در کمین گل سرخ
بخش چهل و سوم: بیش تر از بیست و پنج روز نتوانست بیمارستان را دوام بیاورد. کارهای ناتمام زیاد داشت و باید می رفت. محسن رفیق دوست که مسؤول تدارکات سپاه بود، آمبولانس مدرنی در اختیارش گذاشت که آن قدر امکانات داشت که می شد در آن حتی فرماندهی کرد و به وظایف خود رسید. این آمبولانس را سپاه به تازگی وارد کشور کرده بود.

او با تنی مجروح اما دلی پر از امید به کردستان برگشت و مورد استقبال باشکوه نیروهای انقلابی و پرسنل ارتش، سپاه و استانداری قرار گرفت، ولی دولتش مستعجل بود و چند هفته بعد با قلبی مجروح برگشت! گویا مخالفانش انتظار برگشت او را نداشتند، وقتی دیدند او آمده و همچنان در تعقیب ضد انقلاب است، کمر همت بستند تا برای همیشه به خدمتش پایان دهند!

 سرهنگ صیاد وقتی وحدت حاکم بر نیروهای در منطقه را دید، درد را فراموش کرد و تصمیم گرفت هر چه زود تر کار کردستان را یکسره کند. گویی خود می دانست که این اوضاع پایدار نخواهد ماند!

از همۀ شهرهای کردنشین ایران، تنها دو شهر بوکان و اُشنویه در اشغال ضد انقلاب باقی مانده بود که از نظر جغرافیایی هر دو متعلق به استان آذربایجان غربی بودند و خارج از قلمرو مأموریت او. اما همت والای او هیچ حد و مرزی برای خدمت نمی شناخت و روح پرتلاطمش هنگامی آرام می گرفت که ذره ای از خاک ایران در اشغال هیچ دشمنی نمی ماند.

 پس تصمیم گرفت به سراغ بوکان بروند که اولاً به علت هم مرزیش با شهرستان سقز در دسترسشان بود، و دیگر این که، اطلاعات رسیده به ستاد آنها حاکی از آن بود که بعد از بیرون کردن دشمن از شهرهای دیگر، اکنون این شهر کوچک مرکز فرماندهی ضد انقلاب شده است.

با فرمانده لشگر64 ارومیه و فرمانده سپاه میاندوآب تماس گرفته شد تا در جلسه ای همدیگر را ببینند. برای شرکت در این جلسه به میاندوآب رفت.

  سرهنگ زکیانی و برادر صفوی از این عملیات استقبال کردند و قرار شد آنها از محور میاندوآب و نیروهای تحت امر سرهنگ صیاد هم از محور سقز حمله کنند.

وقتی برگشت حرف هایی شنید، اما اهمیتی نداد. شایعات حکایت از آن داشت که ستاد کردستان به زودی منحل خواهد شد و… اما این حرف و حدیث ها خیلی هم بی پایه نبود! چند روز بعد در گرماگرم کار، نامه ای از نیروی زمینی رسید به دستش.

نامه ای آمد که به من ابلاغ شد: قرارگاه را به هم بزنم و به عنوان مشاور فرماهنده لشگر کردستان، در امر عملیات نامنظم، کار کنم. یعنی مسؤولیت من از فرماندهی منطقه کرمانشاه و کردستان، محدود به کردستان شد، سپس از آنجا هم محدود به مشاوره شد.

تمام یگان هایی را که تحت اختیار من بود، از کنترل من درآوردند. البته همۀ اقداماتی را که ما انجام داده بودیم، درست بود. می توانم با اطمینان بگویم که همه اش از روی صداقت و اخلاص بود. باورم نمی شد که در جمهوری اسلامی، وقتی یک عده دارند مخلصانه و بی ریا می جنگند و هیچ توقعی از کسی ندارند، با دست خالی هم می جنگند و کارها را به لطف خدا پیش می برند، آن قدر مورد عنایت نباشند که حداقل بتوانند خدمت شان را ادامه بدهند!

سنندج، مریوان، دیواندره، سقز، بانه و سردشت در دست ضد انقلاب بود و آزاد شد، محور ها دست ضد انقلاب بود که در تأمین ما قرار گرفت و عملیات ادامه پیدا کرد، سلطه ای که ضد انقلاب در منطقه داشت، از بین رفته و کم کم داشتیم ضد انقلاب را در روستاها هم دنبال می کردیم.

حالا یکدفعه باید تشکیلات را به هم می زدیم، در حالی که هنوز کار تمام نشده بود!

علی اکنون چه باید می کرد؟ طبیعی است؛ او به عنوان یک نظامی باید فرمان را اجرا کند. این درست. اما از سوی دیگر او آن قدر باهوش بود که متوجه خیانتی باشد که در شرف وقوع بود.

 14ماه پیش را به یاد داشت که در رکاب دکتر مصطفی چمران داشتند به غائله کردستان پایان می دادند که ناگهان آن فرمان از دولت موقت رسید و آنها مجبور شدند از سردشت برگردند.

و بعد بر سر کردستان آن آمد که آمد! هشت ماه پیش او و دوستانش هنگامی که در زیر باران گلوله های خمپاره، از هوا خود را به فرودگاه سنندج انداختند،کسی فکر نمی کرد کردستان باز به حاکمیت دولت مرکزی درآید.

با محوریت او، فرزندان مخلص ایران اسلامی مخلصانه همه ناملایمات را به جان خریده بودند و در مدت کوتاهی کاری کرده بودند؛ کارستان.

 تا کردستان به امروز برسد، خون های پاک فراوانی ریخته شده بود و جوانان زیادی آسیب دیده بودند حالا که زمان آن رسیده بود که برای همیشه مسألۀ کردستان حل شود و طومار ضد انقلاب در هم پیچیده شود، باز هم دستور رسیده بود که رها کنید!

آیا اگر او بی چون و چرا این فرمان را می پذیرفت، برای فردای تاریخ و در برابر خون های پاک دوستان و سربازانش جواب قانع کننده ای داشت؟ باید تصمیمی می گرفت و گرفت!

یادم می آید که برای این مطلب نماز خواندم، وضو گرفتم و نماز حاجت خواندم. در سه جمله جواب این که نوشته بودند قرارگاه را تحویل بدهم، نوشتم:

«ما به دستور مرکز آمدیم و به دستور مرکز خواهیم رفت. باید شورای عالی دفاع دستور بدهد تا ما برویم و گرنه همین جا هستیم چون کارمان تمام نشده است.»

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده