کلاه سبزها : خاطرات نیروهای ویژه هوابرد
بخش بیستویکم: خاطرات سرتیپ دوم ستاد مصطفی اصلانی معرفی امیر سرتیپ دوم مصطفی اصلانی در سال 1354 وارد دانشکدة افسری شد و در سال 1357 تحصیلاتش را به پایان رساند. او پس از طی دورة مقدماتی به تیپ 23 نوهد پیوست. همچون سایر همرزمان خود در تیپ 23، دورههای مخصوص را گذراند. او در طول دفاع مقدس در عملیاتهای مختلف منظم چریکی در مناطق جنوب و غرب حضوری فعال داشت. فرماندهی تیمهای عملیاتی، فرماندهی گردان نوهد، فرماندهی تیپ 65 نوهد و جانشین معاونت فاوای ارتش جمهوری اسلامی ایران از جمله مسئولیتهای سرتیپ دوم مصطفی اصلانی است.

* نجات گردان سپاه از محاصره

یکی از شب‌های زمستان 1362 بود. در حال بازگشت از مأموریت و رفتن به مقر گردان بودیم. اولِ شب بود و هوا هم کاملاً تاریک شده بود. مقرمان مدرسه‌ای در سردشت بود. هنوز به مقر نرسیده بودیم که با بی‌سیم به ما گفتند: «از همون‌جا مستقیم به مأموریت برید.» گفتیم: «کجا بریم؟ ما که منطقه رو شناسایی نکردیم.» گفتند: یه گردان از سپاه در محاصره است. به شما بلدچی می‌دیم تا بتونید برید.»

یک گردان از سپاه برای انجام عملیات بالای ارتفاعات نزدیک به رودخانة کلاس رفته و 48 ساعت در محاصرة کامل ضد‌انقلاب‌ها بودند. آن زمان سرگرد بیژن پارسا فرمانده گردان بود و من هم معاون ایشان بودم. بین من و سرگرد پارسا اختلاف نظر پیش آمد. او به من می‌گفت: «تو برگرد گردان و نیازمندی‌ها رو برامون بفرست، من با گردان می‌رم.» ولی من می‌گفتم: «نه. شما برو.» این بحث بین من و سرگرد پارسا ادامه داشت، تا اینکه توانستم متقاعدش کنم. جدای رابطة نظامی که بین من و ایشان بود، بسیار با هم صمیمی بودیم. سرگرد پارسا و چند نفر دیگر سوار بر جیپ به مقر بازگشتند تا تجهیزات لازم برای پشتیبانی ما را فراهم کنند.

با دویست نفر از نیروها، سوار ده دستگاه کامیون آیفا شدیم و راه افتادیم. با اینکه از عملیات سختی برگشته بودیم و چند روز استراحت نداشتیم، هیچ‌ کس در رفتن به این مأموریت تعلل نکرد. من در جیپ فرماندهی سوار شدم که برای ارتباط با یکان‌ها به بی‌سیم مجهز بود. بعضی قسمت‌ها را با چراغ خاموش می‌رفتیم. جاده به اندازه‌ای خطرناک بود که هر لحظه امکان داشت به ته دره سقوط کنیم. من جلوتر از بقیه می‌رفتم تا اوضاع را بسنجم. به ارتفاعاتی رسیدیم که باید از ماشین پیاده می‌شدیم. فرصتمان کم و اوضاع محاصره شده‌ها بسیار بحرانی بود. به سرعت شروع به بالا رفتن از ارتفاعات کردیم. با سرعت و عجله ارتفاعات پر فراز و نشیب را پشت سر می‌گذاشتیم. وقتی ارتفاعی را پشت سر می‌گذاشتیم، با ارتفاع دیگری مواجه می‌شدیم؛ گویی این سلسله ارتفاعات تمامی نداشت. چون ما با این ویژگی منطقه آشنا بودیم، برای اینکه زود به ارتفاع مورد نظر برسیم، سبک حرکت کرده بودیم و خیلی از تجهیزات را همراه نداشتیم؛ حتی جیرة غذایی. فقط تعدادی از بچه‌های درشت هیکل کیسه‌خواب آورده بودند. بعد از سه چهار ساعت به ارتفاع مورد نظر رسیدیم. نزدیک صبح بود و هوا هم بسیار سرد. وقتی نزدیک محاصره شده‌ها رسیدیم، هم با بی‌سیم و هم با پیک با آنها ارتباط برقرار کرده و اطلاع دادیم بچه‌های نیرو مخصوص برای نجاتشان آمد‌ه‌اند. باید طوری آرایش جنگی می‌گرفتیم که با مسلط شدن بر نیروهای ضد‌انقلاب، آنها متوجه شوند ماندنشان مساوی با مرگ است، ضمن اینکه با حجم آتشمان، راه را برای فرار نیروهای در محاصره باز کنیم.

مواضع نیروها، وظیفه و مسئولیت همه را مشخص کردم. مرتب به بچه‌ها تأکید می‌کردم: «مواظب باشید خوابتون نبره. اگه خوابتون ببره و دشمن بتونه سر یکی از بچه‌ها رو بِبُره، تبلیغات روانی راه می‌اندازه. یا ممکنه بین ما نفوذ کنن.» بعد از جای‌گیری به ما خبر دادند: «تعدادی از محاصره شده‌ها به شهادت رسیده‌اند. هر کاری می‌تونید برای نجات بقیه انجام بدید.» هم ما و هم محاصره شده‌ها با مرکز در تماس بودیم و از اوضاع هم باخبر می‌شدیم. در ابتدا فکر می‌کردیم که آن گردان در کمین گیر افتاده‌اند و با پشتیبانی آتش می‌توانیم آنها را از محاصره نجات دهیم، ولی بعد از استقرار، متوجه شدیم؛ دشمن بر آنها تسلط کامل دارد و در تمام مسیرها نیرو گذاشته است تا اگر یکی از محاصره فرار کرد، توسط تک‌تیرانداز‌ها از پا درآید. تعدای از آنها به شهادت رسیده و از نظر مهمات هم بسیار ضعیف شده بودند. مشکلاتشان بیش از تصور ما بود.

تا صبح منتظر ماندیم. اصلاً استراحت نکردیم و مراقب اطراف بودیم. دشمن همچنان در حال تیراندازی بود. صبح هوا سرد‌تر شد. مجبور شدیم با چوب درختان بلوط آتش روشن کنیم. به بچه‌ها گفتم: «کسی حق نداره دور آتش بشینه، چون با دیدن آتش، همانجا را زیر گلوله می‌گیرند.» گرسنگی هم به ما فشار می‌آورد، ولی چیزی برای خوردن نداشتیم، این گرسنگی چندین برابر شده بود. مجبور شدیم بلوط تلخ بخوریم. بلوط‌ها را در آتش می‌انداختیم. با ترکیدن بلوط، تلخی‌اش گرفته می‌شد. تا حدودی ضعفمان کمتر شد. . .  .

منبع : کلاه‌سبزها، ذاکری خطیر، سمیه، ذاکری خطیر، رضا، 1395، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی آجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده