در کمین گل سرخ
بخش چهل و پنجم: سرهنگ صیاد شیرازی به تهران که رسید، فهمید درجه اش از سرهنگی به سرگردی تنزل کرده و از نیروی زمینی نیز اخراج شده است و باید خود را به دژبان ستاد مشترک ارتش معرفی کند. با این شرایط، همه چیز قابل تحمل بود ولی از نیروی زمینی رفتن، خیلی مشکل بود. هم علاقه داشتم در نیروی زمینی بمانم و هم این که مطلب را گران می دانستم. مگر چه کرده بودم که مرا از نیروی زمینی بیرون کنند؟ با آقای خامنه ای مشورت کردم که تا این جا همه چیز را تحمل کردم، این یکی را نمی توانم تحمل کنم. چه معنی دارد که مرا از نیروی زمینی اخراج می کنند؟

ایشان با خونسردی فرمودند: مسأله ای نیست. با حوصله و خونسردی این را هم اجرا کن و خودت را به ستاد مشترک معرفی کن.

صبح فردا خود را به دژبانی ستاد رساند و در حالی که به عصا تکیه داده بود، برای آجودانی آنجا احترام به جا آورد و گفت: « سرگرد صیاد شیرازی هستم. در خدمت شما هستم هر امری که بفرمایید. البته تا چند ماه استراحت پزشکی دارم.»

برخورد ها تحقیر آمیز و اهانت بار بود، اما تحمّل کرد. سعی کرد؛ فراموش کند که روزی سرهنگ بوده و فرماندهی سه لشگر و منطقه ای را به عهده داشته است!

گفتند تا روزی که مرخصی ات تمام شود، باید شنبه های هر هفته خودت را به اینجا معرفی کنی. پذیرفت و اجازۀ مرخصی خواست.

او و استراحت نسبتی با هم نداشتند. به زودی مراجعاتش آن قدر زیاد شد که نیاز به دفتری پیدا کرد. آیت الله امامی کاشانی، مدیر مدرسۀ عالی شهید مطهری، در آنجا حجره ای در اختیارش گذاشت و جوانی به نام محمد جعفر نصر اصفهانی به رتق و فتق آموزش پرداخت. خیلی از شخصیت های انقلابی به دیدارش آمدند.

هر شب یکی از مساجد تهران میزبانش بود تا برای مردم مؤمن و انقلابی سخنرانی کند. محور بیش تر سخنرانی هایش کردستان بود و عملیات هایی که در آنجا صورت گرفته بود. هیچ به سرگذشت خود و نامهربانی هایی که در حقش شده بود، اشاره نمی کرد و این  سفارشی بود که آیت الله دکتر بهشتی به او کرده بود.

علی همیشه از دیدار با ایشان به عنوان یکی از نکات مهم زندگی اش در آن روزها یاد می کرد. آیت الله بهشتی که در آن ایام عملاً ریاست قوۀ قضاییه را به عهده داشت، به علت روشن بینی و هوش سرشاری که داشت زود تر از دیگران متوجه انحراف و مقاصد بنی صدر ولیبرال ها شده بود.

 حزب جمهوری اسلامی که به رهبری او فعالیت می کرد، مهم ترین سدی بود که در مقابل آنان ایستاده بود و مانع پیشرفت کارها آن گونه که آنان می خواستند، بود. طبیعی است که در چنان شرایطی اکثر تبلیغات جبهۀ مخالف که از قضا تعهدی هم برای رعایت انصاف و تقوا نداشتند، علیه دکتر بهشتی باشد.

به گونه ای که وقتی چند ماه بعد او توسط همانان و به دست منافقان به شهادت رسید، امام خمینی(ره) شهادت او را در مقابل مظلومیتش کوچک و ناچیز شمردند. در چنین اوضاع و احوالی وقتی که صیاد به دیدار او می رود، تمام توصیۀ او حفظ حرمت رئیس جمهور است!

نیم ساعت تمام ایشان فقط به من نصیحت می کردند. خیلی برای من جالب و آموزنده بود. ایشان گفتند: حواستان باشد که الان در رسانه ها و افکار مردم این طور تلقی شده است که شما مخالف بنی صدر هستید و از شما می خواهند بهره برداری کنند.

من از شما می خواهم که وقتی در مجالس و مراسم مساجد سخنرانی می کنید، فقط به کارها و عملیات هایی که در کردستان انجام داده اید، بپردازید و اقدامات انجام شده را بگویید. اگر اصرار کردند راجع به بنی صدر صحبت کنید، شما هیچ چیز نگویید.

خیلی که اصرار کردند و علت برکناریتان را پرسیدند، بگویید با من طبق قانون و مقررات عمل شد و حضرت امام چون مقید به قانون هستند، من هم موردی نوشته بودم که قانوناً اشکال داشت و طبق قانون با من برخورد شد و هیچ مسأله ای نیست و باز کارمان را ادامه خواهیم داد.

برای من خیلی عجیب بود. شهید بهشتی، کسی که خود قطب مخالفت با بنی صدر محسوب می شد، مرا این گونه نصیحت می کرد تا علیه رئیس جمهور وقت مطلبی نگویم که حالتی بشود و خصومت مردم علیه او برانگیخته شود.

تقوای شهید بهشتی خیلی مرا تحت تأثیر قرار داد. اتفاقاً در مساجد که برای سخنرانی می رفتم بیش تر سؤال ها در بارۀ بنی صدر بود که من از کنار آن رد می شدم و طبق توصیۀ شهید بهشتی فقط به شرح عملیات ها و اقدامات انجام شده می پرداختم. بحث دربارۀ عملیات ها هم به حدی داغ بود که همه را تحت تأثیر قرار دهد.

همۀ نیروهای انقلابی، مخصوصاً مسؤولان سپاه که اهمیت صیاد را می فهمیدند، به دنبال راهی بودند تا او دوباره به منطقه برگردد.  شاید به خواهش آنان بود که چهار امام جمعه شهید و تعدادی دیگر از علمای بزرگ خدمت امام رسیدند و خواستار برگشتن صیاد شیرازی به منطقه شدند ولی حضرت امام با همۀ احترامی که به آنان قائل بودند، خواهششان را نپذیرفتند زیرا این طور امور به رئیس جمهور مربوط می شد و ایشان تمایلی نداشتند در کار او دخالت کنند. بعد ها که صیاد به حکمت این برخورد امام با ایشان آشنا شدند، به ایشان حق دادند.

آقای هاشمی رفسنجانی هم از کسانی بود که به همین منظور به حضور امام رفت.

او رئیس مجلس و از اعضای شورای عالی دفاع بود. او وقتی که بی نتیجه از ملاقات ایشان برگشت تصمیم گرفت؛ وقت ملاقاتی برای خود صیاد شیرازی از امام بگیرد تا امام از زبان خود او مسائل کردستان را بشنوند.

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده