادیم. عراقی‌ها در آن دشت پهناور به طرف جادة اهواز – خرمشهر می‌دویدند تا به دژهایی پناه ببرند که خودشان ساخته بودند. دشت باتلاقی بود  و همه جا پر از گِل، به همین دلیل، خودروهایشان در گل ماند و مجبور شدند بقیة مسیر را پیاده طی کنند. آنها به طرف دژ می‌دویدند و ما هم به دنبال آنها. صد متر از ما جلوتر بودند. در حین دویدن به طرف هم شلیک می‌کردیم. البته آنها پشتیبانی آتش داشتند که شلیک چهار‌لول به طرف ما بود. چون آنها پشتیبانی می‌شدند، می‌توانستند خودشان را زود جا‌به‌جا کنند، ولی شرایط برای ما بسیار سخت بود. با وجود این، همچنان به دنبالشان می‌دویدیم و آنها را تعقیب می‌کردیم که ناگهان یک خمپاره کنارمان زدند. به سرعت روی زمین شیرجه زدم. سر تفنگم در گِل فرو رفت. می‌خواستم آن را بیرون بکشم که هاشمیان آمد و گفت: «مجتبی بدو!» گفتم: «برو دارم می‌آم.» او هم با هفت‌هشت نفر از بسیجی‌ها جلوتر رفت. تقریباً ده متر از من فاصله گرفتند که ناگهان یک خمپاره 120 درست وسط این چند نفر خورد و منفجر شد. این اتفاق آن‌قدر سریع افتاد که من هنوز دراز‌کش بودم. سرم را که بلند کردم، دیدم هاشمیان بدنش به دو نیم شده و همراه بقیة بسیجی‌ها یه شهادت رسیده است. با دیدن آن صحنة دردناک، ناگهان به یاد فرزندانش افتادم و تصویرشان جلوی چشمانم آمد. دوپسر داشت. یکی از آنها دوساله و دیگری هنوز یک ماهش تمام نشده بود. هاشمیان بلافاصله بعد از تولد پسر دومش راهی مناطق جنگی شده بود.

پس از شهادت هاشمیان، زمین‌گیر شدیم، چون به جادة اهواز – خرمشهر رسیدیم که دژ عراقی‌ها در آنجا بود. فاصلة ما با دشمن کمتر از پنجاه متر بود. آنها روی دژ قرار داشتند و کاملاً بر ما مسلط بودند. همه پخش شدیم و دیگر نمی‌توانستیم جلوتر برویم؛ با کوچک‌ترین حرکتی ما را می‌زدند. همان‌طور دراز‌کش متوجه یک بسیجی شدم که ده متری من افتاده بود؛ مورد اصابت موشک مالیوتکا قرار گرفته بود و بدنش در آتش می‌سوخت. صحنة دلخراشی بود. مهماتی که به بدنش بسته بود، منفجر می‌شد. از سمت راستم صدای یا حسین، یا‌ حسین می‌آمد. متوجه پسربچة دوازده سیزده ساله‌ای شدم که به فاصلة پانزده بیست‌متری من افتاده و یک پایش قطع شده بود؛ از بسیجی‌های گردان علی‌بن‌ابیطالب (ع) بود. پشت سر هم می‌گفت: «یا حسین! یا حسین! قربون لب تشنه‌ات برم یا امام حسین (ع). می‌دونم چی کشیدی، تشنه‌ام.» گفتم: «چی شده؟» گفت: «پاهام قطع شده.» گفتم: «من چی کار می‌تونم برات بکنم؟» گفت: «بهم آب بده.» گفتم: «من اگه بلند بشم، بیام سمت تو، من رو هم می‌زنن. بذار ببینم چی کار می‌تونم برات بکنم.» با کارد سنگری یک کپه خاک جلوی سرم جمع کردم. چند لحظه نگذشت که یک خمپاره درست خورد همان جایی که من کپه خاک درست کردم. آهسته و آرام سرم را بلند کردم که یک گلوله به کلاه آهنی‌ام خورد و در آن گیر کرد. از شدت اصابت گلوله احساس کردم سرم در حال کنده شدن است. اگر کلاه آهنی روی سرم نبود، گلوله درست وسط پیشانی‌ام خورده بود. اوضاع را که اینگونه دیدم، به آن بسیجی گفتم: «نمی‌شه تکون خورد.» دو قمقمه همراهم بود. یکی را شربت آبلیمو پر کرده بودم و دومی را مهمات. قمقمه را به طرفش پرت کردم و گفتم: «این آبلیمو رو بخور. فقط یه دفعه نخور، چون خونریزی داری.» همین که قمقمه را پرت کردم، تیراندازی دوباره شروع شد. . . .  

منبع : کلاه‌سبزها، ذاکری خطیر، سمیه، ذاکری خطیر، رضا، 1395، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی آجا، تهران

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده