کلاه سبزها : خاطرات نیروهای ویژه هوابرد
بخش هفدهم: خاطرات سرتیپ دکتر محمدرضا قرایی آشتیانی محاصره در ارتفاعات تالش . . . ارتفاعات را یکبهیک پشت سر میگذاشتیم. از همه جا حرکت میکردیم: دامنه، یال، خطالرأس، شیار. به دلیل مهتابی بودن آسمان، پیدا کردن مسیر تا حدودی برایمان راحتتر شده بود. سرانجام پس از پیادهروی سخت و طاقتفرسا و تحمل سرمای وحشتناک کوهستان، بعد از هشت ساعت، به ارتفاعات تالش رسیدیم.

درختچه‌های کوچک وحشی به صورت پراکنده در آنجا دیده می‌شد و تک ‌و توک درخت بلوط هم به چشم می‌خورد. بچه‌های سپاه به ما گفتند: «نیروهامون رو روی نقاط مرتفع و قلة ارتفاع مستقر می‌کنیم.» آنها به قله رفتند و ما پایین‌تر و در یال مستقر شدیم. هوا به شدت سرد بود و بچه‌ها از سرما می‌لرزیدند، با وجود این، برای اینکه موقعیتمان لو نرود، نمی‌توانستیم آتش روشن کنیم. به هر سختی و مشقتی بود تا صبح سرما را تحمل کردیم. بیشتر از همه سروان اصلانی اذیت شد، چون اورکتش لایة داخلی (آستر) نداشت، هر چند برای حفظ روحیة نیروها حرفی‌ نمی‌زد. شاید اگر کسی غیر از او بود، نمی‌توانست در آن سرما دوام بیاورد.

نماز صبح را خواندیم. با طلوع خورشید، گرسنگی و تشنگی بر ما غلبه کرد. بچه‌ها تمام آبی را که همراه داشتند، پیش از رسیدن به ارتفاعات نوشیده بودند. باید خیلی زود خودمان را به تالش می‌رساندیم، به خاطر همین، فرصت نشد چیزی برای خوردن و آشامیدن برداریم. بچه‌های سپاه هم مثل ما با عجله امده بودند و آذوقه‌ای همراه نداشتند. این گرسنگی و تشنگی همراه سرمای شدید کوهستان، فشار زیادی به همه وارد می‌کرد، به‌خصوص که هنوز از عملیات قبلی خسته بودیم.

با خستگی، گرسنگی و سرما دست و پنجه نرم می‌کردیم که ناگهان ساعت 9:30 درگیری شروع شد. ابتدا شدت درگیری روی قله، محل استقرار بچه‌های سپاه، بیشتر بود. طبق نقشه، بقیة گردان‌ها باید از راه‌های دیگر برای پاک‌سازی به منطقه می‌آمدند، اما از مرکز به ما اطلاع دادند؛ آنها در کمین ضدانقلاب گیر افتادند و نتوانستند خود را به روستا برسانند و عقب‌نشینی کردند. ضد‌انقلاب‌ها که بی‌وقفه به ما شلیک می‌کردند، وقتی مطمئن شدند پشتیبانی نخواهیم شد، حلقة محاصره را تنگ‌تر کردند. دیگر امکان عقب‌نشینی هم نبود. بهترین تصمیم در آن شرایط این بود که روی ارتفاعات بمانیم و مقاومت کنیم. شدت درگیری در مواضع بچه‌ها سپاه بیشتر بود. تعدادی از سپاهی‌ها و بسیجی‌ها شهید شده بودند.

تقریباً ساعت 2:30، 3 بعد‌از‌ظهر، فرماندهان گردان‌های سپاه پیش ما آمدند و گفتند: «ما دیگه نمی‌تونیم ادامه بدیم. بچه‌های ما یا شهید می‌شن یا مجروح. امکانات و تجهیزات زیادی هم با خودمون نیاوردیم. نیروهای مردمی زیاد به حرفمون گوش نمی‌دن. بیایید کمک ما.» همان موقع به سروان اصلانی گفتم: « جناب سروان، احتمال می‌دم اگه شب رو اینجا بمونیم، ضدانقلاب بین ما و بچه‌های سپاه رو قطع کنن، از این‌ور ما رو بزنن و از اون‌ور نیروهای سپاه رو.»

اصلانی با سروان پارسا تماس گرفت و گفت: «ضدانقلاب می‌خواد نردبونی عمل کنه و بین ما رو قطع کنه. اگه این کار رو انجام بِدَن، تلفات زیادی می‌دیم. اجازه بدید بریم پیش بچه‌های سپاه تا یه جا باشیم و از یه جا درگیر بشیم.» پارسا قبول کرد. سریع نیروها را جمع کردیم و پیش بچه‌های سپاه رفتیم. آنها با دیدن ما خیلی خوشحال شدند. با پیشنهاد برادران سپاهی، فرماندهی همة نیروها به سروان اصلانی واگذار شد. به او گفتند: «شما هدایت رو بر عهده بگیرین، چون این نیروهای مردمی به حرف‌های ما گوش نمی‌دن.» به دستور سروان اصلانی، با تک‌تک بچه‌های بسیج و سپاه صحبت می‌کردیم. به آنها می‌گفتیم بلند نشوند و تیراندازی نکنند، چون بلافاصله با قناسه بچه‌ها را می‌زدند. پیش از آمدن ما، بعضی از بچه‌ها همین‌طوری شهید شده بودند. از طرفی مهمات هم به اندازة کافی نداشتیم و نمی‌دانستیم این درگیری چند روز طول می‌کشد، به آنها گفتیم: «شاید دو سه روز اینجا بمونیم. باید طوری تیراندازی کنیم که مهماتمون تموم نشه. برای هر تیری که شلیک می‌کنید باید یه جنازه تحویل بدید. وقتی بالا اومدن و نزدیک شدن و تن‌به‌تن شُدید، شلیک کنید؛ بی‌هدف و رگباری تیراندازی نکنید.»

دشمن خیلی به ما نزدیک شده بود، طوری که صدایشان را به خوبی می‌شنیدیم. با شنیدن صدای دشمن، می‌خواستم به طرفشان نارنجک پرت کنم، اما چون کسی را نمی‌دیدم، از این کار منصرف شدم. بیشتر بسیجی‌ها و سربازهایی که در جمع ما بودند، تجربة حضور در چنین عملیات‌هایی را نداشتند. از آنجا که آموزش کافی ندیده بودند، پیاده‌روی طولانی و سخت در ارتفاعات پُر‌برف، سرمای شدید و طولانی شدن درگیری، باعث می‌شد گاهی زود عصبانی شوند و چون با شرایط جنگ در کردستان آشنا نبودند، برای بررسی وضعیت منطقه یا تیراندازی از جا بلند می‌شدند، بعد هم سریع با قناسه به شهادت می‌رسیدند. نمی‌توانستیم سنگر درست کنیم. از هرچه دور و برمان بود، برای پناه گرفتن استفاده می‌کردیم.

از ساعت 6 عصر، درگیری‌ها شدت گرفت. من و سروان اصلانی کنار هم بودیم که ناگهان یک گلولة آر‌پی‌جی درست بالای سرمان خورد. به اصلانی گفتم: «بیا نذر کنیم اگه نیروها رو از محاصره نجات دادیم، یه گوسفند قربونی کنیم؛ اون هم با پول خودمون.» قبول کرد. با احتیاط کامل به نیروها سرکشی می‌کردیم تا بی‌جهت شلیک نکنند. ضدانقلاب نزدیک‌تر می‌شد و به طور کامل ما را محاصره می‌کرد. گاهی با بلندگو و گاهی با صدای بلند به ما ناسزا می‌گفتند. با توهین به امام خمینی (ره) سعی داشتند نیروهای ما را تحریک کنند تا برای شلیک کردن از مقرشان بیرون بیایند. نیروهای ضدانقلاب تقریباً به صد متری ارتفاع ما رسیدند، ولی چون بالاتر از آنها بودیم، جرئت بالا آمدن نداشتند. وضعیت بحرانی و خطرناک بود. تعداد زیادی شهید و مجروح در اطرافمان بود.

وقتی وضعیت محاصره را به سروان پارسا گزارش کردیم، او به شدت به مسئولان قرارگاه اعتراض کرد که چرا برای اعزام، نیروهای احتیاط و پشتیبانی پیش‌بینی نکرده بودند. پارسا که اوضاع را آن‌گونه دید، به مسئولان قرارگاه گفت: «خودم می‌رم و این سه گردان رو نجات می‌دم.» فرماندهان با این تصمیم مخالف بودند، چون فکر می‌کردند شدنی نیست و پارسا موفق نخواهد شد، ولی او با شجاعت گفت: «من این کار رو انجام می‌دم.» از طرفی ما به شدت درگیر بودیم و به پشتیبانی و کمک نیاز داشتیم. تا جایی که می‌توانستیم، سعی می‌کردیم بچه‌ها را کنترل کنیم تا تیراندازی نکنند و موقعیتمان لو نرود. تحت فشار محاصره بودیم که دیدم یکی از بسیجی‌ها پیشروی کرده و جلوی خاکریز رفته است. سریع به طرفش رفتم تا او را به عقب برگردانم. وقتی به او رسیدم، دیدم جوان شانزده هفده ساله‌ای است که تیر درست وسط پیشانی‌اش خورد و به شهادت رسید. جنازه را برداشتم و پیش بقیة شهدا گذاشتم . . .

منبع : کلاه‌سبزها، ذاکری خطیر، سمیه، ذاکری خطیر، رضا، 1395، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی آجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده