سرباز در خاطرات دفاع مقدس
(43) خاطره اي از يك سرباز1 (سرباز شيدايي) قبل از شروع عمليات بدر ما در بيابانهاي خوزستان به سر ميبرديم و خود را براي عمليات آماده ميكرديم. معمولاً براي هر مأموريتي مشابهسازي انجام ميشود، همان كاري كه آمريكاييها قبل از حملة طبس انجام دادند و ساختماني را شبيه به لانة جاسوسي ساختند و براي مشابهسازي سيصد بار تمرين كردند. ما در بيابانهاي اطراف اهواز در حال آموزش بوديم. سربازي داشتيم به نام شيدايي، بسيار زيبا و نوراني بود. از نظر اخلاقي و ادب زبانزد بود و نماز شبهايش ترك نميشد. در بيابانهاي جنوب، بادهاي شديدي ميوزيد و ما يكي از همين شبها مشغول تمرين بوديم. در اين شرايط ما ميترسيديم كه كسي در زير خاك بماند.

من دو خودروي 106 داشتم. آنها را به فاصلة ده متر از هم قرار دادم تا بتوانم بچه‌ها را زير نور ماشين جمع كنم و وقتي غبار تمام شود آنها را به يگانشان برسانم. ساعت حدود 2 شب بود و مي‌ترسيدم كسي آنجا بماند. سرباز شيدايي را ديدم كه پشت سر من ايستاده بود. از او خواستم در جمع قرار گيرد چون احساس خطر مي‌كردم، اما او به جمع ما نيامد. چندين بار به او فرمان دادم اما هيچ توفيري نكرد تا اينكه بر سرش فرياد كشيدم، امّا باز هم نيامد. اين بار به شدت به بازويش زدم  اما باز هم پشت سرم ايستاد و جلو نيامد تا اينكه غبار تمام شد.

بعد از مدتي فهميدم كه او مي‌ترسيد، من جا بمانم و در آن شرايط سخت به فكر جان من بود. امّا من اين را نمي‌دانستم و تا يك هفته ناراحت بودم كه چرا با اين سرباز فداكار اينگونه برخورد كردم.

شرايط سختي بود و بالگردهای دشمن مي‌آمدند و ما را اذيت مي‌كردند. جايي كه ما حفره روباه3  مي‌ساختيم و هر كس زخمي مي‌شد بايد مي‌ماند تا اينكه شب بتوان او را نجات داد. غفورزاده نزد من آمد و گفت: يك 106 و يك دوشكا مخفي كرده‌ام. يك نفر را از يگانت به من معرفي كن چون كسي جرأت چنين كاري ندارد. شيدايي گفت: من مي‌روم. گفتم تو بي‌سيم‌چي هستي و بايد اينجا بماني. گفت: نه من حتماً مي‌خواهم اين كار مهم را انجام دهم و با گريه از من خواست تا با او موافقت كنم. تا اينكه من او را نزد فرماندة دسته يك، جناب سرهنگ جعفري4  فرستادم. وصيت‌نامه‌اش را به سرهنگ دادم، شيدايي با شجاعت تمام به جلو رفت و با دوشكا دو بالگرد عراقي را زد، ولي بلافاصله تانكي كه آنجا بود با تير مستقيم به او شليك كرد.

نزديكش رفتم و ديدم كه پيكرش نصف شده بود، اما چشمانش باز و زيبا بود. آنجا به خوبي درك كردم، به‌عنوان مدير بايد به خوبي صدها سرباز را اداره كنم. اين الگوها براي اين است كه بدانيم كار ما بسيار ارزشمند است و موجوديت نظام بسته به اين از خودگذشتگي‌ها و فداكاري‌ها دارد.

 

پا نوشته ها:

1- سخنراني سرتيپ دادرس در جمع دانشجويان نيروي هوايي، دانشگاه شهيد ستاري،14/9/1384.

2- در كتاب (چارلي بك ويس) دقيقاً اين تعداد تمرين را فرمانده‌اي كه مي‌خواست لانة جاسوسي را آزاد كند نوشته است.

3- سنگر انفرادي

4- سرهنگ بازنشسته كه در دوران دفاع مقدس دو پايش را از دست داد.

 

منبع: سرباز در خاطرات دفاع مقدس، نادری، مسعود، 1386، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده