کلاه سبزها : خاطرات نیروهای ویژه هوابرد
بخش بیستودوم: خاطرات سرتیپ دوم ستاد مصطفی اصلانی نجات گردان سپاه از محاصره . . . با روشن شدن هوا، شروع به شناسایی منطقه کردیم. متوجه شدیم از هر جانب عبور کنیم، در کمین دشمن میافتیم. بهترین کار این بود که شبانه عمل کنیم، وگرنه ما هم که مثلاً نیروی کمکی بودیم، تلفات میدادیم. از روشنایی روز استفاده کردیم و شناسایی کامل را انجام دادیم: اینکه از کجا برویم؛ چطور برویم و سایر ملاحظات عملیات را. متوجه شدم فاصلة ما تا ارتفاعی که گروهک روی آن مستقر است و با خمپارهاندازها و سایر تجهیزات محاصره شدهها را میزند، کمتر از یک کیلومتر است.

گاهی تحرک‌های آنها را با چشم غیر‌مسلح می‌دیدم. فرمانده گروهان را به خوبی توجیه کردم. ضدانقلاب انتظار داشت؛ ما در طول روز حرکتی از خود نشان دهیم. بعد‌از‌ظهر که دیدند ما تیر‌اندازی نمی‌کنیم، از ارتفاع محل استقرارشان به سمت ارتفاعات نزدیک ما پیشروی کردند، تا جایی که وقتی به سمت ما آر‌پی‌جی شلیک ‌کردند، درست به مقر ما می‌خورد. به ما نزدیک شدند تا ما را دچار اضطراب و وحشت کنند و بتوانند از ما تلفات بگیرند یا ما تسلیم شویم. با حملات آنها، ما هم با آر‌پی‌جی، خمپاره 60، تیربار، نارنجک تفنگی و کلاش مقابله کردیم. به خاطر شلیک همه‌جانبة دشمن، ما هم دور تا دور مقرمان را پدافند می‌کردیم، چون جنگ در کردستان، یعنی نبودِ یک جبهة مشخص. از هر طرف امکان شلیک دشمن وجود داشت. به دلیل حجم آتش ما، ضد انقلاب شروع به عقب‌نشینی کرد. ما هم که منطقه را تا حدودی شناخته بودیم، از این فرصت استفاده کردیم و هم‌زمان با شلیک کردن، پیشروی می‌کردیم.

درگیری تا شب ادامه داشت. تا جایی که می‌توانستیم، دشمن را به عقب راندیم. تنها راه رسیدن به محاصره شده‌ها این بود که با حجم آتش زیاد، دشمن را عقب رانده و راه را برای رسیدن به بچه‌های سپاه باز کنیم. در حین درگیری، یکی از سربازها نزد من آمد و گفت: «بهم ترکش خورده.» ترکش خمپاره به دستش خورده و زخمش هم عمیق بود. اگر آه و ناله می‌کردم، هم این سرباز قالب تهی می‌کرد و هم روحیة بقیه ضعیف می‌شد. گفتم: «ترکش دیگه چیه! خجالت بکش! فکر کردم چی شده! مثل بچه کوچولوها شدی؟» به پزشکیارم گفتم: «خوب پانسمانش کن. دستش بدجور زخمی شده.»

به خاطر شلیک خمپاره و آر‌پی‌جی، سه چهار مجروح دادیم. پشت سر هم تأکید می‌کردم: «خط آتش دشمن مشخص نیست، همه طرف رو بپایید.» تمام شب درگیر بودیم تا اینکه به محاصره شده‌ها نزدیک شدیم. برای برنامه ریزی و طرح نقشه، جای صافی در سینه‌کش کوه پیدا کردم و با چند نفر از بچه‌ها نشستیم. خسته و گرسنه بودیم. همه‌جا تاریک بود. وقتی نشستم، متوجه شدم به کسی تکیه دادم. فکر کردم یکی از بچه‌های نیرو مخصوص است، به او گفتم: «پسرم آب داری به ما بدی؟» جواب نداد. برگشتم به او نگاه کردم؛ از بچه‌های سپاه بود که به دلیل جراحت زیاد به شهادت رسیده بود. وضعیت دلخراش و اسفناکی داشت. با دیدن این شهید مصمم‌تر شدم تا هر‌چه زودتر بقیه را نجات دهم.

در حال تصمیم‌گیری برای مراحل بعدی عملیات بودیم که متوجه شدم دو نفر به دنبال من می‌گردند؛ از محاصره شده‌ها بودند که خودشان را به سختی از مهلکه نجات داده و به ما رسانده بودند. از بچه‌ها می‌پرسیدند: «سروان اصلانی کیه؟ باید این امانتی رو به ایشون بدیم.» در حالی که دو کیسة پلاستیکی در دستشان بود، نزد من آمدند و گفتند: «این رو فرماندمون داده بیاریم برای شما.» نگاهی به کیسه‌ها انداختم؛ نخودچی بود. به آنها اطلاع داده بودند که ما چیزی برای خوردن نداریم، به خاطر همین، دو بسته نخودچی برایمان فرستادند. نمی‌دانم از کجا آورده بودند، چون خودشان هم چیزی برای خوردن نداشتند. آن موقع فرماندهان گروهان‌ها پیش من بودند، گفتم: «این رو می‌برید بین خودتون تقسیم می‌کنید. بین همة نیروها تقسیم کنید. حتی اگه شده نخودچی‌ها رو نصف کنید، این کار رو بکنید تا به همة بچه‌ها برسه. باید بدونن فرماندشون چیزی بیشتر از این نداره همین رو هم ایطور تقسیم  کرده تا به همه برسه.» یک نخودچی ارزش غذایی نداشت و شاید بعضی آن را دور می‌انداختند، ولی آن لحظه متوجه می‌شدند که فرمانده حواسش به همه هست.

سرانجام با حجم آتش ما، نیروی ضد‌انقلاب به طور کامل عقب‌نشینی کردند و توانستیم به پچه‌های سپاه برسیم. تقریباً چهل پنجاه نفر بودند. سپاهی‌ها گفتند: «ما شهید داریم.» گفتم: «شهداتون رو هم می‌بریم.» بعد رو به بچه‌ها کردم و گفتم: «کیا کیسه‌خوب دارن؟ بگید بیان اینجا.» دقیقاً یادم نیست که دوازده شهید بود یا هجده نفر. گفتم: «تو هر کیسه‌خواب پیکر یکی از شهدا رو بذارید و هر سه چهار نفر یکی از شهدا رو ببرن پایین.» باید از ارتفاعات عبور می‌کردیم. از طرفی امنیت هم باید برقرار می‌شد. هر لحظه ممکن بود در کمین ضد‌انقلاب بیفتیم. جا‌به‌جایی شهدا در آن ارتفاعات صعب‌العبور و پرفراز و نشیب کار بسیار دشواری بود، ولی نمی‌توانستم اجازه دهم پیکر مطهر شهدا آنجا بماند. باید با احترام آنها را به عقب بر‌ می‌گرداندیم.

بعد از اینکه هماهنگی ابتدایی بین ما و سپاهی‌ها صورت گرفت، آمادة حرکت شدیم. راه افتادیم، در حالی که هر لحظه انتظار می‌کشیدیم درگیر شویم. به صورت پراکنده به ما تیراندازی می‌کردند. منتظر بودند ما هم شلیک کنیم تا بتوانند مسیر عبور ما را تشخیص دهند. به همة بچه‌ها سپرده بودم تحت هیچ شرایطی تیراندازی نکنند. بعد از یک ساعت، یک ساعت‌و‌نیم، من و نیروهایم با کمک سپاهی‌ها با وجود گرسنگی، تشنگی و خستگی، پیکر شهدا را از مهلکه خارج کردیم. نزدیک صبح بود که سرگرد پارسا و بقیة بچه ‌های گردان هم به کمک ما آمدند. از دیدن ما بسیار خوشحال شدند، چون فکر می‌کردند ما هم نتوانیم از آن مهلکه جان سالم به‌در ببریم.

منبع : کلاه‌سبزها، ذاکری خطیر، سمیه، ذاکری خطیر، رضا، 1395، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی آجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده