کلاه سبزها : خاطرات نیروهای ویژه هوابرد
بخش بیستوچهارم : خاطرات سرتیپ دوم ستاد مجتبی اصلانی * گرفتار در کوهستان . . . من به دنبال پیدا کردن راه، به تمام جهات میرفتم. دلم نمیخواست اسیر شوم؛ جوان بودم و ممکن بود زیر شکنجه دوام نیاورم و به عراقیها اطلاعات بدهم. با خودم میگفتم: «کشته بشم بهتر از اینه که اسیر بشم.» بدون توقف در منطقه میگشتم. میدانستم آنجا علاوه بر مار و عقرب، حیوانات وحشی مثل گراز زیاد هستند. مجبور بودم راه بروم تا از حملة حیوانات وحشی در امان بمانم. در آن پیادهرویها به چند پایگاه عراقی برخوردم و مجبور میشدم برگردم. در استتار کامل با محیط، مسیرها را طی میکردم. سلاحم را طوری گرفته بودم که بندش روی گردنم و دستم روی ماشه بود تا اگر کسی پیدا شد و خطری تهدیدم کرد، بنوانم از خودم دفاع کنم. صدتا فشنگ هم بیشتر نداشتم.

غروب شد. هوا خیلی سرد بود. فقط یک دست لباس استتار چهارجیب تنم بود و به شدت احساس سرما می‌کردم. دو تا الکل جامد و یک فندک نفتی همراه داشتم، ولی نمی‌توانستم خطر کنم. به خاطر پیاده‌روی انرژی زیادی از دست داده بودم. از شب قبل چیزی نخورده بودم و گرسنگی به من فشار می‌آورد. فقط یک شکلات جیرة جنگی همراهم بود. با خوردن شکلات تشنگی‌ام بیشتر شد.

شب شد. باز هم به راه رفتن ادامه دادم. توانی برایم نمانده بود. تصمیم گرفتم کمی بنشینم. پیش از استراحت، تیمم کردم و نمازم را در حالی خواندم که سلاحم را کنارم گذاشته بودم. بعد از نماز، کنار تپه‌ای نشستم.  اسلحه را روی سینه‌ام گذاشتم و همین که خواستم دراز بکشم، صدای فِس‌فِس از سوراخ کنار تپه شنیدم. خوب که نگاه کردم، دیدم دستم را لبة سوراخی گذاشته‌ام که لانة مار است. دیگر جای نشستن نبود. زود از جایم بلند شدم و راه افتادم. یال ارتفاعی را در پیش گرفتم و جلو رفتم. برای اینکه از منطقه خارج نشوم، زود برگشتم. خسته، گرسنه و تشنه آن‌قدر راه رفتم تا صبح شد. گرسنگی به من فشار می‌آورد و بی‌تابم کرد، اما تشنگی آزاردهنده‌تر بود. با خودم گفتم: «حالا که صبح شده، کمی بخوابم.» خیلی سردم بود و به شدت می‌لرزیدم. پناهگاهی پیدا کردم. کمی خار و خاشاک پیدا کرده و آتش مختصری روشن کردم. تقریباً یک ساعت در آن پناهگاه خوابیدم. وقتی بیدار شدم، به شدت تشنه‌ام بود. دنبال آب از پناهگاه بیرون آمدم. نگاهم به آب اندکی افتاد که در جایی جمع شده بود. جلوتر که رفتم، متوجه شدم گندابی پر از قورباغه بالا و پایین می‌پریدند. حالت تهوع بهم دست داد. لب‌هایم از تشنگی ترک خورده بود. با خودم گفتم: «خدایا، خودت کمکم کن.» بعد دست‌هایم را داخل گنداب کردم و روی لب‌هایم گذاشتم. تشنگی‌ام برطرف نشد. با قمقمه‌ام آب روی گنداب را برداشتم. قمقمه را نزدیک لبم بردم و خیلی کم از آن چشیدم. بوی تعفنش که به مشامم رسید، حالم بد شد. اصلاً نتوانستم بخورم؛ از خیر آب گذشتم. در آن لحظه یاد امام حسین (ع) افتادم. ماه محرم بود. من در منطقه بودم و توفیق شرکت در عزاداری را نداشتم. تشنگی من را بیشتر یاد امام حسین (ع) و کربلا می‌انداخت. با خودم گفتم: «تو کربلا همه تشنه بودن و با همون تشنگی جنگیدن، حالا تو هم طاقت بیار.» با این افکار حس مقاومت را در خود زنده می‌کردم.

یک جا نشستم تا برای گرسنگی‌ام فکری کنم. به اطرافم نگاه کردم. نه درختی، نه بوته‌ای؛ هیچی نبود، جز سنگلاخ و کمی آب گندیده. ناگهان چشمم به پرنده‌ای شبیه سار افتاد که تقریباً ده متری من نشسته بود. با خودم گفتم: «بهتره این سار رو بزنم تا لااقل گرسنگیم برطرف بشه.» تیراندازی‌ام خوب بود. با ژ-3 آن را نشانه گرفتم. دلم نمی‌آمد شلیک کنم، ولی برای زنده بودن باید از گرسنگی‌ام کم می‌کردم. هم فاصله‌ام با پایگاه‌های عراقی زیاد بود و هم می‌خواستم فقط یک تیر شلیک کنم که صدای آن جلب توجه نمی‌کرد. تیر ژ-3 بسیار پرقدرت است و یک حیوان عظیم‌الجثه را به راحتی از پا در می‌آورد. با وجود این، ناچار شدم شلیک کنم. جلو رفتم و دیدم بدن پرنده کاملاً متلاشی و پودر شده و فقط یک ران به اندازة یک چوب کبریت از آن باقی مانده است. همان ران را برداشتم، پرهای آن را کندم و نوک کارد سنگری گذاشتم. با آتش فندکم آن را کباب کردم و خوردم. آن‌قدر برایم خوشمزه و دلچسب بود که هنوز بعد از این همه سال، مزه‌اش را زیر زبانم احساس می‌کنم.

تمام روز را استراحت کردم. غروب دوباره راه افتادم. نزدیک صبح از صدای رودخانه و بوی گوگرد فهمیدم نزدیک رودخانة تلخاب هستم، اما نمی‌دانستم کجای رودخانه‌ام. همین‌قدر می‌دانستم که نیروهای ما در قسمت شمالی رودخانه مستقر هستند. به رودخانه که رسیدم، هوا کاملاً روشن شده بود. باید از رودخانه می‌گذشتم، ولی نمی‌دانستم چطور با پاهای تاول‌زده از آب گوگرد‌دار رد شوم. از شدت تاول، پوست کف پاهایم کاملاً کنده شده بود. سوزش شدید کف پاها و بوی مشمئز‌کنندة گوگرد را تحمل کردم و از عرض بیست متری رودخانه گذشتم. بعد از عبور از رودخانه، دیگر کوچک‌ترین توانی برای راه رفتن نداشتم. همان جا کنار رودخانه نشستم. تمام انرژی‌ام را از دست داده بودم. آن‌قدر نشستم تا ظهر شد. نگاهی به اطراف انداختم. در فاصلة دویست متری ارتفاعی بود که روی آن چند نفر با یکی دو قاطر ایستاده بودند. با خودم گفتم: «دیگه گیر افتادم.» صدایشان را می‌شنیدم، ولی تشخیص نمی‌دادم ایرانی هستن یا عراقی، نظامی هستند یا بومی. حتی از لباس پوشیدن آنها معلوم نبود، چون نور خورشید روی آنها افتاده بود و باعث می‌شد درست نتوانم آنها را ببینم. یک تیر شلیک کردند. دقت که کردم، فهمیدم صدای کلاشنیکف است. چون نیروهای ما بیشتر از ژ-3 استفاده می‌کردند، با خودم گفتم: «پس عراقی هستن.» وقتی تیر دوم و سوم را هم شلیک کردند، با خودم فکر کردم: «اینها من رو دیدن. اشکالی نداره، بهتره تیراندازی کنم تا بفهمن من هم مسلح هستم و طرف من نیان.» یک تیر شلیک کردم. بلافاصله صدای یک نفر را شنیدم که می‌گفت: «بچه‌ها پیدا شد.» این را که شنیدم، فهمیدم ایرانی هستند. احساس کردم باید از همرزمان خورم باشند که برای پیدا کردن من وارد خاک عراق شده‌اند. یکی دو تیر دیگر هم شلیک کردم. آنها هم وقتی مطمئن شدند، از ارتفاع پایین آمدند. من کم‌جان و بی‌رمق کنار رودخانه نشسته بودم؛ درست مثل ماشینی که ترمزدستی‌اش را کشیده باشند، قدرت و توان حرکت نداشتم. نزدیک که شدند، دیدم بچه‌های نیرو مخصوص هستند. شش نفر بودند. به جای ژ-3 کلاشینکف آورده بودند، چون سبک بود. اولین نفری که به من رسید یکی از دوستانم به نام تقی‌زاده بود. من را در آغوش گرفت، بوسید و گفت: زنده‌ای؟ همه می‌گفتن شهید شدی، اسیر شدی.» گفتم: «سه روزه دارم می‌گردم؛ تو این منطقه و با این وضعیت. بچه‌ها چطورن؟» گفت: « برگشتن عقب و حالشون هم خوبه.» پزشکیار تیم فوری دو آمپول ب‌کمپلکس و تقویتی و یک آمپول مسکن به من زد. بچه‌ها کد من را «ساعت گمشده» گذاشته بودند. همین که من را پیدا کردند، به بقیة تیم‌ها بی‌سیم بی‌سیم زدند و گفتن: «ساعتمون پیدا شد»

به بچه‌ها گفتم: «من رو تو خاک عراق ول کردین و رفتین؟» گفت: « فرمانده، دو تیم بسیج کرد تا تورو پیدا کنن. هاشمی به بچه‌ها گفت تو شیارها تن ماهی بذارن تا اگه از شیارها عبور کردی، اونها رو بخوری. فرمانده به ما می‌گفت: با شناختی که از اصلانی دارم، می‌دونم اسیر نمیشه. هر طور شده خودشو نجات می‌ده. یک قاطر آوردند و من را روی آن نشاندند. حرکت کردیم، بقیه پیاده می‌آمدند. حدود سه ساعت مناطق صعب‌العبور را با قاطر پشت سر گذاشتیم تا به یک خودروی جیپ استیشن (آهو) رسیدیم که داخل خاک خودمان مستقر بود . سوار شدیم و به طرف اردوگاه چریکی راه افتادیم. جالب اینکه دقیقاً روز عاشورا بود که به عقب برگشتم. در اردوگاه متوجه شدم بچه‌ها یک میدان کوچک سنگی درست کرده و اسمش را شهید اصلانی گذاشته‌اند. یکی از بچه‌ها به من گفت: «اسم این میدون رو شهید اصلانی گذاشتیم، چون فکر نمی‌کردیم دیگه برگردی.» پزشکیار پاهایم را پانسمان کرد. دو روز استراحت کردم و بعد برای ارائة گزارش پیش فرماندهان و مسئولان رفتم.

منبع : کلاه‌سبزها، ذاکری خطیر، سمیه، ذاکری خطیر، رضا، 1395، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی آجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده