در کمین گل سرخ
بخش چهل و یکم:رویارویی با بنی صدر آن روز در آنجا جمله ای گفتم که بعد ها میان مسؤولان مملکتی دهان به دهان گشت و معروف شد. اول، دعای امام زمان(عج) را خواندم، سپس گفتم: آقای رئیس جمهور، خیلی عذر می خواهم که این صحبت را می کنم. در جلسه ای به این مهمی که برای حفظ امنیت نظام جمهوری اسلامی در این جا تشکیل شده است، یک بسم الله گفته نشد، یک آیۀ قرآن خوانده نشد. من آن قدر این جلسه را ناپاک و آلوده می بینم که احساس می کنم وجود خودم نیز از این جلسه آلوده می شود. چاره ای ندارم که یکراست از این جا به قم بروم و با زیارت آنجا احساس کنم که پاک شده ام.

سکوت عجیبی بر جلسه حکمفرما شده بود. حرف های آقایان باعث شده بود تا من با آن جسارت با رئیس جمهور حرف بزنم. البته من نمی خواستم به یک شخصیت مملکتی اهانت کنم، بلکه احساس خودم را از آن جلسه بیان کردم.

گفتم: «باید به شما بگویم که ما داریم آنجا می جنگیم. هیچ کس قبلاً در آنجا نمی جنگید، اما ما حالا داریم می جنگیم. خب، جنگ کردن با دشمن شهید دارد، تلفات دارد. اگر نخواهیم با دشمن رو در رو بجنگیم، باید مثل قبل در پادگان ها در محاصرۀ دشمن قرار بگیریم و کاری نکنیم.

 ما خودمان هم اسلحه به دست می گیریم و لباس رزم بر تن می کنیم و می جنگیم. من اسمم هست که سرهنگم ولی همگام با سربازان می جنگم. به لطف خدا ما ایستاده ایم. ما ستون نیروها را با آن سختی و مشکلات به مقصد رساندیم و از ضد انقلاب نترسیدیم. البته به شما آمار غلط داده اند، اما اگر یادتان باشد، ما از شما تقاضای هزار قبضه تفنگ کرده ایم، اما شما هنوز در لجستیک، ما را تأمین نکرده اید. آن وقت چنین انتظارات زیادی از ما دارید!»

مسأله خیلی عجیبی که پس از صحبت های من اتفاق افتاد این بود که بنی صدر در جلسه گفت:

 «من تازه دارم معنی لجستیک را می فهمم.»

هیچ کس دیگر نتوانست بعد از ما حرفی بزند. همۀ پاسخ ها را داده بودیم.

جلسه، بعد از چهار ساعت پایان یافت و من یکراست به قم رفتم برای زیارت و تطهیر.

هنوز سرهنگ صیاد و دوستانش به منطقه نرسیده بودند که سرهنگ عطاریان با گروهی از افسران ستادی و عملیاتی به کرمانشاه آمدند. حکمی که از رئیس جمهور داشت که او را به فرماندهی قرارگاه غرب منصوب کرده بود. سرهنگ صیاد شیرازی هم باید مجدداً به سنندج بر می گشت.

بهانه اشان  تهدید عراق بود و کوشش برای تقویت جبهۀ غرب. اتفاقاً24 ساعت بعد، با بمباران فرودگاه های چند شهر بزرگ و لشگرکشی گستردۀ عراق به مرز های ایران، جنگ رسماً آغاز شد و فرماندهی جدید هیچ برنامه ای برای مقابله نداشت. از قضا آن روز برای سرهنگ صیاد یک گردان نیرو از لشگر77 خراسان آمده بود. به درخواست سرهنگ عطاریان، او آن گردان را در اختیار قرارگاه گذاشت. متأسفانه گردان110 با تمام نیروهای خوبی که داشت، در برابر هجوم عراق منهدم شد.

فرمانده و بیش تر افراد آن شهید شدند. بعد ها که خیانت سرهنگ عطاریان ثابت شد و وابستگی او به کشور همسایۀ شمالی لو رفت، حتی برای افراد خوش بین نیز معلوم شد که بنی صدر و مشاورانش با انتخاب او مرتکب اشتباه بزرگی شده اند که قابل توجیه نیست. مخصوصاً این که معلوم شد آتش بیار تمامی توطئه های علیه صیاد هم او بوده است!

حضور مجدد سرهنگ صیاد در فرماندهی سنندج خیلی طول نکشید. با آغاز جنگ همۀ چشم ها به جبهه ها بود. هر چند غیرت و ایثار نیروهای مسلح و مردم باعث شده بود، اوضاع آن چنان که حاکم عراق می خواست بر وفقِ مرادش نباشد و برخلاف پیش بینی های او و حامیانش با مقاومت های شگفت آوری روبه رو شوند، اما برای اهل فن کاملاً مُحرز بود که این وضع خیلی دوام نخواهد داشت و عراق اغلب شهرهای سرراهش را تسخیر خواهد کرد؛ زیرا فرماندهی نیروهای مسلح ایران هیچ برنامۀ منطقی برای مقابله نداشت. طبیعی است که در چنین وضعی فکر و ذهن همۀ نیروهای وفادار به نظام و کشور مانند صیاد، به جنگ باشد.

 در محور مریوان و پنجوین که در قلمرو فرماندهی او بود، آنها می توانستند به جنگ عراق بروند. نظرش را به فرماندهان جدید قرارگاه اعلام کرد و حتی تاکید کرد که غیر از اجازه، از آنان هیچ انتظاری برای نیرو و… ندارد. اما جوابی نیامد.

خیلی منتظر نماند. فرصت دست روی دست گذاشتن نبود. برای باز پس گیری مناطق اشغالی غرب، طرحی ریخت به نام والعادیات که مبتنی بود به ترکیبی از نیروهای ارتش و سپاه. از بنی صدر وقت خواست تا مستقیماً طرحش را با او در میان بگذارد.

ساعت0630 صبحی در قرارگاه جنگ در جنوب به او وقت دادند. سوار بالگرد شد و تا شب خودش را به دزفول رساند. قرارگاه در زیر زمین کارخانه لاستیک سازی بود. تا پاسی از شب طرحش را نوشت. صبح در سرمیز صبحانه موفق شد چند دقیقه ای رئیس جمهور را ببیند. بنی صدر طرح را از او گرفت به یکی از مشاورانش داد و گفت خبرت می کنم.

اما هر چه منتظر شد، خبری نیامد تا این که بعد ها از طریق آدمی بیگانه به جنگ و نظام،که سابقۀ آشنایی با او داشت، شنید طرحش رد شده است!

حالا داشت باور می کرد، بدون این که او را از جنگ و نبرد معذور بداند، عملاً کنارش گذاشته اند و دستش را بسته اند! اما صیاد کسی نبود که میدان را خالی کند و تسلیم شود. بیکار ننشست، حالا تمام سرمایۀ او در منطقه ارتباط و دوستی اش با نیروهای سپاه بود که خوشبختانه از نظر سازمانی موقعیتی داشتند که قرارگاه غرب خیلی نمی توانست برایشان مانع ایجاد کند.

 باید از این فرصت استفاده می کرد. طرحی ریخت برای آموزش و سازماندهی سپاه در شرایط جنگی و به دوست قدیمی اش یوسف کلاهدوز داد که حالا قائم مقام فرماندهی کل سپاه بود. به زودی نخستین گروه پاسداران در منطقۀ کردستان آموزش دیدند.

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده