در کمین گل سرخ
بخش چهل و هشتم: آقای رجایی گفت: مطلبی که ما می گوییم، آن را با حضرت امام در میان گذاشتیم. ایشان نظر مساعد دارند که بروید این مأموریت را انجام دهید. این را که فرمود، ناخودآگاه از جا بلند شدم. از نظر روحی برای خودم خیلی جالب بود که بی اختیار بلند شدم. گفتم: چرا نفرمودید که این را به حضرت امام گفته اید و ایشان عنایت دارند که این کار انجام شود؟ اگر فرموده بودید، همان اول، با توکلی که دارم، می رفتم و انجام می دادم.

چهل و هشت ساعت مهلت گرفتم که بروم مشهد زیارتی بکنم. همیشه قبل از مأموریت های واگذاری، به مرقد مطهر حضرت رضا(ع) می رفتم. چون از آن توسلاتی که پیدا کرده بودم، خیلی بهره برده بودم.

بر خلاف آن چه که می پنداشت، وقتی برای هماهنگی به دفتر فرماندهی نیرو رفت، تیمسار ظهیر نژاد او را به گرمی پذیرفت و همچنان که از صداقت او انتظار می رفت گفت:

«آقای صیاد، تمامی برخورد هایی که با شما شد و حوادثی که منجر به آن مسائل شد، زیر سر این سرهنگ عطاریان بود. همه اش او دربارۀ شما چیزهایی می گفت و ما فکر می کردیم درست می گوید.»

آن روز سرهنگ عطاریان هنوز به عنوان یک سرهنگ خوش برخورد در میانۀ کار بود و هنوز سر و سرش با حزب توده و شوروی برملا نشده بود!

تیمسار قول داد؛ در این مأموریت از هر نظر او را پشتیبانی خواهد کرد. سرهنگ صیاد تنها خواهش کرد که اجازه بدهد فرماندهان آن دو لشگر را خود انتخاب کند.

تیمسار گفت:«هر کسی را که می خواهید معرفی کن.»

اما علی این فصل را با تنهایی آغاز کرد. وقتی که به منطقه رفت چنان خود را تنها دید که اگر نبود دستور امام، شاید تردید می کرد و کار را شروع نکرده رها می کرد!

کم نبودند کسانی که برای بودن در کنار صیاد، سر از پا نمی شناختند. همۀ جوانان مؤمن که جان را برای یاری دین خدا به دست گرفته بودند، در سیما و کردار او آرزوهای خود را می دیدند و برایش عشق می ورزیدند.  فرماندهی که شجاعت و سرنترسی جوانان را داشت و تدبیر و دوراندیشی پیران را. و نیز بودند کسانی که تجربه و تخصص داشتند، اما حاضر نبودند خود را به دردسر بیندازند و پا به پای او بجنگند.

دورۀ قبلی او در کردستان نشان داده بود؛ آدمی است سخت کوش و اهل خطر. فرماندهی که در خطرناک ترین صحنه ها حضور می یافت، طبیعی است از فرماندهان زیر دستش هم همین انتظار را داشته باشد. بنابراین همکاری با صیاد یعنی خداحافظی با راحتی و آسایش و استقبال از خطر!

به کسی پیشنهاد فرماندهی لشگر64 ارومیه را داد، نه تنها استقبال نکرد بلکه پیش فرمانده نیرو رفت و به دست و پایش افتاد تا او را از این مخمصه نجات دهد!

روزی که در مراسم صبحگاه لشگر28 برای معارفۀ خود و فرمانده جدید آن لشگر شرکت کرده بود، به شدت تنها بود و غم غربت سراسر وجودش را فرا گرفته بود. باید او را فرمانده ارشدش به یگان های زیر دستش معرفی می کرد نه این که خودش، انتصاب خودش به فرماندهی منطقه را به آنان خبر می داد!

 و بدتر از این فرمانده جدید لشگر در مرخصی بود و نتوانسته بود به مراسم برسد. کلافه و سردرگم به جایگاه رفت. ناگهان اتفاقی افتاد که روحیۀ او را ترمیم کرد و با جسارت و شجاعت مأموریتش را انجام داد.

معلوم نیست که آقای آذربن در چهرۀ در هم رفتۀ دوستش علی چه دید که در گوش او آیه ای را زمزمه کرد و او را از تنهایی درآورد:

 «لاتخافا، اننی معکما اسمع و اری. نهراسید من خود با شما هستم می شنوم و می بینم.»

آن هنگام که موسی و برادرش هارون از سوی پروردگارشان مأمور شدند به سوی فرعون بروند و او را به خدا بخوانند، موسی به خدایش گفت: ما می ترسیم که او بر ما پیشدستی و یا گردنکشی کند. پروردگارش فرمود: نهراسید من خود با شما هستم و می شنوم و می بینم.

این آیه به من انگیزه داد. وقتی که گفت، تبسمی زدم و رفتم پشت تریبون و شروع به صحبت کردم. من به فرمان آقای رئیس جمهور و تصویب نیروی زمینی مسؤولیت منطقه را بر عهده گرفته ام. امروز مراسم را برای معرفی فرمانده جدید لشگر آماده کردیم. چون ایشان در استراحت بودند، گذاشتم بعد از استراحت بیایند، بنابراین، تا آمدن ایشان شخصاً این لشگر را هدایت خواهم کرد.

یکی از فرماندهان را به عنوان جانشین خود معرفی کرد و بی درنگ پرواز کرد به طرف ارومیه.  متأسفانه کسی که قول داده بود فرماندهی لشگر64 را قبول کند، نیامده بود. اما با همان روحیه ای که از کلام وحی گرفته بود، به پشت میکرفون رفت و بعد از معرفی خودش به عنوان فرماندهی منطقه، اعلام کرد فرماندهی این لشگر تا زمانی که فرمانده جدید تعیین شود با خود ایشان است.

 سرهنگ امیری فرمانده یکی از تیپ ها را به عنوان جانشین خود تعیین کرد و لشگر را به او سپرد و رفت به سوی مراغه که تیپ30 در آنجا  اردو زده بود. چنان سر تا پا نشئۀ خدمت بود که اگر لازم بود فرماندهی آن تیپ را هم خود به عهده می گرفت!

اگر آدمی در سنگرهای اسلام قرار بگیرد، خداوند هم او را یاری می کند و به او جسارت، شجاعت و تهور می دهد. حالتی می دهد که احساس می کند همه چیز رو به راه است. این از شدت توکل به خداست که به عنوان یک نعمت نازل می شود.

البته این ها را که می گویم، نه این که خدای ناکرده مدعی باشم خیلی مخلصم. ولی به کارم و به انقلاب عشق داشتم و دلم می خواست هر کاری که از دستم بر می آید، انجام دهم. این را می توانم اطمینان بدهم که مایل به انجام هر کاری که از دستم برآید، بودم.

حالا به من گفته بودند  برو این کار را بکن، رفتم این کار را بکنم. می گفتند فقط با یک تفنگ جنگ کن، می رفتم و جنگ می کردم. مسأله ای نبود. مهم این بود که ببینم تکلیف چیست.

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده