کلاه سبزها : خاطرات نیروهای ویژه هوابرد
بخش بیستوسوم: خاطرات سرتیپ دوم ستاد مجتبی اصلانی معرفی امیر سرتیپ دوم مجتبی اصلانی متولد 1339 است. او مهر 1356 وارد دانشکدة افسری شد و در سال 1359 تحصیلاتش را به پایان رساند. امیر مجتبی اصلانی بلافاصله پس از فارغالتحصیلی، در روز سوم جنگ همراه سیصد نفر از دانشجویان همدورهاش به مناطق جنگی اعزام شد. در حقیقت، شروع خدمت دانشآموختگان آن سال، با آغاز جنگ تحمیلی مصادف شد و آنان به جای انجام مراسم فارغالتحصیلی رهسپار جبهههای جنگ شدند. مقاومت شجاعانة این افسران در اولین تجربة جنگی خود و در هفتاد روز نخست جنگ که با شهادت حدود شانزده نفر از آنها همراه شد، یکی از مهمترین موانع پیشروی دشمن بعثی بود. امیر مجتبی اصلانی برای حضور مؤثر در جنگ، مانند برادرش امیر سرتیپ دوم مصطفی اصلانی، به میل خود به تیپ 23 نیرو مخصوص پیوست. او در تمام مناطق عملیاتی غرب و جنوب حضور داشت. امیر مجتبی اصلانی دورههای مختلفی همچون چتربازی، نوهد، کوهستان، غواصی و . . . را با موفقیت پشت سر گذاشت. او طی سی سال خدمت صادقانه مسئولیتهای مختلفی مانند فرماندهی تیمهای عملیاتی، فرماندهی گردان نوهد، جانشینی و فرماندهی تیپ 35 تکاور را بر عهده داشت.

 گرفتار در کوهستان

آبان 1360 و پیش از عملیات بیت‌المقدس بود. سه تیم از بچه‌های نیرو مخصوص در روستای سَرنی، در صالح‌آباد ایلام، مستقر بودند. من جزو تیم ب1 بودم. تقریباً هر شب برای شناسایی تا عمق خاک دشمن پیش می‌رفتیم. از مفر عرافی‌ها کروکی می‌کشیدیم، تحرک‌های آنها را ثبت می‌کردیم و اطلاعات لازم را به گردان و سپس به تیپ گزارش می‌دادیم. با گزارش‌های ما، انجام عملیات لغو آن بررسی می‌شد.

یکی از روزها به تیم من مأموریت دادند به شناسایی پاسگاه کاسه‌گاف عراق برویم؛ منطقه‌ای کوهستانی که با نقشه نمی‌توانستیم آن را طی کنیم و برای شناسایی به بلدچی نیاز داشتیم. از روستای سَرنی یک بلدچی گرفتیم. از لحاظ امنیتی نباید به آنها اعتماد می‌کردیم، ولی چاره‌ای نداشتیم. بلدچی‌ها مسیرهای کوهستانی را به خوبی می‌شناختند. من، شهید محسن قره‌باغی و بهمن قربانی همراه یک بلدچی شبانه راه افتادیم. فرماندهی با من بود، با خود ژ-3 قنداق تاشوی آلمانی، صد تا فشنگ، کارد سنگری، دوربین، قطب‌نما، نفری یک قمقمة آب و کمی جیرة جنگی برداشتیم. لباس پلنگی استتار هم پوشیدیم. طبق معمول، ساعت 8، 9 شب از مقر خارج شدیم و به طرف نقطة صفر مرزی راه افتادیم. از دشت هلاله عبور کردیم و به پاسگاه ژاندارمری رسیدیم. یکی دوساعت پیش بچه‌های ژاندارمری بودیم، گپ زدیم و استراحت کردیم. ساعت که از نیمه‌شب گذشت، دوباره راه افتادیم. با راهنمایی بلدچی پیش می‌رفتیم. منطقه کاملاً کوهستانی و خشک بود. از شیارها عبور کردیم و ارتفاعات زیادی را پشت سر گذاشتیم. دائم بالا و پایین می‌رفتیم. کفش کیکرز داشتیم تا راحت‌تر کوه‌پیمایی کنیم. با پوتین خیلی اذیت می‌شدیم و سرعت و چالاکی لازم را نداشتیم. همین‌طور پیش می‌رفتیم تا به رودخانة تلخاب رسیدیم؛ باید از آن عبور می‌کردیم. بوی گوگردش بسیار آزار دهنده بود و نفس کشیدن را برای ما سخت می‌کرد. در بعضی قسمت‌ها آب تا روی زانو  و بالاتر هم می‌رسید. طبق برنامه، سپیدة صبح به هدف رسیدیم. ارتفاعی پیدا کردیم و روی آن نشستیم. روی نقشه‌ام موقعیتمان را پیدا کردم. با دوربین به پاسگاه نگاه کردم. عراقی‌ها مشغول کارهای روزمره بودند. هر چه لازم بود یادداشت کردیم؛ به اندازه آموزش‌هایی که دیده بودم. هر چه لازم بود، یادداشت کردم؛ به اندازه آموزش‌هایی که دیده بودم. فاصله ما تا هدف 400 متر بود. به بچه‌ها گفتم: «اینجا خیلی از هدف دوره.» به بلدچی گفتم: «به ارتفاع جلویی بریم تا از اونجا دقیق‌تر ببینم چه سلاح‌هایی دارن، چند تا سنگر دارن، چند نفر هستن، اصلاً می‌تونیم بهشون تاخت بزنیم یا نه.»بلد‌چی گفت: «من نمی‌آم؛ می‌ترسم.» به قره‌باغی و قربانی گفتم: «بچه‌ها، من می‌رم جلو.» مخالفت کردند. گفتم: «باید مأموریت رو تموم کنم. اگه اتفاقی برام افتاد، من رو پشتیبانی کنید تا گیر نیفتم. بهتره تنها برم. اگه یکی گیر بیفته، تا اینکه همه گیر بیفتیم.» از ارتفاع پایین آمدم و جلوتر رفتم، تا جایی که صدای عراقی‌ها را به خوبی می‌شنیدم. با دقت نگاه کردم. پاسگاهی بود که تقریباً شصت هفتاد نفر نیرو داشت. پدافند دایره‌ای دور آن زده بودند. پس از بررسی کامل، باید هرچه‌زود‌تر پیش بچه‌ها بر می‌گشتم. ساعت 10 صبح بود. به ارتفاعات نگاه کردم. دیدم همه شبیه هم هستند. خواستم به راست بروم، دیدم ارتفاع سمت چپ هم شبیه ارتفاع سمت راست است. نقشه را همراه نیاورده بودم. چون روی آن مطالبی یادداشت کرده بودم، ترسیدم اطلاعاتم دست دشمن بیفتد. فقط یک قلم و کاغذ همراهم بود که کروکی منطقه را روی آن کشیده بودم. جوانی 21 ساله و کم تجربه بودم. باید هرچه زودتر تصمیم می‌گرفتم. مسیری را انتخاب کردم و راه افتادم. کمی که جلوتر رفتم، فهمیدم اشتباه آمدم. در همین حین، صدای تیراندازی شنیدم. بچه‌های تیم فکر کردند من با عراقی‌ها درگیر شده‌ام یا گیر افتاده‌ام. بلدچی که اوضاع را وخیم می‌بیند، به قره‌باغی و قربانی می‌گوید: «من زن و بچه دارم. باید بر گردم عقب.» بچه‌ها می‌گویند: «فرمانده‌مون اونجا گیر افتاده.» بلدچی قبول نمی‌کند با آنها جلو بیاید و بچه‌ها مجبور می‌شوند به عقب برگردم.

من راهم را گم کرده بودم. برای پیدا کردن بقیه به همه طرف رفتم: چپ، راست، شرق، غرب و . . . ناگهان صدای بالگرد شنیدم. فکر کردم شاید من را دیده‌اند و می‌خواهند تعقیبم کنند. خودم را استتار کردم. از بابت بالگرد که خیالم راحت شد، دوباره به دجست‌و‌جو ادامه دادم. ارتفاعات زیادی را بالا و پایین رفتم تا اینکه ظهر شد. آب قمقمه‌ام تمام شده بود. یک ساعت از ظهر گذشت و نتوانستم بچه‌ها را پیدا کنم. دو ساعت گذشت و باز خبری نشد. دیگر از گم شدنم مطمئن شده بودم. با دانسته‌های خودم و اطلاعاتی که بلدچی به ما داده بود، فهمیدم بی‌اختیار به سمت نفت‌شهر می‌روم. وارد محدوده آن می‌شدم. ولی نمی‌دانستم به کدام سمت بروم. از طرفی توانم به شدت تحلیل رفته بود و انرژی لارم برای بالا رفتن از ارتفاعات صعب‌العبور منطقه را نداشتم. بچه‌ها به عقب برگشته بودند، فرمانده شهید هاشمیان از آنها می‌پرسد: «فرمانده تیم کو؟» آنها می‌گویند: «تو عراق گم شد. احتمالاً شهید یا اسیر شده.» . . .

منبع : کلاه‌سبزها، ذاکری خطیر، سمیه، ذاکری خطیر، رضا، 1395، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی آجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده