در کمین گل سرخ
بخش چهل اُم: تشکیلات مقدسی در قرارگاه بود؛ اولین تلفیق برادران ارتش و سپاه با فرماندهی واحد، کار می کردیم و کار هم خوب جلو می رفت. هر کاری می کردیم، برایمان تجربۀ جدید بود. چیزهایی را که در کتاب ها خوانده و عمل نکرده بودیم، در آنجا عمل می شد و جواب می داد خودمان هم روز به روز نسبت به عملیات امیدوار تر می شدیم.این دیدار نقطۀ عطفی شد. آن قدر بد گویی کرده بودند که مرا برکنار شده می دانستند. بنی صدر هنگامی که می خواست برود، گفت: بیا تهران کارت دارم.

گفتم: فعلاً نمی توانم منطقه را ترک کنم. حداقل چند روزی طول می کشد.

قبول کرد چند روز بعد بروم تهران.

 

این اتفاق در22 شهریور1359 افتاد یعنی نُه روز قبل از حملۀ گستردۀ عراق به ایران. سرهنگ صیاد شیرازی بعد از رفتن رئیس جمهور و همراهانش، به دارساوین برگشت و به طرح ریزی و برنامه پرداخت. تا این که چند روز بعد نیمه های شب به سوی سردشت به راه افتادند و هنگامی که دشمن در خواب بود از پل ربط گذشتند و بدون درگیری شدیدی وارد شهر سردشت شدند. مردم روی سکوها و بام ها ایستاده بودند و ستون نیرومندی را نظاره می کردند که وارد شهر شده بود و با قدر ت پیش می رفت.

ستوان جوانی روی تانک قرآن می خواند: اذا جإ نصرالله والفتح. رأیت الناس یدخلون فی دین الله افواجا.

ناگهان هم او گفت:کجایید آنانی که می گفتند اگر سردشت سقوط کند زنان ما بر ما حرام خواهد شد…

سرهنگ نگذاشت حرفش تمام شود. داد زد: «چه می گویی؟ آقا؟» و به او تاخت:

-برادر، تو که به این زیبایی قرآن می خوانی این چه جمله ای بود که بر زبانت آمد؟ ما تا وقتی که می توانیم با زبان خدا حرف بزنیم چرا باید نیتمان را با کلام جاهلانه ای آلوده کنیم!

به تهران آمده بودند، سرهنگ و تعدادی از فرماندهانش.

اما دلشان در منطقه بود و لحظه شماری می کردند هر چه زود تر عافیت نشینان پایتخت تکلیفشان را روشن کنند و برگردند میان دوستان و یارانشان و…

دو روزی گذشت اما خبری از جلسه نشد. واین زمانی بود که چشم همۀ دنیا به مرز ایران و عراق معطوف شده بود و گوش ها منتظر شنیدن آغاز رسمی جنگ بودند. زیرا شب گذشته صدام حسین رئیس جمهور عراق قرارداد الجزایر را پاره کرده بود و اعلام کرده بود ما برای گرفتن حقوقمان از راه های دیگری اقدام خواهیم کرد!

سرهنگ صیاد از این همه وقت کشی دادش درآمد:

-ما توی جبهه کار داریم، عملیات داریم، اگر با ما کاری ندارید، وقت ما را بی خودی تلف نکنید…

سرانجام جلسه تشکیل شد. در یک طرف میز بنی صدر بود و چند نفر از مشاوران و نظامیان مورد اعتمادش و طرف دیگر سرهنگ صیاد شیرازی و تعدادی از فرماندهان منطقه از ارتش و سپاه. البته آن روز همه گمنام.

به اشارۀ رئیس جمهور مشاورانش جلسه را شروع کردند. هر یک گزارشی از عملکرد قرارگاه غرب دادند که به نظر سرهنگ غیر واقعی بود و آنها اخبارشان را از منابع قابل اعتمادی نگرفته بودند. عمده بحث برسر ستون کشی به سردشت بود.

در ارزیابی آنها این کار اشتباه بود و نباید این قدر تلفات بر می داشت. معلوم بود که اطلاعات درستی از منطقه ندارند و نگاه آنان به توانایی ضد انقلاب همان نگاه سال58 است که خیلی به جنگ وارد نبودند!

کم کم یکی از آنها از دایرۀ انصاف فراتر رفت و هر چه را که صیاد ودوستانش موفقیت می پنداشتند او با ریشخند ضعف و شکست قلمداد کرد. مدتی که این گونه گذشت، یکی از فرماندهان منطقه کنترلش را از دست داد.

شهید کاظمی کسی نبود که بنشیند تا آنها هر چه دلشان می خواهد بگویند.یک جرأت و جسارت خاصی داشت. او آن زمان هم فرماندار پاوه بود و هم فرمانده سپاه آنجا. سرنجام صبرش تمام شد و با همان لحن جنوب شهری گفت: «شما چه می گویید؟ این حرف ها چیه که می زنید؟ همه اتان دارید بی تقوایی می کنید و حرف های غیر واقع می زنید…»

مشاور رئیس جمهور حرف او را قطع کرد و رو به بنی صدر گفت: «آقای رئیس جمهور، اول از آقای صیاد شیرازی بپرسید این آقایان کی هستند؟ مگر ما نگفته بودیم که فقط خودش و رئیس ستاد قرارگاه به جلسه بیایند؟»

بنی صدر گفت: «بله، آقای صیاد شیرازی توضیح بدهید که این ها کی هستند که همراه خود آورده اید؟»

البته این طور نبود که مشاوران  نظامی رئیس جمهور ناصر کاظمی، محمد بروجردی و دیگر فرماندهان منطقه را نشناسند، بلکه منظور دیگری داشتند که علی آن را خوب فهمید و بعد از معرفی مختصر همکارانش، با قاطعیت گفت: « این ها همکاران نزدیک من هستند. هر وقت که عذر بنده را از جلسه خواستید، این ها هم می روند!»

بنی صدر اوضاع را که این طور دید خود پادر میانی کرد و گفت ایرادی ندارد آنها می توانند در جلسه بمانند و از سرهنگ خواست از خودشان دفاع کنند. سرگرد خرسندی، رئیس ستاد قرارگاه، با زبان نظامی و با دلایل محکم و مدارک غیر قابل انکار جواب آنها را داد، سپس بعضی از فرماندهان نیز سخنان کوتاهی گفتند.

بنی صدر گفت: «بگذارید ببینم خود آقای صیاد شیرازی چه می گوید.»

من خیلی از جلسه دلم خون شده بود. حرف های مشاورین بنی صدر بدجوری ناراحتم کرده بود. آنها را آن قدر پرت می دانستم که نمی توانستم در برابرشان دفاعی بکنم. از همان جا بود که همۀ امیدم از بنی صدر به عنوان رئیس جمهور اسلامی قطع شد.

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده