بخش چهل و چهارم: حالا با دیدن او که داشت با ویلچر خود را به آمبولانس می رساند، دل ها آتش گرفته بود و تنها آه حسرت از سینه ها بیرون می آمد و لب ها گزیده می شد. هر چه که بود می دانستند با رفتن صیاد دیگر کردستان جای ماندن نیست. پس تکلیف چیست؟ -جناب سرهنگ، بچه ها می گویند، حالا تکلیف ما چیه؟ آیا برگردیم به شهرهای خودمان... نگذاشت حرف سرگرد ترکان تمام شود. با قاطعیت یک فرمانده گفت: احمد، به بچه ها بگو، هیچ کس حق ندارد کردستان را ترک کند، من روزی باز خواهم گشت و کارمان را ادامه خواهیم داد!

بخش چهل و چهارم:

این جاست که باز شخصیت واقعی صیاد شیرازی همۀ پیرایه ها را درهم می تند و نمایان می شود. او باز پسر زیادخان می شود که برای شاه آن نامۀ جسورانه را نوشت و با سرنوشت خود آن بازی را کرد! او باز همان ستوان گمنام و بی کسی می شود که وقتی فرمادۀ لشگر کرمانشاه به او بی احترامی کرد، به خاطر عزت نفسش قید همه چیز را زد و با رکن دوم لشگر آن برخوردی را کرد که کرد! او همان سروان مرکز آموزش توپخانۀ اصفهان می شود که برای احقاق حقش سرلشگر ناجی را به استیصال واداشت!

اما در آن سو، از این پاسخ شگفت زده شدند.  به نظر آنها صیاد شیرازی با دست خود کار خود را تمام کرده بود! حالا مسیر برای حذف او هموار شده بود.

علی اگر به جای این جواب، شورای عالی دفاع را متوجه ماجرا می کرد، نتیجۀ بهتری می گرفت. در آنجا کسانی مانند آیت الله خامنه ای، حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی، دکتر چمران و… بودند که در سر مسائل مربوط به امنیت انقلاب با او هم عقیده بودند و قطعاً در برابر تصمیم غیر منطقی نیروی زمینی از او دفاع می کردند.

به هر تقدیر پاسخ او به نیروی زمینی، از نظر ارتش تمّرد و سرپیچی از فرمان محسوب می شد. برای مخالفانش این سند گران قیمتی نه تنها برای خارج کردنش از صحنه که حتی برای محاکمۀ نظامی بود. نامه را به ضمیمۀ توضیحات و تفاسیر خود به بنی صدر رساندند و او نیز مستقیماً به امام رساند تا پیشاپیش دست شورای عالی دفاع را ببندد.

امام صیاد شیرازی را نمی شناختند و چون مسؤولیت فرماندهی کل قوا را به بنی صدر تفویض کرده بودند، طبیعی بود خیلی از مسائل مربوط به کردستان مطلع نباشند.

پس فرمودند: «با ایشان طبق مقررات رفتار کنید.»

اعضای متعهد شورای دفاع وقتی از ماجرا خبردار شدند، به امام مراجعه کردند و خواستار تجدید نظر در این باره شدند اما ایشان نپذیرفتند. ایشان برای مقررات و قوانین اهمیتی قایل بودند و حاضر نبودند در این باره از هیچ تخلفی چشم پوشی کنند.

حکم برکناری سرهنگ صیاد و اخراجش از منطقه، پیش از این که به دست خودش برسد، در همۀ منطقه پخش شد؛ حتی نسخه ای هم به پرسنل آشپزخانۀ لشگر28 رسید!

و علی آن روز بی خبر از این همه به میاندوآب رفته بود تا فرمانده تیپ و گردان عمل کننده از لشگر64 را نسبت به عملیات توجیه کند!

در آن جلسه من روی ویلچر نشسته بودم و داشتم صحبت می کردم. نقشه را نشان دادم. گفتم: این منطقه شماست و مأموریت شما این است که بروید و طرح ریزی کنید و آماده شوید. بعد می آیم طرحتان را می بینم.

دیدم فرمانده گردان عمل کننده با حالت حجب و حیا نگران است و می خواهد چیزی بگوید، ولی عقب می اندازد. پرسیدم: تو چه می خواهی بگویی؟

گفت: حقیقتاً یک نامه آمده که در منطقه شما هیچ کاره هستید و هیچ مسؤولیتی ندارید. حالا شما این دستور را به ما می دهید. ما نمی دانیم چکار کنیم؟

فرمانده تیپ خیلی ناراحت شد و با یک حالت عصبانیت گفت: صحبت نکن، حرف نزن.

نگو او هم می دانسته ولی روی احترامی که داشته و میدانسته که بچه ها چه خدماتی کرده اند و من هم جزو آنها بودم، چیزی نگفته. حتی شنیدم وقتی بیرون رفته بود، بگو مگویی رخ داده، اصلاً می خواسته فرمانده گردان را بزند که تو چه جرأتی کردی این حرف را زدی این ها را من گفتم. تو چرا جلو جمع گفتی.

البته در آنجا خودم را نگه داشتم و گفتم: اشکال ندارد. من هم الان دستور اجرا به شما ندادم. گفتم فعلاً بروید طرح ریزی کنید.

این طوری توجیه کردم که آبروی همه حفظ شود!…

دیدم وضعیت خیلی خراب شد. البته قبل از آمدن به منطقه یک هماهنگی ضمنی با آیت الله خامنه ای داشتم. ایشان واقعاً پشتیبان من بود و راهنمایی هایشان خیلی اثر داشت. تماس گرفتم و گفتم که وضعیت به این جا رسیده و نامه را همه جا پخش کرده اند که هیچ کاره ام، باز هم بمانم یا نه؟

ایشان فرمود: دیگر درنگ نکن و آنجا نمان. سریع منطقه را ترک کن.

آمبولانس رو به تهران ایستاده بود و آمادۀ حرکت. فرماندهان ستاد با ناباوری رفتن و صیاد شیرازی را می دیدند. یعنی همه چیز تمام شد؟ آمدنش را به یاد داشتند؛ در آن روزهای ناامیدی و حرمان، جوانی آمده بود سر تا پا شور و امید. به هر جا که پایش رسیده بود، افسردگی و انفعال را زدوده بود و دل های مرده را زنده کرده بود و… فرماندهی را طور دیگری معنا کرده بود و در دل ها جا گرفته بود… سربازی عزت پیدا کرده بود.

عشق وطن و رزمندگی برای خدا و شهادت در دل ها جا گرفته بود… این همه در کم تر از هشت ماه اتفاق افتاده بود.

حالا با دیدن او که داشت با ویلچر خود را به آمبولانس می رساند، دل ها آتش گرفته بود و تنها آه حسرت از سینه ها بیرون می آمد و لب ها گزیده می شد. هر چه که بود می دانستند با رفتن صیاد دیگر کردستان جای ماندن نیست. پس تکلیف چیست؟

-جناب سرهنگ، بچه ها می گویند، حالا تکلیف ما چیه؟ آیا برگردیم به شهرهای خودمان…

نگذاشت حرف سرگرد ترکان تمام شود. با قاطعیت یک فرمانده گفت: احمد، به بچه ها بگو، هیچ کس حق ندارد کردستان را ترک کند، من روزی باز خواهم گشت و کارمان را ادامه خواهیم داد!

لحظاتی بعد در زیر بارش نم نم باران، او از سنندج خارج شد و رفت اما راست گفته بود، هشت ماه بعد باز او به کردستان برگشت. با عزت تمام و در فضایی بسیار دلپذیر!

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده