در کمین گل سرخ
بخش چهل و دوم: گردانی بود به فرماندهی برادر فروغی که بعد ها در جبهۀ جنوب شهید شد. این دوره در پادگان موجش برگزار شد که قبلاً آموزشگاه ضد انقلاب بود و بعد از آزادسازی، چند ماه پیش از این اردوی دانشجویان دانشکدۀ افسری برگزار شده بود و حالا علی خبر داشت که تعدادی از آنان مظلومانه در خرمشهر به شهادت رسیدند! برای تکمیل طرح سازماندهی سپاه به منطقۀ سرپل ذهاب رفت تا با آقای آذربن مشورت کند. او که از نیروهای انقلابی ارتش بود، فرماندهی سپاه آنجا را هم به عهده داشت. آنها دربرابر یورش عراقی ها بسیار خوب مقاومت کرده بودند و جبهه اشان یکی از فعالترین خطوط جنگ بود.

آقای آذربن همان افسری بود که زمستان58 مجمع نیروهای متعهد ارتش را متوجه مرزهای ایران و عراق کرد و همین مسأله باعث شد که صیاد شیرازی و فرماندهان سپاه اصفهان طرح کنترل مرزهای غرب کشور را به رئیس جمهور بدهند که نهایتاً به پاکسازی کردستان انجامید!

آن شب تا ساعت1230 با آقای آذربن دربارۀ آن طرح جلسه داشتیم. در نهایت به یک نتیجۀ خوب رسیدیم. وقتی که رفتم؛ بخوابم، خیلی احساس خوشی و سرحالی داشتم. طوری که دلم می خواست بنشینم و تا صبح دربارۀ آن طرح فکر کنم.

ساعت0300 بامداد بود که از خواب برخاستم و با حال خوش و نشاط انگیزی که داشتم، تمامی مطالبی را که دربارۀ آن طرح در ذهنم بود، روی کاغذ نوشتم. ساعتی بعد که هوا هنوز تاریک بود، به طرف سنندج راه افتادیم. جاده در زیر آتش عراقی ها بود. چون دید داشتند، مجبور بودیم با نور چراغ های کوچک ماشین حرکت کنیم.

هنوز از دروازۀ ورودی سرپل ذهاب خارج نشده بودیم، که دیدم ماشینی از مقابل، با سرعت در آن سمت جاده که مسیر حرکت ما بود، می آید.

با وجود مهارتی که رانندۀ ما داشت، نتوانستیم کاری کنیم و با آن شاخ به شاخ شدیم. من همان جا از شدت درد بی هوش شدم. وقتی که چشم باز کردم، در بالگرد بودم که من را از کرمانشاه به تهران می برد. قنداق اسلحه ای که در دستم بود، پایم را بد جوری له کرده بود، آن لحظه احساس کردم قطع شده است.

 استخوان پای چپم کاملاً متلاشی شده بود و پا از مچ به حالت قطع و له درآمده بود. لگن هم شکسته بود و سر و صورتم نیز جراحاتی برداشته بود.

بدن بی هوش او را ابتدا به کرمانشاه منتقل کردند. هیچ هواپیمایی به تهران پرواز نداشت. یکی از خلبانان هوانیروزکه با او همکاری داشت گفت: «من جناب سرهنگ را با بالگرد به تهران می رسانم.»

وقتی او را به بیمارستان ارتش رساندند، دوستانش در تهران خبر را شنیده بودند و در تدارک کارهای او بودند. آن روز چهارشنبه بود و تا شنبه امکان هیچ عملی نبود. اگر دست روی دست می گذاشتند، قطع شدن پای او حتمی بود!

به همت همانان و یکی از پزشکان بیمارستان تهران کلینیک، مقدمات عمل در آنجا برایش مهیا شد.

وقتی من را در بیمارستان ارتش بستری کردند، روز چهارشنبه بود. پزشک ها مانده بودند که با پایم چه کنند. گفتند روز شنبه شورای پزشکی تشکیل می دهیم تا در این باره تصمیم بگیریم.

 یعنی تا دو-سه روز با من کاری نداشتند. رگ سیاتیک در معرض قطع شدن بود. بدجوری درد می کشیدم و به خودم می پیچیدم.

عصر بود که پزشکی خوش اخلاق وارد اتاق شد و گفت: «من از طرف آقای ناطق نوری مأموریت دارم که آقای صیاد شیرازی را ببرم.»

با تعجب گفتم: «شما مرا به کجا می خواهید ببرید؟ اینجا بیمارستان خودمان است.»

گفت: «تا این ها تصمیم بگیرند، خیلی دیر می شود. من دستور دارم شما را به بیمارستان مخصوص ببرم.»

دکتر موفق شد؛ مجوز خروج او را از بیمارستان ارتش بگیرد و شبانه به بیمارستان تهران کلینیک منتقل کند. صبح فردا او را به اتاق عمل بردند و دکتر سمیعی از جراحان مجرب تهران صیاد را عمل کرد.

علی وقتی به هوش آمد، متوجه کسی در کنارش شد که با صدای محزون و حال عارفانه ای دعایی را زمزمه می کرد. لحظاتی دل و جان به آن ندای روح بخش داد. وقتی چشم باز کرد، دنبال صاحب صدا گشت. آقای رجائی نخست وزیر در کنارش نشسته بود.

خیلی برایم عجیب بود. او تنهای تنها بود. حتی محافظ هم نداشت. پزشکان و پرستاران متوجه آمدنش نشده بودند و نمی دانستند که نخست وزیر در بیمارستان است.

مدتی پهلوی من ماند و با هم به گفتگو پرداختیم. هنگامی که می خواست برود، دعایی خواند، صورتم را بوسید و رفت. یک بار نیز آقای خامنه ای به ملاقاتم آمد و دو ساعت پیشم ماند. در آن دو ساعت، کلی دربارۀ اوضاع کردستان با ایشان که نمایندۀ امام در شورای عالی دفاع بود، صحبت کردم.

او با بیکاری میانه ای نداشت، در بیمارستان هم از کردستان غافل نبود.  به پیشنهاد آیت الله خامنه ای تصمیم گرفت؛ از آن چه که در این چند ماه در آنجا اتفاق افتاده است، مردم را آگاه کند. نقشۀ منطقه را به اتاقش زد و هر روز میزبان خبرنگاران بود که تازه از خواب بیدار شده بودند و می آمدند از کردستان گزارش تهیه کنند.

 هنگام مصاحبه لباس رزم می پوشید و می کوشید درد را پنهان کند تا کسی نفهمد او در بیمارستان است.

حالم خوب نبود. شب ها بیش تر از یک ساعت خوابم نمی برد. سه عمل جراحی رویم انجام دادند تا این که توانستند وضع آشفته ام را سامان بدهند.یک روز خبر نگاران تلویزیون آمدند تا مصاحبه کنند. با این که حالم خوب نبود، روی دیوار اتاقم نقشه ای را از کردستان چسباندم، لباس پلنگی پوشیدم و برروی یک چهارپایۀ نشستم و به صورت کامل اوضاع و احوال آنجا را شرح دادم. مردم که تا آن زمان کردستان را از دست رفته می پنداشتند، شنیدن حرف های من برایشان جالب بود. بعد از این، راه به راه خبرنگاران مطبوعات می آمدند تا مصاحبه کنند. با این که حالم اصلاً خوب نبود، اما تنها برای شرح کارهایی که در آنجا شده بود، می پذیرفتم.

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده