کلاه سبزها : خاطرات نیروهای ویژه هوابرد
بخش نوزدهم: خاطرات سرتیپ دکتر محمدرضا قرایی آشتیانی یورش ضدانقلاب به پایگاه صیدآباد سال 1362 به پسوه، از توابع شهرستان پیرانشهر منتقل شدم. لشکر 23 هم در پادگان پسوه مستقر بود. پایگاههای مختلفی در مسافتها دور و نزدیک، برای تأمین جادهها و برقراری امنیت در آنجا وجود داشت تا نیروهای لشکر هنگام عبور و مرور در کمین ضدانقلاب نیفتند.

آن زمان، منطقه به شدت آلوده بود. ضد‌انقلاب به هر طریقی، به خصوص استفاده از تاریکی هوا، به روستاها و مناطق نفوذ کرده و جاده‌ها را مین‌گذاری می‌کرد. پس از انفجار مین‌ها، حمله به یکان عبوری و مستقر در منطقه آغاز می‌شد، به همین دلیل، پایگاه‌هایی را در ارتفاعات حساس مستقر می‌کردند. یکی از محورهای بسیار حساس، محور شصت هفتاد کیلومتری پسوه-مهاباد بود که گردان 172 وظیفة برقراری امنیت آن را بر عهده داشت. آن زمان، نیروها تا پانزده کیلومتری مهاباد را پاک‌سازی کردند، ولی بعد از آن، به طور کامل در اختیار ضد‌انقلاب قرار داشت. ارتفاعات شیخان از جمله ارتفاعات مهمی بود که محل اصلی تجمع گروهک‌ها به شمار می‌رفت. برای کنترل و مراقبت از این ارتفاع، دو پایگاه لیک‌بین و صید‌آباد در نزدیکی آن مستقر بودند. پایگاه صید‌آباد که در پانزده کیلومتری مهاباد قرار داشت، آخرین پایگاه بود و پس از آن، منطقه کاملاً در دست ضد‌انقلاب بود. به عنوان فرمانده گروهان، همراه حدود 110 نفر در این پایگاه مستقر بودیم. مقرمان دایره‌ای شکل و وسعتش 2500 متر مربع بود. در سراسر پایگاه، سنگرهای کوچکی ایجاد کردیم. جاده‌ای که به مهاباد منتهی می‌شد، در سمت چپ پایگاه قرار داشت و ما کاملاً به آن مسلط بودیم. رو‌به‌روی ما ارتفاعاتی بود که کاملاً در دست ضد‌انقلاب قرار داشت و چون به ما نزدیک بودند، مرتب جاده‌ها را مین‌گذاری می‌کردند. به این ترتیب، کار برایمان سخت می‌شد. برای تردد، ابتدا یک گروه تأمین را برقرار می‌کردند، سپس گروه مین‌یاب اعزام می‌شدند و در آخر، پس از پاک‌سازی مسیر، نیروها برای مأموریت از پایگاه بیرون می‌رفتند. با وضعیت موجود، تردد برایمان سخت بود، به همین دلیل، فقط هفته‌ای دو بار با خودرو به لشکر می‌رفتیم و جیره و مهمات می‌آوردیم. پایگاهی اطرافمان نبود. گاهی به نیروهایم می‌گفتم: «اینجا ما هستیم و خدا و بانگ تکبیر.»

ساعت 5 بعد‌از‌ظهر یکی از روزهای تیرماه، مشغول سرکشی از نیروها بودم که ناگهان یک خمپاره کنار پایگاه اصابت کرد. چند لحظه بعد چندین خمپاره پشت سر هم اطراف پایگاه خورد. وقتی دیدم خمپاره‌ها فقط به اطراف اصابت کرده‌اند و به داخل پایگاه نمی‌رسند، با خودم فکر کردم شاید پایگاه‌های خودی که فاصله‌شان با ما زیاد است، برای ثبت تیر شلیک می‌کنند تا مواقع لزوم از ما پشتیبانی کنند. به اتاق بی‌سیم رفتم تا با آنها تماس بگیرم. چند نفر از بچه‌ها گفتند: «از رو‌به‌رو دارن به ما شلیک می‌کنن.» فوری از سنگر بیرون آمدم که ناگهان یک خمپاره وسط پایگاه خورد و دو نفر از بچه‌ها شهید شدند. بعد از آن، خمپاره‌ها به شدت به اطراف پایگاه شلیک می‌شد. بچه‌ها زمین‌گیر شده بودند. باران آتش بود که بر سرمان می‌بارید. از همه طرف ما را محاصره کرده بودند. تقریباً نود نفر و کاملاً مجهز بودند. تعدادی نیروی پشتیبانی آتش هم داشتند که کمی دورتر و روی ارتفاعات مستقر بودند و از بالا روی پایگاه خمپاره می‌فرستادند.

از قبل یک گروه پانزده نفری از سربازانی که زیرک، شجاع، صبور و ورزیده بودند، انتخاب کرده بودم که به آنها گروه سربازان ویژه می‌گفتیم؛ افراد آموزش‌دیده‌ای که بلافاصله پس از آغاز درگیری، در نقاط تعیین شده مستقر می‌شدند و شروع به تیر‌اندازی می‌کردند. اینها بر خلاف تعدادی از سربازها بودند که وحشت کرده و زمین‌گیر شده بودند. سروان عباسی، معاون گروهان، نزد من آمد و گفت: «از طرف شمال پایگاه، تعداد زیادی دارن با قاطر و تجهیزات آروم‌آروم به ما نزدیک می‌شن.» سریع بلند شدم تا اوضاع را بررسی کنم. باید سنگر به سنگر جلو می‌رفتم. وارد هر سنگر که می‌شدم، نگاهی به اطراف می‌انداختم و چند نارنجک تفنگی به سمت آنها شلیک می‌کردم. با ده دوازده نارنجک، تا حدودی زمین‌گیرشان کردم و مانع پیشروی آنها شدم. چون از ارتفاع مشرف به مقر به ما نزدیک می‌شدند، آنها را به خوبی می‌دیدیم.

سنگر‌به سنگر و شلیک‌کنان به شمال پایگاه رسیدم. سریع دستور دادم آر‌پی‌جی بیاورند. چند گلوله به سمت دشمن شلیک کردم. آنها که مقاومت ما را دیدند، کل پایگاه را زیر آتش سنگین گرفتند و شدت تیراندازی‌ها بسیار زیاد شد، به اندازه‌ای که همه جا پر از دود و خاک و آتش شده بود. آمدن شب از حملات آنها کم نکرد

چون دور‌تا ‌دو پایگاه مین‌گذاری شده بود، تنها راه نفوذشان در پایگاه در شمال بود. درگیری‌ها ادامه داشت و آنها توانستند به پشتیبانی آتش خمپاره به به صدمتری پایگاه برسند. وقتی به ما نزدیک شدند، تیراندازی را قطع کرده و با ناسزا و تهدید، جو روانی متشنجی به وجود آوردند. با بلندگو تهدید می‌کردند که اگر تسلیم نشویم، همة ما را خواهند کشت. سعی می‌کردند نیروها را مأیوس کنند. وقتی اوضاع را آن گونه دیدم، فکری به ذهنم رسید تا نقشة آنها را نقش بر آب کنم. به نیروها گفتم: «تیراندازی نکنید فقط تا می‌تونید همه با هم با صدای بلند شعار بدید . بگید الله‌اکبر، درود بر خمینی، مرگ بر ضدانقلاب، مرگ بر اسرائیل، مرگ بر آمریکا.» همه شروع کردن به شعار دادن. هر چه در توان داشتند، با صدای بلند و با هم فزیاد می‌زدند. چون منطقه کوهستانی بود، صدا می‌پیچید و بلندتر می‌شد. با این کار، هم روحیة دشمن را تضعیف می‌کردیم و هم مانع می‌شدیم که صدایشان به نیروهای ما برسد.

منبع : کلاه‌سبزها، ذاکری خطیر، سمیه، ذاکری خطیر، رضا، 1395، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی آجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده