مژههای سوخته (روایتی از زندگی شهید یوسف کلاهدوز) – قسمت اول
قوچان عزیزه، مادر یوسف، دختر مردی خوشاخلاق و باصفا بود که پوست دباغی میکرد و کلاه میدوخت. پدر را «حاج بابا» صدا میکردند. نام فامیلشان «حسین اُف» بود و وقتی از ایروان (ارمنستان شوروی) به تبریز آمدند شد«حسینی».سال 1302 ، خانوادة عزیزه از ارمنستان شوروی به ایران مهاجرت کردند. بین مسلمانها و ارمنیها اختلاف پیش آمده بود و درگیری شده بود. تا آن موقع در «ایروان» خانه و لاغ داشتند.نه خیلی پولدار بودند، نه فقیر.

حاج‌بابا و حاج‌ماما که گذرنامه ایرانی داشتند دست بچه‌ها را گرفتند و اثاث مختصری توی چمدان‌ها گذاشتند و راه افتادند طرف ایران. آذری زبان بودند و فکر کردند شاید بتوانند در تبریز راحت زندگی کنند. چهار سال آنجا ماندند ولی باز یک بار دیگر و این‌بار به شهری بسیار دورتر مهاجرت کردند؛ مشهد مقدس. خانه‌ای در خیابان آزادی، کوچة بینادل، نزدیک حرم خریدند و ماندگار شدند.

عزیزه دختر سوم حاج‌بابا، 13 سال داشت و هوای مدرسه توی سرش بود. منتظر بود خواهر بزرگ‌ترش ازدواج کند و بعد یواش‌یواش حرف مدرسه را با پدرش بزند اما شب خواستگاریِ خواهرش، فهمید او را هم برای برادر کوچک داماد پسندیده‌اند و قول و قرار هم گذاشته‌اند و صدایش را در نیاورده‌اند؛ دو خواهر برای دوبرادر، در یک جلسة خواستگاری. نام خانوادگی آن دو برادری که قرار بود داماد شوند «کلاهدوز» بود. آن که سنش کم‌تر بود و بعداً شوهر عزیزه شد «حسن» بود؛ رشید و بلند قامت. تا عزیزه چشم به هم بزند، هر دو خواهر را با هم عروس کردند و عزیزه شد زن حسن، خیلی گریه کرد. باید قید درس و مدرسه را می‌زد و می‌رفت قوچان.

همان سال‌های اول زندگی در قوچان، آقاجان رفت سربازی. عزیزه که یوسف را حامله بود نزدیک زایمان رفت مشهد که پیش پدر و مادرش باشد. حاج‌بابا و حاج‌ماما پذیرای دخترشان بودند تا اینکه یوسف صبح روز اول دی ماه 1325 نزدیک اذان صبح به کمک قابله‌ای در خانه به دنیا آمد. تا سربازی آقاجان تمام شود عزیزه در مشهد ماند و یوسف یک‌ساله شد.

آقاجان مسجدی بود. صاف رو‌به‌روی مغازه‌اش یک مسجد بزرگ بود. صدای اذان که بلند می‌شد، آقاجان کرکرة مغازه را پایین می‌کشید، می‌رفت نمازش را به جماعت بخواند. عزیزه هر طور بود باسواد شد و چند کلاسی درس خواند. جایی کتابی می‌دید بر‌می‌داشت و با علاقه می‌خواند. اگر خوشش می‌آمد بعضی حرف‌های کتاب را توی دفترش می‌نوشت و نگه می‌داشت. یاد گرفته بود خلاصه‌برداری کند.

یوسف از ریاضی خوشش می‌آمد؛ از نظم ریاضی. دنبال رابطه‌ها بود و دنبال نظم طبیعت. دبستانش که تمام شد رفت رشتة ریاضی دبیرستان «جُوِینی». ریاضی می‌خواند، به هنر هم علاقه‌مند شد. نقاشی می‌کشید؛ آبرنگ. کارهایش را لای یک پوشة کلفت نگه می‌داشت. چند تا نمایشنامه خوانده بود، توی دبیرستان یک گروه نمایش درست کرد. متن‌هایی نوشت که پیام اخلاقی داشته باشند. برایش مهم بود که بچه‌ها تماشا کنند و تأثیر بگیرند. با یکی از معلم‌های دبیرستان دوست شد و با هم اولین کتاب‌خانه مدرسه را درست کردند. کمی نجاری بلد بود. تخته‌هایی جور کردند و هودش قفسه‌های کتابخانه را ساخت.

کتاب می‌خواند. کسی نبود راهنمایی‌اش کند که چه بخواند و چه طور. هر چه پیدا می‌کرد می‌خواند. کم‌کم خوب و بد کتاب‌ها را خودش می‌فهمید. گاهی با معلمش – همان که دوستش شده بود – حرف می‌زد و ازش کتاب قرض می‌گرفت. کم‌کم یاد گرفت اول کتاب را بی‌طرف بخواند و بعد قضاوت کند که چه‌طور بود.

قد یوسف هم بلند شد، مثل آقاجان. رفت توی تیم بسکتبال قوچان. سالن بزرگی جنوب قوچان بود که زمین بسکتبال داشت. حریف دائمی‌شان تیم بسکتبال شیروان بود. شیروان حدود صد کیلومتر با قوچان فاصله داشت.

توی یکی از بازی‌ها توپ به انگشت کوچیکة دست راست یوسف خورد و مفصل اولش در رفت و استخوانش شکست. استخوانش کج جوش خورد و این یادگاری برایش ماند. وقتی کف دستش را روی یک جای صاف می‌گذاشت، بند اول و دوم انگشت کوچیکه‌اش کمی بالا می‌ایستاد. سال‌ها بعد وقتی با پسرش بازی می‌کرد،پسرش انگشتش را دید و پرسید چرا این شکلی است. یوسف برایش از مفصل استخوان و تاندون گفت و خاطرة تیم بسکتبال قوچان را تعریف کرد.

سال آخر دبیرستان به فکر افتاده بود توی مدرسه نماز جماعت برپا کند. معلمش کمکش کرد برود توی دفتر و پیشنهاد نماز جماعت را با مدیر و ناظم در میان بگذارد. دوستش داشتند و می‌دانستند از عهده‌اش بر می‌آید. قبول کردند. از روز بعد، ظهرها گوشة سالن مدرسه جمع می‌شدند، اذان می‌گفتند و به صف می‌شدند. بعد یکی از بچه‌ها جلو می‌ایستاد و بقیه پشت سرش. خودشان نماز جماعت را برگراز می‌کردند و بعد که تمام می‌شد زیراندارها و مهرها را جمع می‌کردند.

دیپلم ریاضی که گرفت هیچ‌کس باور نمی‌کرد که بخواهد نظامی بشود. رفت اسم نوشت که امتحان بدهدبرای دانشکده افسری. تنها رفت تهران و امتحان داد. سه ماه بعد خبر قبولی‌اش که آمد عزیزه باورش شد که پسرش دارد می‌رود. عزیزه بیش از هرچیز و هر کس بچه‌هایش را دوست داشت. برایش سخت بود که پسر بزرگش برود. یوسف یک بار برای همیشه با مادرش صحبت کرد و خاطرش را جمع کرد که دیگر مال او نیست، دست کم مثل گذشته.

منبع : کلاهدوز، حامد، مژه‌های سوخته، 1390، مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده