برای سرباز تا ارتشبد
اگر همه لباس نو پوشيدند، من هم مي پوشم - به روايت ستوان موسي صادقي من و عباس [بابایی] از دزفول به طرف ايستگاه رادار بهبهان مي رفتيم. من رانندگي مي كردم و عباس هم درحال خودش بود. گاهي قرآن مي خواند وگاهي هم زيرلب دعاي كميل را زمزمه مي كرد. هوا كمي سرد بود و عباس كه لباس مناسبي درتن نداشت، خودش را درصندلي عقب جمع كرده بود. يادم آمد، در سفر قبلي كه همراه عباس به قزوين رفته بوديم، وقتي حاج اسماعيل عباس را ديد به اوگفت چرا كُتي را كه برايت خريده ام نمي پوشي.

عباس هم با لبخند به پدر نويد مي داد كه  ان شاء الله بار ديگر كه آمدم به تن مي كنم و وقتي جريان كت را از او پرسيدم، گفت كه پدرم يك كت نو برايم خريده و من هيچ وقت آن را نپوشيده ام؛ به همين خاطر هر بار كه مرا مي بيند سراغ آن كت را مي گيرد. دراين فكر بودم كه هرجا مي رويم لباس او هميشه مشكل آفرين است. اين افكار باعث شد تا ناخودآگاه موضوع لباس پوشيدن او را پيش بكشم. من مثل هميشه به او اعتراض كردم و پرسيدم كه چرا لباس نو به تن نمي كند ولي او مثل هميشه سكوت كرد و چيزي نگفت. چند دقيقه اي كه گذشت ناگهان، گفت :

ـ ماشين را نگه دار.

فكركردم شايد حادثه اي رخ داده؛ به همين خاطر خيلي زود دركنار جاده توقف كردم. عباس بدون اينكه حرفي بزند پياده شد و به طرف دامنه كوه رفت. از دور ديدم كه به سمت  دو دختربچه، كه ازكوه پايين مي آيند مي رود. به نزديكي آنها كه رسيد دست هردو راگرفت وبه نزد من آورد. درباره  وضع زندگي  آنها سئوال كرد و آن دو با حُجب وحيا به پرسش هاي او پاسخ دادند. آنها كه هفت و يا هشت ساله به نظر مي آمدند، لباس هاي كهنه اي به تن داشتند و پاهايشان هم برهنه بود. عباس مقداري خوراكي كه درماشين داشتيم به آن دو دختر داد و ازآنها خداحافظي كرد. سپس سوار ماشين شديم و حركت كرديم. من تا چند لحظه در فكر آن دو دختر بودم كه تنها با پاي برهنه و آن همه هيزم كه روي دوششان گذاشته بودند در آن بيابان چه مي كنند كه ناگهان عباس رشته افكارم را پاره كرد وگفت:

          ـ خوب شد كه شما اين دختران معصوم را ديدي تا ديگر اين قدر راجع به لباس و ظاهر من بحث نكنيد.

          من ساكت بودم وفقط گوش مي دادم. عباس ادامه  داد:

ـ آقا موسي! اگر دراين مملكت روزي برسد كه همه بتوانند لباس نو بپوشند، شما مطمئن باش كه آن روز من هم لباس نو خواهم پوشيد.

 

منبع: برای سرباز تا ارتشبد، صادقی گویا، نجاتعلی، 1387، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده