در کمین گل سرخ
بخش چهل و نهم: ملاحسنی خود مستقلاً تعدادی تفنگدار داشت که در تمام حوادث کردستان تحت فرماندهی خود او کار کرده بودند و حاضر نبودند زیر بلیت هیچ یک از ارگان ها و تشکیلات رسمی کشور بروند. آقای حسنی وقتی سرهنگ صیاد را دید،گفت برای کمک به او از هیچ کوششی دریغ نخواهد کرد. سرهنگ از فرصت استفاده کرد و پیشنهاد داد که نیروهایش را در اختیار او بگذارد. ملا بیدرنگ گفت: «باشد!» تفنگ خود را هم آورد جلو او گذاشت و گفت:«ما می خواهیم با ضد انقلاب بجنگیم و ریشۀ آنها را بکنیم. حالا که سرکار هم با این سوابق درخشانت برای این کار آمده اید، ما با تمام وجود آماده ایم تحت فرمان شما وظیفه امان را انجام بدهیم.»

اما بازگشت دوبارۀ سرهنگ صیاد شیرازی، حال و هوای دیگری در منطقه ایجاد کرده بود. کسانی که عشق خدمت داشتند و او را می شناختند، به امید روزهای خوبی که در پیش می دیدند، با همۀ وجود آمادۀ همکاری با او بودند.

فرمانده سپاه ارومیه که خود از ارادتمندان سرهنگ بود و در روزگار غربتش به همراه دیگر فرماندهان سپاه برای چنین بازگشتی بسیار کوشیده بودند، حالا با تمام وجود اعلام همکاری کرده بودند.

زمینه از هر حیث برای کار فراهم بود و باید هر چه زود تر آمادۀ کار و زار می شدند. این را سرهنگ در دیدار با امام جمعه بیشتر فهمید.

ملاحسنی خود مستقلاً تعدادی تفنگدار داشت که در تمام حوادث کردستان تحت فرماندهی خود او کار کرده بودند و حاضر نبودند زیر بلیت هیچ یک از ارگان ها و تشکیلات رسمی کشور بروند. آقای حسنی وقتی سرهنگ صیاد را دید،گفت برای کمک به او از هیچ کوششی دریغ نخواهد کرد.

سرهنگ از فرصت استفاده کرد و پیشنهاد داد که نیروهایش را در اختیار او بگذارد. ملا بیدرنگ گفت: «باشد!» تفنگ خود را هم آورد جلو او گذاشت و گفت:«ما می خواهیم با ضد انقلاب بجنگیم و ریشۀ آنها را بکنیم. حالا که سرکار هم با این سوابق درخشانت برای این کار آمده اید، ما با تمام وجود آماده ایم تحت فرمان شما وظیفه امان را انجام بدهیم.»

علی به زودی فهمید بودنش در ارومیه لازم تر است تا سنندج.

وضع امنیتی ارومیه خیلی خراب بود. از محدودۀ شهر که خارج می شدید، چه از منطقۀ دربند، چه از منطقۀ درۀ قاسملو و چه از جادۀ مهاباد، همه جا بعد از فاصلۀ کوتاهی، آخر حد تأمین ما بود. از آنجا به بعد، از شمال،جادۀ قوشچی شب ها ناامن بود.

از غرب، جاده سرو تا مرز ترکیه ناامن بود. اصلاً امنیتی نبود. بعضی وقت ها صدای خمپارۀ ضد انقلاب به گوش می رسید. بعضی وقت ها هم به داخل شهر خمپاره می انداختند.

 وضع نگران کننده بود. اغلب نیروهای نظامی را هم در مدخل درۀ شهدا (قاسملو) مستقر کرده بودند. یک عده شان را هم چیده بودند توی جادۀ خوی و قوشچی. خیلی از نیروها هرز رفته بودند و وضعیت بدی بود.

اعتمادی که همۀ گروهای مختلف در آذربایجان غربی به او داشتند، سرمایۀ گران قیمتی بود که باید از آن برای ایجاد وحدت در میان نیروهای موجود در آنجا و ایجاد امنیت استفاده می کرد. اما سنندج چنان در دستش بود که از راه دور هم می توانست امور را هدایت کند.

 برای همین تصمیم گرفت قرارگاهش را در ارومیه تشکیل دهد. همان قرارگاهی که بعد ها به نام حمزه سیدالشهدا(ع) نام گرفت و فرماندهی جنگ در شمال و غرب با آن بود.

در غیاب چند ماه اش تعدادی از نیروهایش از منطقه رفته بودند. آنها را از شهر هایشان فرا خواند. هنوز یک هفته ای از تشکیل قرارگاهش نمی گذشت که دید جوانی به دیدارش آمده است. او خود را مهدی باکری معرفی کرد. فرمانده عملیات سپاه ارومیه بود. گفت: «ما آمادۀ عملیات هستیم.»

توضیح داد که آنها آمادگی دارند با همکاری نیروهای بارزانی، از محور دیزج عملیات آزاد سازی اشنویه را شروع کنند. آنان از آن محور در دو مرحله به اشنویه می رسیدند.

خیلی خوشحال شدم از این که آمادگی عملیات وجود دارد و هنوز وارد نشده ایم، این ها آمادۀ عملیات هستند. گفتم: پنج شش روز بیش تر نیست که وارد منطقه شده ام. اصلاً توی این منطقه نبوده ام. نه منطقه را می شناسم  نه می دانم نیروها کجا هستند. قبول کنید که هنوز زود است بخواهم این عملیات را انجام بدهم.

گفت: فقط شما به ما اجازه بدهید، ما شروع کنیم.

گفتم: بالاخره شما از آن محور می آیید. دو سه تا محور هم آن طرف تر داریم. باید از محور های دیگر هم فعالیتی انجام شود. باید نیروها را هماهنگ کنیم تا عملیات انجام شود. اگر تنها بروید و گیر کنید، ما نمی توانیم کمکتان کنیم.

گفت: بسیار خب.

واقعاً صحنۀ بسیار جالبی بود که فرمانده منطقه از فرماندهان ردۀ پایین ترش اجازه بگیرد که به من فرصت بده تا آماده شوم و همپای شما باشم.حالت های آن موقع این طور بود. گفتم: به ما فرصت بده. خیلی دوست دارم که این حالت را نگه دارید چون دنبال همین هستیم.

پرسید: چقدر؟

گفتم: چهار پنج روز فرصت بده که بتوانم منطقه را بشناسم و ببینم. بالاخره مسؤولیت با من است.

ایشان گفت: اشکالی ندارد.

در این مدت او موفق شد تسلط بیش تری به منطقه و نیروهایش بیابد. از آسمان منطقه مورد نظر برای عملیات را شناسایی کرد و برایش طرح ریخت. حمله باید از سه محور انجام می شد. نیروهای سپاه و کردهای بارزانی به فرماندهی برادر باکری باید از منطقۀ زیوه حمله می کردند و نیروهای ژاندارمری از جادۀ نقده-اشنویه و نیروهای منتخب لشگر64 نیز محور جلدیان-صوفیان باید به آنان می پیوستند.

عملیات سه روز طول کشید. نیروهای سپاه به راحتی در همان شب اول به دروازۀ اشنویه رسیدند، اما نیروهای عمل کننده در دو محور دیگر به مشکل برخوردند. در این عملیات سرهنگ صیاد خود با بالگرد در میان محور ها می گشت و آنان را هدایت می کرد.

با اصلاحی که در طرح انجام داد، بخشی از نیروهای برادر باکری از محور دیگری هم وارد عمل شدند تا این الحاق بین نیروها انجام گرفت و شهر در روز سوم آزاد شد.

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده