در کمین گل سرخ
بخش پنجاهم: اکنون وقت آن بود که سرهنگ صیاد و فرماندهانش برای گزارش این پیروزی به دیدار آقای رجایی بیایند و به او اطمینان بدهند که دیگر نگران نفوذ ارتش عراق از آن منطقه نباشند، اما افسوس که این دیدار صورت نگرفت. در همان ایام رجایی و باهنر بر اثر بمبی که یکی از عناصر وابسته به سازمان مجاهدین خلق در اتاق جلسه اشان گذاشته بود، سوختند و به خدا رسیدند. بوکان اکنون تنها شهر کرد نشین کشور بود که همچنان گرفتار سلطه ضد انقلاب بود. اگر این شهر آزاد می شد ارتباط دو استان کردستان و آذربایجان غربی بعد از دو سال دوباره برقرار می شد.

 پیش از این، در روزگار حاکمیت بنی صدر، سرهنگ صیاد مصمم به فتح آن شهر شده بود که از کار بر کنار شد و عجیب این که در همۀ این مدت، جانشینان او حتی این شهر کوچک را هم نتواسته بودند آزاد کنند!

بر اساس همان طرح قبلی، سرهنگ صیاد از دو محور میاندوآب و سقز به بوکان حمله می شد. قرارگاه عملیات در کنار سدی در جادۀ میاندوآب به بوکان تشکیل شد تا به منطقه عملیات نزدیک تر باشد. گردانی از تیپ سقز از جنوب وارد عمل شد و نیروهای تیپ گرگان به همراه تعدادی از نیروهای سپاه هم از محور میاندوآب شروع کردند.

اتفاقاً چند روز پیش از این عملیات، عملیات دیگری هم در جنوب شروع شده بود. عملیات ثامن الائمه(ع) برای شکستن محاصرۀ آبادان. این نخستین عملیات بزرگ ایران در جبهۀ جنگ با عراق بود. هر چند سرهنگ صیاد در آنجا نبود، ولی در پیروزی آن عملیات نقش مؤثری داشت، زیرا طرح اولیۀ این حمله از او بود.

عملیات شروع شد. نیروهای سقز با کم ترین مشکلی به ارتفاعات مسلط به بوکان رسیدند، اما نیروهای میاندوآب در میانۀ را به مشکل برخوردند و درگیری سختی بین آنان و ضد انقلاب در گرفت. حدود ظهر سرهنگ صیاد خودش را با موتور به محل درگیری رساند.

 به نیروها نظم وانضباطی بخشید. وقتی دید نیروهایش آن قدر بی احتیاطند که حتی توپ ها را به خط اول جنگ آورده اند، دادش درآمد و دستور داد هر چه سریع ترتوپ ها و توپچی ها را نجات دهند. در زیر گلوله های دشمن این کار انجام گرفت و او به نقطۀ دیگری رفت.

 آن روز  در آن لحظه هیچ کس نمی دانست که این سرهنگ در لباس بسیجی که آرام و قرار ندارد و در زیر آتش بی امان دشمن، پشت ترک محافظ سابق قاسملو، هر لحظه از نقطه ای به نقطۀ دیگری سر می کشد، فرمانده نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران است! حتی خودش هم نمی دانست!

جریان از این قرار بود که بعد از عملیات پیروز ثامن الائمه، در برگشت تعدادی از فرماندهان عالی رتبۀ جنگ به تهران هواپیمایشان سقوط کرد و همگی به شهادت رسیدند. فرماندهانی مانند تیمسار ولی فلاحی، رئیس ستاد مشترک ارتش، تیمسار سید موسی نامجو، وزیر دفاع، تیمسار فکوری فرمانده سابق نیروی هوایی، سردار یوسف کلاهدوز قائم مقام سپاه و محمدجهان آرا فرمانده سپاه خرمشهر.

حجت الاسلام ری شهری از طرف شورای عالی دفاع مأمور شد؛ برای جایگزینی تیمسار فلاحی با تعدادی افسران انقلابی ارتش مشورت کند.

آن روز صبح در آن جلسه، اولین کسی که نامش به زبان ها آمد؛ سرهنگ صیاد شیرازی بود. یکی از همرزمان سرهنگ نظر دیگری داشت. او که می دانست صیاد بیشتر مرد رزم است تا ریاست، پیشنهاد کرد؛

 تیمسار ظهیرنژاد به ریاست ستاد مشترک منصوب شود و سرهنگ صیاد برای فرماندهی نیروی زمینی.

آقای ری شهری نیز از این نظر دفاع کرد و بعد معلوم شد؛ نظر شورای عالی دفاع هم همین بوده است.  صیاد آن روز جوان ترین فردی بود که به چنین سمت مهمی منصوب می شد. مسؤولیتی که سال های پیش سرلشگر پیری برایش پیش بینی کرده بود! تیمسار یوسفی در پشت سر ستوان علی صیاد شیرازی گقته بود:

«نام این آدم را به خاطر بسپارید. من در ناصیۀ این جوان آن قدر لیاقت می بینم که اگر بخت یارش باشد و از شر حاسدان درامان بماند، روزی فرمانده نیروی زمینی ارتش ایران شود!»

حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی که در نبود رئیس جمهور، ریاست شورای عالی دفاع را به عهده داشت، در نامه ای به امام نوشت: محضر شریف فرمانده کل قوا حضرت امام خمینی(مدظله العالی). با توجه به انتصاب تیمسار ظهیرنژاد به سمت ریاست ستاد مشترک ارتش جمهوری اسلامی ایران، خدمت حضرت عالی پیشنهاد می گردد.

امام در ذیل نامۀ او موافقتشان را اعلام کردند و این مهم ترین خبر ساعت1400 روز نهم مهر بود. خبری که مردم نگران ایران را که بعد از حادثۀ سقوط هواپیمایی فرماندهان سخت نگران جنگ و جبهه ها بودند، از نگرانی به درد آورد.

اما سرهنگ صیاد، انتصابش را دیرتر از همۀ مردم ایران فهمید. او آن روز تا شب مشغول جنگ با ضد انقلاب بود.  به همت او مقاومت ضد انقلاب در آن محور درهم شکست و نیروهای مسلح توانستند؛ غروب به آستانۀ شهر بوکان برسند. اکنون همۀ نیروها از هر دو سو منتظر فرمان او برای حمله به شهر بودند، اما او گفت:

«تا فردا صبح کسی حق ندارد به سوی شهر تیری بیندازد.»

هر چند این فرصت باعث می شد؛ ضد انقلاب از تاریکی شهر استفاده کند و به نقطۀ دیگری بگریزد، اما در عوض شهر بدون درگیری جدی و آسیب دیدن افراد بی گناه پاکسازی می شد. سرهنگ بعد از توجیه این نظر به فرماندهانش به سوی قرارگاه برگشت.

عملیات را متوقف کردم و شب به قرارگاه برگشتم. دیدم همه دارند تبریک می گویند.

گفتم: ان شاء الله فردا کار تمام می شود، هنوز تمام نشده. فردا الحاق انجام می شود.

گفتند: نه، شما فرماندۀ نیروی زمینی شده اید.

ناخودآگاه غم و کراهتی در قلبم احساس کردم. با شنیدن این که شده ام فرمانده نیروی زمینی ارتش، احساس غم به من دست داد.

ریشه یابی کردم که این غم از چیست؟ غم را از فشار مسؤولیت و سنگینی اش و ناتوانی خودم برای اجرای آن دیدم. اگر بخواهیم تمام حساب ها را به خدا برسانیم، آدم برای انجام وظیفه و هر تکلیفی که انجام می دهد، مورد بازخواست قرار می گیرد.

عجیب تحت فشار قرار گرفتم. احساس کردم که خدایا، ما همین طوری داشتیم کار می کردیم، تازه با این فشار و سختی، توی دور افتاده بودیم که بتوانیم میدان را بفهمیم و احساس تسلط کنیم. هنوز این کار تمام نشده، کار سخت تر از آن روی دوشم گذاشتی!

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده