کلاه سبزها : خاطرات نیروهای ویژه هوابرد
بخش هجدهم: خاطرات سرتیپ دکتر محمدرضا قرایی آشتیانی محاصره در ارتفاعات تالش . . . فرماندهان سپاه از اینکه توانستیم بچهها را ساماندهی کنیم و تحت امر خود درآوریم، بسیار از ما تشکر میکردند. کنترل بچهها باعث شده بود تا تلفات کمتری نسبت به قبل داشته باشیم. درگیریها همچنان ادامه داشت که تقریباً ساعت 1 بامداد، سروان پارسا تماس گرفت و گفت: «دارم میآم پیش شما.» ما که از بحرانی بودن بودن اوضاع و آلوده بودن منطقه آگاه بودیم، در جواب گفتیم: «نیایید! اینجا درگیری خیلی زیاده.» ولی او قبول نکرد.

هرچه من و سروان اصلانی اصرار کردیم و گفتیم می‌توانیم دفاع کنیم و مشکلی نیست، پارسا نپذیرفت. پارسا با نیروهای احتیاط به کمک ما آمد. گفت: «شما فقط هر وقت من گفتم، ارتفاع رو تخلیه کنید و بیایید پایین. من یه دالان درست می‌کنم، شما از توی دالان بیایید پایین و گردان‌ها رو از محاصره در آورید.»

بعد از تماس پارسا، همگی نظرشان این بود که چون منطقه در اختیار ضدانقلاب است، پارسا در کمینشان گیر می‌افتد و نمی‌تواند به کمک ما بیاید. اما برخلاف نظر ما، حواس آنها فقط به ما بود و می‌خواستندبا پشتیبانی آتش عراق، مواضع ما را بزنند. آنها تصور نمی‌کردند کسی در آن ساعت از شب و در آن شرایط جوی نامساعد به کمک ما بیاید. آنجا بود که فهمیدیم او از همان غروب که ما در محاصرة کامل قرار گرفتیم، برای کمک حرکت کرده بود. پارسا و بقیة نیروها ساعت 3 صبح خود را تا پای ارتفاع رساندند و مستقر شدند. با حجم آتش سنگین دالانی ایجادد کردند و به ما گفتند: «بیایید پایین.» درگیری کم و ‌‌بیش ادامه داشت و دشمن همچنان روی مواضع ما آتش می‌ریخت. نیروهای ضدانقلاب با دیدن نیروهای پارسا، گمان کردند محاصره شده‌اند. با آتشی که نیروهای کمکی روانة مواضع دشمن کرد، باعث فرار و عقب‌نشینی آنها از منطقه شد. با پایان درگیری، به نیروها دستور حرکت دادیم. خواستیم مثل بقیه از ارتفاعات پایین برویم که فرماندهان سپاه آمدند و به ما گفتند: «همه رفتن پایین و کسی نمونده شهدا و مجروحین رو ببره. نمی‌دونیم چی‌کار کنیم.» با پارسا تماس گرفتیم، گفت: «یه دونه از این لاله‌ها نباید جا بمونه. هر طور شده همه رو بیارید پایین.» به خاطر خستگی و گرسنگی، رمق برای کسی نمانده بود و درخواست از نیروها برای کمک، کمی سخت بود. هر طور بود، تعدادی از سربازان را جمع کردیم و کیسه‌خوابشان را گرفتیم. پیکر مطهر هر شهید را در یک کیسه‌خواب گذاشتیم و اسمش را روی آن نوشتیم. به هر دو سرباز یک شهید تحویل دادیم و گفتیم باید آن را تا قرارگاه حمل کنند. هر دو سه نفر هم یک مجروح را کول کردند. حدود سی شهید و مجروح بودند که بیشترشان قبل از آمدن ما به قله و در همان ساعات ابتدایی درگیری شهید شده بودند. از بچه‌های تیپ 23 کسی شهید نشد. همگی آمادة حرکت شدیم. راهی در پیش داشتیم که دست خالی به زحمت آن را آمده بودیم و حالا باید با آن همه شهید و مجروح از آن می‌گذشتیم. مسیر صعب‌العبور کوهستان، سرمای استخوان‌سوز منطقه، گرسنگی و تشنگی، سختی کار را چند برابر می‌کرد.

بعضی از بچه‌ها آن‌قدر خسته و مستأصل بودند که حتی توان حمل اسلحه و خمپاره را نداشتند و آنها را رها کردند و رفتند. عده‌ای حتی از حرکت باز ماندند و نمی‌توانستند یک قدم دیگر بردارند. وضعیت عجیبی بود. بسیاری از آنها جوان و نوجوان بودند و با دیدن شرایط سخت راهپیمایی امید زنده ماندن را از دست داده بودند. برخی از فرماندهان جوان، ناراحت از وضع موجود، با گریه به ما می‌گفتند: «اینها امانت هستند دست ما. ما خودمون دیگه نمی‌کِشیم، چه انتظاری از اینها می‌شه داشت.»

دیدم بچه‌ها یکی دو تا از کوله‌های نارنجک تفنگی را روی زمین انداختند. آنها را برداشتم و روی کولم گذاشتم. سر راهم چهار پنج تا اسلحه افتاده بود که با وجود سنگینی، آنهاا را برداشتم تا دست ضدانقلاب نیفتد. باز هم اسلحه روی زمین افتاده بود که آنها را به تعدادی از بچه‌های تیپ دادم که آمادگی بدنی خوبی داشتند. با آن همه خستگی و گرسنگی، سنگینی تفنگ‌ها امانمان را بریده بود. سرانجام پس از تحمل مشکلات طاقت‌فرسا و نفس‌گیر، از ارتفاعات پایین آمدیم، ارتفاع خیلی بلندی بود.

تقریباً 5 صبح بود که به مواضع سروان پارسا و نیروهایش رسیدیم. پارسا همین‌طور که به نیروهای نجات یافته از محاصره نگاه می‌کرد، اشک شوق می‌ریخت و ما همچنان متعجب بودیم که چگونه پارسا با وجود آلودگی منطقه و وضعیت سخت جوّی چنین اقدام شجاعانه‌ای انجام داد. او با به خطر انداختن جان خود و اقدام به موقع، سه گردان را از محاصره نجات داد. وقتی ما را دید، پرسید: «همة شهدا و مجروحین رو آوردید؟» گفتیم: «آره، همه رو آوردیم، ولی بچه‌ها دیگه نمی‌کشن.» بلافاصله با قرارگاه تماس گرفت و گفت: «به محض اینکه صبح شد، بالگرد بفرستید تا مجروحین و شهدا رو عقب ببره.» تا روشن شدن کامل هوا، راه رفتیم و به جایی رسیدیم که امکان فرود بالگرد برای حمل شهدا و مجروحان وجود داشت. با طلوع آفتاب، چهار فروند بالگرد 214 آمد و شهدا و مجروحین را به عقب منتقل کرد. تعدادی از مجروحین که جراحت کمتری داشتند، با همراهی بقیة نیروها خود را بهداری رساندند.

تقریباً 11 صبح بود که به قرارگاه رسیدیم. بچه‌ها که 48 ساعت بود چیزی نخورده و به شدت گرسنه بودند، هر چیزی که به دستشان می‌رسید، می‌خوردند. عده‌ای ته مانده‌های غذاها و نان‌های خشک را با ولع می‌خوردند و هر آبی را که می‌دیدند، می‌نوشیدند. مسئولان قرارگاه به خاطر شرمندگی نتوانستند با نیروها رو‌به‌رو شوند. تمام نیروها و فرماندهان اذعان داشتند اگر لطف و عنایت خداوند و شجاعت سروان بیژن پارسا نبود، همة نیروها شهید می‌شدند. تدبیر او در نگه داشتن نیروهای احتیاط و اقدام به موقع و شجاعانه‌اش در نجات محاصره شده‌ها، درس و تجربة خوبی برای دیگران شد تا در عملیات‌های بعدی با برنامه‌ریزی دقیق‌تر عمل کنند. سروان بیژن پارسا به دلیل شجاعتی که از خود نشان داد، مورد تفقد مسئولان قرار گرفت و ارتقا درجه یافت.

 

منبع : کلاه‌سبزها، ذاکری خطیر، سمیه، ذاکری خطیر، رضا، 1395، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی آجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده